مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

بسم الله ...

The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran

>> خوش آمدید <<

** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن کاملا آزاد است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

دیروز (12 خرداد 93) حوالی عصر، تهران شاهد طوفانی بود که شاید یکی از ترسناک‌ترین بحران‌های طبیعی سال‌های اخیر را در پایتخت رقم زد. الحمدلله خسارات جانی طوفان، نسبت به آنچه می‌توانست باشد به مراتب کمتر بود، هر چند خسارات مادی قابل توجهی در پی داشت ... و مهم‌تر آن که تلنگری بود تا خیلی چیز‌ها یادمان نرود! 

3 عکس زیر مربوط به دیروز عصر است، چند دقیقه بعد از طوفان، در مسیر خیابان شهید بهشتی (برای مشاهده در سایز بزرگتر، آن‌ها را در پنجره‌ای جدید باز نمایید)





عکس زیر هم گوشه‌ای از خرابی‌های به جا مانده از طوفان در دانشگاه (علم و صنعت)


پانوشت:

تصاویری از هنگام وقوع این طوفان را می‌توانید در سایت‌های دیگر ببینید: +، +، +

- بحث‌هایی که بر سر رابطه این حادثه و عقوبت الهی میان کاربران سایت‌ها مطرح شد و پافشاری هر دسته بر نظر خود هم (غالبا بدون دلیل مستحکم) یکی از نکات جالب این حادثه بود! اما هر چه که بود، یک چیز را نمی‌توان در این حادثه نادیده گرفت و آن هم (به نقل از آیت الله علوی گرگانی) اینکه: "اینها تنبه و هشداری برای ما است که بدانیم این عالم صاحبی دارد ..."

- پس از این حادثه، بیش از پیش روشن شد که در پیش‌بینی و مدیریت بحران، ضعف جدی داریم ... تقریبا در همه بخش‌ها.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ خرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۵
  • علی

"گویند ققنوس هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید ..." 

(علامه دهخدا)


  • ۰ نظر
  • ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۱
  • علی

هنر این است که یک چیز را به نمونه بهترش تبدیل کنی، نه اینکه آن را با چیز بهترِ دیگری عوض!

  • ۰ نظر
  • ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۴
  • علی

در سفر عمره سال گذشته و در مدینه که بودیم، یک سوالی برایم پیش آمده بود و آن اینکه چطور در این فرصت کم و آن هم در اولین سفر، تقریبا همه جای مسجدالنبی را یاد گرفته‌ام؛ در حالی‌که هر بار که به مشهد می‌رویم، در ورود و خروجم را گم می‌کنم و برای اینکه بفهمم موقعیت هر صحن کجاست، باید نقشه راهنما دستم بگیرم! همان‌جا عزمم را جزم کردم در سفر بعدی به مشهد، نقشه حرم را درست یاد بگیرم ... .

خدا را شکر، قسمت شد تا بعد از دو-سه ماه به پابوس امام رضا (ع) مشرف شویم و من همان روز اول، با عزمی جزم، سراغ راهنمای آستان قدس رفتم و نقشه حرم را گرفتم ... و اینجا بود که علت این یاد نگرفتن‌ها را متوجه شدم!

 

البته این پیچیدگی ساختار، به ارزش حفظ ساختار تاریخی بنای حرم به دست آمده و آن ساده‌سازی مسجدالنبی به قیمت از بین رفتن بسیاری از نشانه‌های تاریخی که هزینه کمی نیست ... .

از این‌ها که بگذریم، اردیبهشت مشهد واقعا عالی است؛ این دومین بار است که اردیبهشت ماه به مشهد می‌آیم و حالا این را با اطمینان می‌گویم. عکس‌های رنگین‌کمان بالای مسجد گوهرشاد و غروب گنبد آستان را هم می‌توانید در اینستاگرام من ببینید.

آمدم ای شاه پناهم بده ... .

  • ۰ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۹
  • علی

توجه: تلاشم بر این است که این وبلاگ، تا حد ممکن درگیر مسایل حرفه‌ای‌ام (کسب و کار/شغلی) نشود و بیشتر انعکاسی از مسایل و دغدغه‌های شخصی-اجتماعی‌ام باشد، با این حال فکر می‌کنم انتشار نوشته‌ها و تحلیل‌های نسبتا عمومی‌ترم در حوزه ICT، هر چند مرتبط به حرفه‌ام باشد، به دلیل اینکه دغدغه‌ام نیز هست، کاری روا و به جاست. این مطالب در دسته "ICT، فناوری ارتباطات و اطلاعات" وبلاگ قرار خواهند گرفت. در صورتی که حقوق آن متعلق به شرکت/موسسه/سازمان خاصی باشد، ذکر خواهد شد.

------------------

توجه: این نوشتار، به عنوان سرمقاله ژورنال الکترونیکی شبکه‌های مخابراتی در شرایط بحران نگاشته شده است. (سایت ژورنال / سایت همایش EMComnet / سایر مطالبم در ژورنال)

------------------

عامل بحران یک حادثه طبیعی مانند زلزله، سیل و طوفان باشد، یا از جنگ‌ها و حوادثی نشات بگیرد که ریشه در بی‌تدبیری انسان‌ها دارد، در هر دو حالت طی زمانی کوتاه فرآیند طبیعی زندگی مردم آسیب‌دیده کاملا تغییر پیدا خواهد کرد؛ شادی‌ها و غم‌هایی که تا دیروز فکر آن‌ها را به خود مشغول کرده بود، به یکباره جای خود را به دغدغه‌ای پایه‌ای‌تر می‌دهد: تلاش برای نجات یافتن و بقا.

از دیرباز تاکنون، توانایی انتقال پیام و ارتباطات مهمترین نقش را در موفقیت‌آمیز بودن این تلاش بر عهده داشته است. بلافاصله پس از وقوع حادثه و در نخستین گام، نجات‌یافتگان سعی می‌کنند تا بوسیله شبکه‌سازی و ارتباط با یکدیگر، شانس خود را برای بقا افزایش دهند. در گام بعد نیز ارسال درخواست کمک به سایر مناطق اهمیت به سزایی دارد و هرچه این درخواست‌ها شفاف‌تر بوده و جزئیات بیشتری از ابعاد حادثه و شرایط آسیب‌دیدکان را شرح دهد، فرآیند امدادرسانی ساده‌تر خواهد شد. در گذشته دور انسان‌ها این ارتباطات را با روش‌هایی چون ارسال پیک و ارتباط چهره به چهره انجام می‌دادند، در سده اخیر و با گسترش ارتباطات الکترونیکی، این ارتباطات شکلی متفاوت و سرعتی بالاتر پیدا کرد، اما هم‌اکنون و در آینده نزدیک اوضاع چگونه خواهد بود؟

هم‌اکنون در یکی متفاوت‌ترین دوره‌های زندگی بشری از نظر دسترسی افراد به اطلاعات و توانایی برقراری ارتباطات قرار گرفته‌ایم. خطوط تلفن ثابت، شبکه‌های ارتباطی سیار، لینک‌های ارتباطات ماهواره‌ای، دسترسی باند وسیع به اینترنت و … از مهمترین عناصر تشکیل‌دهنده بستر ارتباطی عصر جدید هستند.

پاسخ به این پرسش که “آیا این شبکه‌های وسیع ارتباطی منجر به تسهیل فرآیند امدادرسانی و نهایتا نجات انسان‌های بیشتری خواهند شد؟” بسیار واضح به نظر می‌رسد: قطعا! اما با نگاهی به حوادثی که پیش‌تر رخ داده است، سوال دیگری مطرح می‌شود و آن اینکه “آیا این شبکه‌ها در شرایط بحرانی توانسته‌اند از حداکثر ظرفیت خود برای نجات انسان‌ها استفاده کنند؟” پاسخ به این سوال بی‌تردید “خیر” خواهد بود. مشاهدات نشان‌دهنده آن است که در اغلب حوادثی که پیش از این رخ داده است، شبکه‌های ارتباطی عمومی با اختلالات جدی مواجه شده و عملا قابل استفاده نبوده‌اند. از طرفی با وجود آنکه تاکنون بیشتر تلاش‌ها متوجه پایدار نگه داشتن ارتباطات نیروهای امداد و نجات بوده است، اما هنوز این شبکه‌ها نیز دارای پایداری کامل نیستند. حال و با توجه به این شرایط، برای پایداری و امنیت بیشتر ارتباطات نیروهای امدادی چه باید کرد؟ آیا شبکه‌های ارتباطی گسترده‌ای که هم‌اکنون میان مردم شکل گرفته‌اند نمی‌توانند به عنوان عاملی برای نجات انسان‌ها استفاده شوند؟ گوشی‌های موبایل که با سریع‌ترین نرخ رشد در حال گسترش بوده و حتی با توجه به برخی آمارها، ضریب نفوذ آن‌ها در میان مردم از برخی وسایلی شخصی همچون مسواک با قرن‌ها سابقه نیز بیشتر شده است، چگونه می‌توانند در شرایط بحرانی راهگشا واقع شوند؟ آیا این وابستگی بیش از حد کاربران به تلفن همراه و ناپایداری شبکه‌های ارتباطی در شرایط بحران، خود عاملی خطرناک هنگام رخ دادن حوادث نیست؟ ابزارهای هوشمند ارتباطی و برنامه‌های کاربردی در این میان چه نقشی دارند؟ و ده‌ها سوال دیگر از این دست، مواردی هستند که باید همین امروز درباره آن‌ها اندیشید و برایشان راهکارهایی عملی یافت؛ چه اینکه شاید فردا دیر باشد … .

ژورنال الکترونیکی حاضر که به عنوان رسانه‌ی هسته علمی “همایش شبکه‌های مخابراتی در شرایط اضطراری و بحران” و توسط گروه مهندسی ارتباطات و فناوری اطلاعات تاراکسا و گروه تحقیقاتی شبکه‌های سیار باند وسیع دانشگاه علم و صنعت راه‌اندازی شده، بستری خواهد بود برای بحث و بررسی پیرامون این مسایل و ارایه راهکارهایی به نهادهای تصمیم‌گیر و شرکت‌های مخابراتی مرتبط.

مشتاقانه پذیرای مطالب ارسالی، نقدها، نظرات و پیشنهادات شما هستیم … .

  • ۰ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۸
  • علی

"برنامک‌های پیام‌رسان و چندرسانه‌ای OTT؛ موج جدید دنیای ارتباطات" عنوان گزارشی است که به سفارش دفتر فناوری‌های نوین مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی توسط گروه علمی-تحلیلی طیف و با همکاری جناب آقای مهندس کشوری آماده و در اختیار این مرکز قرار گرفت.

هم‌اکنون می‌توانید این گزارش را از لینک زیر دریافت نمایید:
http://rc.majlis.ir/fa/report/show/887362

QR Code این گزارش هم در ذیل آمده است:

 

به نظرم این گزارش (که نسبتا مختصر بوده و در ساختار 4 صفحه‌ای مرکز پژوهش‌ها آماده شده است) برای همه علاقه‌مندان به ICT،‌حتی افراد غیر متخصص هم مفید و جالب خواهد بود.

 

در ذیل مقدمه‌ای از این گزارش آمده است:

"به عقیده بسیاری از فعالان صنعت ارتباطات و فناوری اطلاعات، هم اکنون و با گذر از دوران‌ تماس صوتی و مکالمه، ارسال و دریافت پیام کوتاه و دسترسی به اینترنت، این صنعت در مواجهه با چهارمین موج بزرگ خود از زمان پیدایش قرار گرفته است. این موج با ورود بازیگرانی جدید به این عرصه آغاز شده است که اصطلاحاً OTT نامیده می‌شوند.

OTT چیست و سرویس‌های مبتنی بر OTT چگونه کار می‌کنند؟

اصطلاح OTT از حروف ابتدایی عبارت Over-The-Top گرفته شده است ("سوار شده" می‌تواند یک برگردان فارسی مناسب برای آن باشد) و به طور کلی به انواع سرویس‌ها و  محتوای چندرسانه‌ای گفته می‌شود که بر روی بستر اینترنت ارایه شده و مورد استفاده کاربران قرار می گیرد. هر چند این اصطلاح بیشتر برای اشاره به سرویس‌هایی به کار می‌رود که به نوعی رقابت با خدمات ارتباطی و چندرسانه‌ای اپراتورها منجر می‌شود ... "

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۲۱
  • علی

بعید است کسی "نقل‌قول‌های" (Quotes) صورت گرفته از اینشتین (یا همان انیشتین خودمان! / تلفظ آلمانی: اینشتین / تلفظ انگلیسی: اینستین / نگارش لاتین: Einstein) را خوانده باشد و برایش لذت‌بخش و شگفت‌انگیز نبوده باشد. هوشمندی و شیطنت "اینشتینی" را می‌توان در تک‌تکشان دید؛ خصیصه‌های جذابی که احتمالا عده‌ای برای همان‌ها از خداپرست بودن انیشتین زورشان آمده و مقاله (تعجب نکنید؛ Paper واقعی و دانشگاهی!) نوشته‌اند در بیان توجیهات عجیب و غریب برای اثبات کافر (آتئیست) بودن اینشتین و عده‌ای هم در تلاشند برای اثبات شیعه بودن وی ... و حقیقت به نظر "امر بین الامرین" است ... یک اینشتین خداپرست، ولی احتمالا نه چندان مذهبی.

به هر حال، چند ماه پیش، تصمیم گرفتم یک مجموعه گزیده از سخنان اینشتین را به همراه ترجمه مناسبی از آن‌ها گردآوری کرده و در وبلاگ قرار دهم؛ و از آنجا که سنگ بزرگ نشانه نزدن - یا حداقل دیر زدن - است و من ذوق‌زده از برخی جملات انیشتین و بی‌صبر برای گفتنشان، فعلا این پست را که شامل چند تا از بهترین quoteهای او (طبیعتا از نظر من) است می‌گذارم، پست مفصل‌تر طلبتان ... .

مجموعه نقل قول‌های انیشتین را می‌توانید در ویکی و گودردز بخوانید (و به نظر من حتما بخوانید.) مجموعه گزیده ترجمه شده‌ای را هم می‌توانید در وبلاگ یک‌پزشک ببینید.
برویم سراغ اصل مطلب ... چند نقل قول زیبا از اینشتین:

Try not to become a man of success but rather to become a man of value

I am enough of an artist to draw freely upon my imagination. Imagination is more important than knowledge. Knowledge is limited. Imagination encircles the world

The only thing that interferes with my learning is my education

Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe

When you are courting a nice girl an hour seems like a second. When you sit on a red-hot cinder a second seems like an hour. That's relativity

Albert Einstein_


پانوشت: 

- درباره نقل قول سوم – که اتفاقا مفهومش خیلی زیبا و به جا است – کمی حرف و حدیث وجود دارد. البته سخنان دیگری مشابه این نقل قول از وی و دانشمندان دیگر نقل شده است.

- گزیده نقل قول‌های مورد علاقه من از افراد مختلف را اینجا بخوانید.

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۲۴
  • علی

الان بیش از یک ماه از آخرین پست وبلاگ می‌گذرد و این در حالی است که طی این مدت، "آپدیت وبلاگ" جزو کارهای ثابتی بوده که هر هفته در برنامه‌ام گذاشته‌ام! کاری که برخی هفته‌ها فرصت کافی برایش پیدا نمی‌شد و اگر هم در هفته‌ای فرصتی پیش می‌آمد، ترجیح می‌دادم آن را پای کار کم مشقت‌تری مثل خواند بگذارم تا نوشتن ... هر چند در این مدت هم از نوشتن دور نبودم، اما بیشتر در زمینه تخصصی و حرفه خودم، یعنی ICT.

البته اینجای کار را از اول هم که این وبلاگ را ساختم می‌دانستم (شاید نه به این شدت،) برای همین هم الان و با دیدن این شرایط – که احتمالا ادامه‌دار خواهد بود – چندان جا نخورده‌ام و بر خلاف خیلی‌ها پست نگذاشتم که "تعطیل شد!" چرا که دیگر یک یقین شده که مشغله‌ها تمامی ندارند و این ما هستیم که باید زمانی را برای پرداختن به کارهایی که دغدغه‌مان هست و مورد علاقه‌مان باز کنیم، حالا اگر هر هفته نشد، هر ماه ... اگر هر ماه نشد، هر سال! اگرچه به طور خاص در عرصه نوشتن، آن هم اجتماعی و شخصی‌نویسی، شاید این تاخیر موجب شود که مساله‌ای با گذر زمان از اولویت نوشتنت خارج شود، یا اصلا به دلیل کهنه شدن دیگر قابل پرداخت نباشد؛ اما اشکالی ندارد، به هر حال باید با آن کنار آمد ... .

در میان مشغله‌های عصر جدید، کم‌گویی و گزیده‌گویی دیگر نه یک انتخاب، که به نظر یک توفیق اجباری است! و سایت‌هایی مثل توئیتر چه غنیمتی می‌توانند باشند؛ اگر جایگاه خود را میان کاربران (به طور خاص کاربران ایرانی) پیدا کنند. (توئیتر من را اینجا ببینید)

میان بحث، این عکس را هم که بی ارتباط به موضوع نیست و چند هفته پیش در صحن گوهرشاد انداختم، ببینید:

نیمه خالی لیوان: معمولا کسانی‌که عادت به نوشتن دارند، فکر می‌کنند اگر مدتی چیزی ننویسند و چیزی نگویند، احتمالا زمین از گردش می‌ایستد! اگر با آن‌ها دمخور شده باشید و یا خودتان یکی از آن‌ها باشید، قطعا کلام من را تصدیق خواهید کرد. حالا، من که خودم هم یکی هستم از همین‌ها، مطمئن‌تر شده‌ام از اینکه اگر ننویسیم، باز هم زمین به دور خودش می‌چرخد و هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد و احتمالا بیشتر حرفها و نقدهایی را هم که می‌خواستی بگویی از صدها گلوی دیگر گفته خواهد شد!
در این یک ماهه، هنوز یخ‌های قطب شمال آب می‌شوند و زمین گرمتر، مثل قبل؛ هنوز در آفریقا کودکان از گرسنگی می‌میرند، مثل قبل؛ هنوز در هالیوود فیلم ضد اسلامی-ایرانی می‌سازند، مثل قبل؛ هنوز دعوای چپ و راست به قوت ادامه دارد؛ مثل قبل ... هنوز گربه نری که در کوچه ما زندگی می‌کند، هر روز صبح می‌آید درست کنار پنجره اتاق من و برای حقوق اولیه شرعی و غریزی‌اش منت گربه ماده را می‌کشد و جواب گربه خانم چه مثبت باشد و چه منفی، نتیجه‌اش می‌شود از خواب پریدن من، درست مثل قبل!
این‌ها نیمه خالی لیوانند که انسان را ترغیب می‌کنند به بی‌خیالی ... .

نیمه پر لیوان: اما این لیوان یک نیمه پری هم دارد، اینکه می‌بینی در طول تاریخ همین حرکت‌های کوچک چگونه توانسته‌اند اتفاقات بزرگی رقم بزنند، و آتش‌های کوچک بوعزیز‌ی‌ها چه جهنم‌هایی برای بن‌علی‌ها به پا کرده‌اند ... و اینکه اگر گذشتگان دغدغه‌مند ما هم قرار بود نیمه خالی لیوان را ببینند، چقدر اوضاع ما می‌توانست بدتر از این باشد؛ ‌و اینکه اگر افراد بیشتری از میان گذشتگان ما دغدغه داشتند، اوضاع امروز چقدر می‌توانست بهتر باشد.
این‌ها را که می‌بینی، حس می‌کنی باید دغدغه داشت؛ باید گفت، هر چند کم و کوتاه ... و شاید این گفتن‌های یکی از ما روزی باعث شود دیگر زمین گرم نشود از شدت گازهای گلخانه‌ای و خانه خرس‌های قطبی خراب نشود؛ دیگر کودکی از گرسنگی نمیرد؛ دیگر عنان فرهنگ در دست آدم‌های دیوانه نباشد؛ دعوای چپ و راست اگر ادامه دارد، لااقل منتهی به رشد و انتقاع جامعه شود؛ ... و در نهایت گربه نر و ماده همسایه ما نیز با حقوق خود آشنا شوند و یا مثل دو بچه گربه آدم(!) به خوبی با هم زیر یک سقف زندگی کنند و یا به خوشی از هم جدا شوند و دیگر مرا هر روز صبح از خواب نپرانند!
بله! نیمه پر لیوان دیدنی‌تر است ... که "همه ما مامور به ادای تکلیف و وظیفه ایم نه مامور به نتیجه" یا به قول سهراب:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است، که در افسون گل سرخ شناور باشیم ... (البته میدانم شعر کمی بی‌ربط است، اما زیباست!)

و در این میان، پارادوکس (طنز) ماجرا آنجاست که پست با عنوان "کم‌گویی و گزیده‌گویی‌ات" برسد به مرز 700 کلمه! پس همین‌جا "نقطه"


پانوشت: البته در نقد مینیمالیسم "بی حد و حصر" هم می‌توانید اینجا را بخوانید.

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۵۶
  • علی

دموکراسی‌خواهی شاید هدف جذاب و شیکی باشد، اما بنا بر گواهی تاریخ، پای عمل که می‌رسد، رعایت آن چندان هم ساده نیست؛ به نظر از آن دست خواستن‌هایی است که توانستنش واقعا جربزه می‌خواهد!

این یکی-دو هفته، چند تا از نمونه‌های وطنی به چشمم خورده که آوردنشان در بلاگ، خالی از لطف نیست.

اولی مربوط به صفحه جنبش‌های رنگی جهان در ویکی‌پدیا است. عکس زیر (برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، آن را باز کنید) قسمت مربوط به وقایع سال 88 در ایران را نشان می‌دهد (توضیحاتش را در عکس بخوانید.) به قول معروف "آن‌قدر شور شد که صدای آشپز هم در آمد!" (البته اگر در آینده این مطلب از ویکی‌پدیا حذف نشود ...)

 Green Movement & Democracy

بعدی اما مربوط است به انتخابات ریاست دانشکده در دانشگاه خودمان. اول که آقای رئیس – مرد خوبی هم به نظر میرسد – آمدند، با ژست دموکراسی‌خواهی (جهت باد است دیگر!) اعلام کردند روسای دانشکده‌ها را از حالت انتصابی به انتخابی تغییر دادند؛ اما چه انتخابی‌ای!؟ دو نفر از بین اساتید هر دانشکده انتخاب شده و نهایتا رئیس دانشکده یکی از آن دو را به ریاست منتصب می‌کند! ای وای بر من از این همه دموکراسی ... :) بعد از آنکه این روش در یکی-دو دانشکده اعمال شد و نوبت به دانشکده برق رسید، نفر اول فردی شد که کاندیدای جبهه راستی‌ها بود – و البته بسیار معتدل، شخصا فکر می‌کنم به آقای روحانی رای داده باشد – ‌و نتیجه اینکه بر خلاف قبلی‌ها که حکم ریاست برای نفر اول و بلافاصله در روز بعد صادر می‌شد، الان یک ماهی می‌شود که خبری از حکم ریاست ایشان نیست و زمزم‌هایی مبنی بر احتمال انتصاب نفر دوم؛ پی ماجرا را که گرفته‌اند مثل اینکه باز سرش رسیده به همان دموکراسی‌خواهان! (مطلب زیر مربوط به یکی از نشریات داخلی دانشگاه است)

 Democracy inside IUST

البته این را هم بگویم: مطالبی که گفته شد، بر نا-دموکرسی‌خواهی بنده تعبیر نشود! طبق آنچه پیشتر اینجا نوشته‌ام، اتفاقا فکر می‌کنم (ایده‌ای که به نظرم سیاست پایه‌ای انقلاب و جمهوری اسلامی نیز تقریبا همان است) دموکراسی با رعایت شرایطش، "وسیله" مناسبی برای اداره جامعه است و قطعا بخشی از هدف سیاسی، اما تفاوت دموکراسی‌خواهانی که در این مطلب مد نظر بوده‌اند با این اندیشه، در هدف غایی قرار دادن و مقدس‌نمایی دموکراسی است ... و البته: اجرا نکردنش با همه این‌ها!


بعدنوشت (30 فروردین 93): نهایتا نفر دوم به عنوان رئیس دانشکده منتصب شد؛ زنده باد دموکراسی!

تنها حرفی که این روزها به دوستان میگم اینه که: پذیرش دیکتاتوری رو راست، خیلی راحت‌تر از دیکتاتوری میک-آپ شده است؛ و خیلی مردانه‌تر ... ؛ و البته بی‌ریاتر!

  • ۰ نظر
  • ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۳۰
  • علی

فردا صبح تشییع پیکر شهید علی خلیلی است. علاوه بر گوشی موبایل، زنگ ساعت را هم تنظیم می‌کنم و میگذارم کنار دستم، به این امید که فردا خواب نمانم. با شروع تعطیلات عید دوباره برنامه خوابم به هم ریخته، شب‌ها بیدارم و روزها خواب، مثل جغد! (و چه بد است) سرم را که روی بالش می‌گذارم، همه فکرم متوجه علی خلیلی است، و آن شب، و چاقویی که بالا رفت و بر گلوی او پایین آمد. ناخودآگاه کشیده می‌شوم به میدان مقایسه، و این سوال که "اگر تو آنجا بودی چه کار می‌کردی؟" می‌افتد توی سرم. چند بار ماجرا را – تا آن حد که از آن اطلاع دارم – در ذهنم مرور می‌کنم. دو تا دختر، ساعت دوازده شب، چند تا لات و اراذل که مزاحم شده بودند ...، مزاحم شده بودند!؟ ساعت دوازده شب، دو تا دختر!؟ آن موقع شب، آنجا، چه کار ضروری‌ای داشته‌اند؟ ... اصلا شاید سر قیمت به توافق نرسیده بودند!؟ کمی به این حدس فکر می‌کنم و دردناک بودنش. ناگهان به خودم می‌آیم ... که چرا این قدر بدبینم، شاید کار ضروری‌ای پیش آمده بوده، و اصلا مگر امنیت در تهرانی که "ام‌القرای" جهان اسلام می‌نامندش، شب و روز دارد؟ و مگر نباید همیشه حُسن ظن داشت نسبت به دیگران؟ پس باید در آن شرایط کاری کرد ... حتما باید کاری کرد. اما چه کار؟ آیا باید مثل علی خلیلی مستقیما دخالت کرد؟ یا آن‌طور که برخی می‌گویند برداشتن شماره پلاک و اطلاع به پلیس کفایت می‌کرد؟ البته مطمئنم کاری که علی خلیلی کرده اشتباه نبود، اما می‌خواهم بدانم آیا اگر در آن زمان و مکان، تصمیم دیگری می‌گرفت و کار دیگری انجام می‌داد، اشتباه بود؟ ... آخر سر هم به این نتیجه می‌رسم که این‌طور و روی هوا نمی‌شود نظر داد و باید در "آن موقعیت" بود و با توجه به شرایط تصمیم گرفت، ... و علی خلیلی تصمیمش را گرفته بود.

صبح دیر بیدار شدم، ولی نه آن‌قدر که از مراسم جا بمانم. سریع لباس پوشیدم و حرکت کردم. یادم رفت پیراهن مشکی‌ام را بپوشم. در راه دوباره فکرهای دیشب آمد توی سرم. علی خلیلی را نمی‌شناختم، ولی با همان چند خطی که درباره‌اش خواندم و عکسهایی که از او دیدم، دنیایش را شناختم. دنیای علی خلیلی‌ها برایم آشناست، هر چند تا به حال هیچوقت خودم واردش نشده‌ام،‌یا اگر هم شده‌ام نتوانستم دوام بیاورم. سر و کله زدن با بچه‌ها حوصله می‌خواهد و من همیشه سعی کرده‌ام از زیرش شانه خالی کنم ... باز هم به این فکر می‌کنم که آیا آن دو دختر، ارزش این را داشتند که یک نفر از "دنیای علی خلیلی‌ها" کم شود؟ ... راستش بعید می‌دانم. ولی به تقدیر خدا ایمان دارم. مطمئنم او می‌تواند صفحه روزگار را طوری بچیند که همین رفتن علی خلیلی، بیش از یک عمر بودن و کار فرهنگی‌اش موثر باشد. و مگر پیش‌تر شاهد چنین نمونه‌هایی نبوده‌ایم؟ که با رفتن‌شان ماندنی‌تر شده‌اند. و نهایتا به این فکر می‌کنم "که از کجا معلوم علی خلیلی‌ای که دچار آن حادثه تلخ نمی‌شد، تا حالا زنده مانده بود؟ و اینکه مثلا از کجا معلوم سر چهارراه بعدی تصادف نمی‌کرد؟" ... این مدل استدلال‌‌ همیشه برگ برنده من در بحث با مادرم است و پاسخ به نگرانی‌هایش، وقتی می‌خواهم کاری کنم که به نظر او خطرناک است، و معمولا هم جواب می‌دهد و پیروز می‌شوم! و این بار مرهمی شد برای دل خودم ...

Shahid Khalili

خدا را شکر به موقع رسیدم، تقریبا ابتدای مراسم بود. با توجه به تعطیلات عید، انصافا جمعیت خوبی هم برای تشییع آمده بودند. علی خلیلی متولد سال 1371، بیست و یک ساله بوده. با چرتکه انداختن سال و ماه، یعنی حدودا دو سالی از من کوچکتر. و این چرتکه انداختن‌ها به چه درد می‌خورد، وقتی من خودم هنوز شک دارم که در پانزده سالگی بزرگتر بودم یا الان که مسیر بیست و سه به چهار را طی می‌کنم!؟ و الله اعلم.

نماز را که بر پیکر شهید خواندم، دیگر دل و دماغ ایستادن نداشتم، برگشتم. چند قدم پیاده روی، و بعد هم سوار تاکسی شدم. رادیوی ماشین روشن بود. کمی که جلوتر رفتیم، اذان شد. ترافیک خیلی بدی بود. اینجا تقریبا مسیر هر روزه‌ام است و کمتر روزی این طور شلوغ دیده بودمش، چه برسد به صبح یک روز تعطیل نوروزی! دنبال علت بودم که یاد تشییع پیکر شهید افتادم و اینکه برخی خیابان‌ها را به خاطرش بسته بودند. باز همان‌طور بی‌حوصله از پنجره تاکسی به بیرون نگاه می‌کردم. اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد، "اشهد انّ محمّدا رسول الله" ...نزدیک چهارراه که رسیدیم، از صدای پلیس به خودم آمدم که با پرخاش می‌گفت "حرکت کن‌ آقا. وای نسا. حرکت کن ..." جلو را که نگاه کردم، دیدم راه باز است، اما همه سرعتشان را کم کرده‌اند و با چشمانی گرد و چهره‌ای نگران، سمت راست خیابان را نگاه می‌کنند. روی خط کناری خیابان، پارجه‌ای سفید را – که البته حالا بخشی‌اش با خون قرمز شده بود - کشیده بودند روی یک نفر. و اطرافش پر از اسکناس و سکه. و کمی آن‌طرف‌تر، یک موتور درب و داغان افتاده بود روی زمین. خشکم زد. اولین باری نبود که چنین صحنه‌ای می‌دیدم، ولی قطعا متفاوت‌ترینشان بود. حالم خراب‌تر شد. فکر می‌کنم حال راننده هم همین‌طور. جلوتر که رفتیم دیگر ترافیکی نبود. هنوز اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد. موذن "حی علی الصلوه" می‌گفت که راننده دستش را جلو برد و صدای رادیو را بیشتر کرد.

از تاکسی پیاده شدم. تا مسیر خانه که راه می‌رفتم، حس کردم انگار خیلی هم ناراحت نیستم،‌ حداقل نه مثل قبل. چرا باید دلم برای علی خلیلی بسوزد وقتی در راهی جان داده که به آن ایمان داشته؟ چرا باید دلم برای آن موتور سوار بسوزد؟ که ان شاء الله دنبال روزی حلال برای خانواده‌اش بوده و فی سبیل الله به ملاقات خدا می‌رود. البته راستش‌ هنوز هم دلم برای یک نفر می‌سوزد، آن هم جوانی که چاقویش در گردن علی فرود آمده، و انصافا دل سوختن هم دارد. یاد حرف‌های دوستی افتادم که در همان خاک سفید، یعنی جایی که علی چاقو خورد، کار فرهنگی می‌کرد و می‌نالید از اینکه اینجا کودکانی هستند که شناسنامه ندارند،‌ و این یعنی مدرسه نمی‌توانند بروند، یا بهتر بگویم، یعنی که اصلا وجود ندارند! و این نه در یکی از روستا‌های دور افتاده و مرزی – که آن هم جای غم دارد – بلکه در منطقه چهار تهران است، جایی که چند کیلومتر آن طرف‌ترش اجاره‌خانه را به یورو و دلار حساب می‌کنند. نه ... نه! نمی‌خواهم ادای کسانی را در بیاورم که با یک بار دیدن عکس "چه‌گوارا" از لنین سوسیالیست‌تر شده‌اند، یا آن‌هایی که با نیم ساعت BBC‌ دیدن، حس روشن‌فکری حادّ بهشان دست می‌دهد و درباره قصاص و جوانب حقوق بشری‌اش افاضه می‌کنند. من هم معتقدم که باید قانون درباره ضارب علی خلیلی اجرا شود. اما مگر با اجرای قانون آب رفته به جوی بر می‌گردد؟ اصلا آن ضاربی که از معنای زندگی چیزی نفهمیده – که شاید اگر جور دیگری رفتار می‌کردیم، فهمیده بود – هیچ! اگر تنها خسارت این غفلت کردن‌ها از مردمی که در کنارمان زندگی می‌کنند، از دست رفتن جان علی خلیلی‌ (و خدای ناکرده، علی خلیلی‌ها) باشد، آیا نباید دلمان بسوزد؟ و ایکاش در راه رفع فقر اقتصادی و از آن مهمتر، فقر فرهنگی هم رگمان بیرون بزند، مثل مراسم وداع با علی. که علی معلم بود و سرباز جبهه فرهنگ.

و السلام.

Shahid Khalili

  • ۰ نظر
  • ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۲
  • علی

شاید "اختلاف" را بتوان طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین جزء از هر نوع "ارتباطی" دانست، که چگونگی مدیریت آن نیز معمولا پرچالش‌ترین بخش هر ارتباط است. از آنجایی‌که ارتباطات اجتماعی یکی از بنیانی‌ترین ابعاد زندگی انسان است، مدیریت مناسب این اختلافات را نیز می‌توان یکی از مهمترین وظایف هر انسان در دوران زندگی‌اش دانست. فرقی نمی‌کند که این ارتباط در چه سطحی باشد: بین دو دوست در رابطه دوستی‌شان،‌ بین مرد و زن در روابط خانوادگی‌شان، بین دو همکار در رابطه کاری، بین دو حزب در ارتباطات سیاسی و یا از منظر دو دین پیرامون کل زندگی! مهم این است که بدانیم هر جایی ارتباطی هست، حتما اختلافی هم خواهد بود.

بیایید مروری داشته باشیم به این "اختلافات" در حوزه دین و آیین. با نگاهی به دنیای امروز می‌توان اختلافاتی که ناشی از نگاه متفاوت ادیان به برخی مسایل زندگی است را مشاهده کرد. اختلافاتی که متاسفانه بعضا به درگیری‌های خونین نیز انجامیده. در حالی‌که اگر منطقی‌تر نگاه کنیم، موارد اشتراک بسیار بیشتر از موارد اختلاف است، اما مدیریت ناصحیح این اختلافات،‌ چه توسط خواص (که بنا بر آنچه در ادامه بحث خواهیم کرد، به نظر پر اهمیت‌تر می‌رسد) و چه توسط عوام، منجر به تمرکز روی اختلافات – تقریبا در تمام طول تاریخ – و بروز حوادث غم‌باری شده است. و وقتی بخواهی روی اختلافات تمرکز کنی و به جای همگرایی مسیر واگرایی را بپویی، همان‌طور که در ابتدا نیز اشاره شد، همیشه نقطه افتراقی پیدا خواهد شد. طبیعی است که این اختلافات در هر یک از مذاهب یک دین، فِرَق یک مذهب، دیدگاه‌های مختلف علمای یک فرقه نیز وجود خواهند داشت و چنانچه درست مدیریت نشوند، آسیب‌زا خواهند بود. همان‌طور که متاسفانه هم‌اکنون در منطقه و میان مسلمانان شاهدش هستیم.

وقتی به درگیری‌های سیاسی (و بعضا اجتماعی) تاریخ نگاه می‌کنی، چه معاصرهایشان و چه آن دسته که در گذشته دور رخ داده‌اند، غالبا یک شکاف باریک بین خواص جامعه را می‌بینی که هر چه بیشتر به سطوح عمومی جامعه کشیده شده‌،‌ عمیق و عمیق‌تر شده است. اختلافات سیاسی 35 سال گذشته را در ذهنتان مرور کنید. به نظر می‌رسد بسیاری (یا حداقل برخی) از آن‌ها در صورتی که پیش از کشیده شدن به سطح جامعه، میان طرفین به بحث گذاشته می‌شد،‌ به آن دسته از اتفاقات ناگواری که شاهدش بودیم منتهی نمی‌شد. از طرفی این روند دو سویه است: وقتی اختلافات کوچک در سطوح بالا،‌ به بخش‌های عمومی‌تر کشیده شده و احساسات جامعه منجر به عمیق‌تر شدن اختلافات و ایجاد فضایی دوقطبی ‌شود، این فضا روی خواص نیز تاثیر گذاشته (و تحریک میل به قدرت نیز در این مساله بی‌تاثیر نیست،) منجر به دور شدن آن‌ها از یکدیگر و بسته شدن روزنه‌های گفتگو می‌شود. برای این مورد نیز می‌توان نمونه‌های بسیاری آورد، ‌از جمله وقایع پس از انتخابات دور دهم (یا همان فتنه 88.)

با دقت در آیات قرآن،‌ به ویژه آن دسته که به نقل داستان دعوت پیامبران و روایت زندگی اقوام گذشته پرداخته، این مساله را در آن‌ها نیز مشهود می‌یابیم. از این رو شاید بتوان یکی از پایه‌ا‌ی‌ترین و موثرترین عوامل در خوشبختی و بدبختی فرد و ملت را نیز همین برخورد مناسب با موارد اختلافی دانست. چنانچه مشاهده می‌شود بسیاری از کسانی‌که در طول تاریخ، به دلایلی روش مصلحین زمان برایشان قابل درک نبوده، اما در رابطه‌شان با مصلحین نیز دچار خودخواهی و لج‌بازی نشده‌اند، در آخر توانسته‌اند مسیر رستگاری را یافته و آن را بپویند.

People

به نظر می‌رسد، جدای از اینکه درباره چه نوع ارتباطی صحبت می‌کنیم، بیش از میزان شباهت‌هایمان، این شعور و قدرت مدیریت ما هنگام رویارویی با زمینه‌های مورد اختلاف است که منجر به شکل‌گیری یک رابطه موفق و نتیجه‌بخش می‌شود. از همین رو است که بعضا با یک دوست، بیشتر احساس همدلی داریم تا با یک هم‌خون. یا با یک فرد اهل سنت، بیشتر احساس نزدیکی می‌کنیم تا با یک هم‌مذهب. اگرچه با وی نقاط مشترک کمتری داریم، اما بهتر قادریم در زمینه‌های مورد اختلاف یکدیگر را درک کنیم، در حالیکه ممکن است با دیگری که نقاط اشتراک بیشتری داریم، نتوانیم روی نقاط اختلاف کوچکترمان به درک متقابل برسیم. 


پانوشت:

- شخصا حس می‌کنم (حسی که به نظر، دور از روح آیات و روایات نیست) کسب مهارت مدیریت اختلافات و رسیدن به یک درک متقابل در ارتباطات انسانی، از مهمترین وظایف یا حتی اهداف زندگی انسان‌هاست. مساله‌ای که قطعا ساده نبوده و کسب آن نیازمند صرف انرژی و تلاش است.

- انگیزه‌ام برای نوشتن این پست، برخی گروه‌های هم‌مذهب (مثل آیت الله شیرازی در عراق) و هم‌جریان سیاسی (بخشی از جبهه پایداری) بودند که غالبا بر روی نقاط اختلاف تمرکز می‌کنند و با وجود شباهت‌ها، بعضا احساس می‌کنم بسیار با آن‌ها فاصله دارم. همچنین برخی افراد ناسازگار در میان اقوام و آشنایان.

- اینکه چگونه بتوان در عین حفظ مواضع، در اختلافات سازگار بود، می‌شود همان "هنر" مدیریت اختلافات.

- در جستجوی گفتمانی برای "گفتمان" ... این عنوان دیگری است که می‌شد روی مطلب گذاشت.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۳۵
  • علی

تا پیش از تعطیلات نوروز، یعنی تا قبل از اینکه بنشینم کنار خانواده و یک فیلم قشنگ هالیوودی را - که صحنه‌های نامناسبش سانسور شده - از تلویزیون نگاه کنم، تماشای فیلم دستکاری شده چندان توی کَتم نمی‌رفت! و البته مشکل اصلی‌ام نه با حذف صحنه‌های جنسی، که بیشتر با تغییراتی بود که در داستان فیلم به وجود می‌آوردند. اما چشیدن دوباره طعم تماشای خانوادگی یک فیلم - البته از نوع  هالیوودی‌اش که مدتها بود تجربه نکرده بودم - نظرم را مقداری تغییر داد.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اصولا بیشتر فیلم‌های خوب - یا حداقل آن‌هایی که من می‌پسندم - به گونه‌ای نیستند که حذف چند صحنه، آسیب مهمی بهشان وارد کند. و اصلا مگر فیلمی که محتوای اصلی‌اش مسایل غیر اخلاقی باشد و بخواهد از این طریق تماشاگر جذب کند، حتی در خود غرب، اثری ماندگار و ارزشمند خواهد بود!؟‌ (استثنائات را بگذارید کنار) علاوه بر اینکه برای کسی که به فیلم صرفا با هدف سرگرمی نگاه می‌کند و نه از جنبه رسانه‌ای  (فکر می‌کنم غالب مردم این‌گونه باشند، یکی از اهداف سینما هم قطعا همین سرگرمی است، به خصوص برای عموم) تغییرات جزئی در داستان، شاید خیلی هم مهم نباشد.

البته سانسورهای صدا و سیما هم خیلی PG-13 است و بعضی‌جاها روی اعصاب! اما خوب، اگر بخواهم زاویه دید مجردی‌ام را کنار بگذارم و از جایگاه خانواده نظر بدهم، باید اعتراف کنم این طرف بام، بهتر و امن‌تر از آن طرفش است!
(این همه از سانسورها نالیده بودم، دور از عدالت بود این خوبی‌اش را نمیگفتم!)

--------
پانوشت: اگر قصد دارید فیلم‌های آرشیوتان را خانوادگی ببینید، و از طرفی برای حذف صحنه‌های نامناسبش حوصله و وقت استفاده از نرم‌افزارهای ویرایش فیلم و فرآیند دردناک Encoding(!) را ندارید، نرم‌افزار Zoom Player (که یکی از دوستان معرفی‌اش کرد) می‌تواند به کارتان بیاید. یا یک جستجوی ساده در وب، می‌توانید پیدایش کنید. فقط توجه داشته باشید که برای استفاده از این امکان باید نسخه رایگان را پس از نصب، رجیستر (یا کرک!) نمایید.

فرآیند کار هم بسیار ساده است و نیاز به آموزش خاصی ندارد. کمی که با آن سر و کله بزنید، روشش دستتان می‌آید.

zoom player

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۴۵
  • علی

ما عاشق و رند و مست و عالم‌سوزیم ...

با ما منشین اگر نه بدنام شوی!

(حضرت حافظ)

مست

  • ۰ نظر
  • ۱۰ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۵۲
  • علی

همه ما می‌دانیم خانواده ایرانی چقدر با شرم و حیاست. خانواده ایرانی تا کارد به استخوانش نرسد، اظهار نیاز نمی‌کند (استثنائات را بگذارید کنار.) مادر ایرانی، اگر هیچ چیز هم در خانه نباشد، باز هم طوری شرایط را مدیریت می‌کند که نه تنها غریبه‌ها، که بعضا اعضای خانواده هم متوجه اوضاع و شرایط بد نشوند. مادر و پدر ایرانی همیشه شرایط را بهتر از "چیزی که باید باشد" فراهم می‌کنند ...
حالا مدتی است دولت‌ها یاد گرفته‌اند چه طور این شرم و حیا را وسیله‌ای کنند برای خوردن حق و حقوق خانواده ایرانی. چند سالی است می‌گویند "آموزش رایگان برای خانواده‌های نیازمند"، می‌شنویم "بهداشت رایگان برای خانواده‌های فقیر ... "  و تعجب می‌کنیم چرا هیچ کس فریاد نمی‌زند که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (و بسیاری از کشورهای دنیا) آموزش آزاد، همگانی و رایگان و همچنین برخورداری از سلامت حق آحاد جامعه است، و فقیر و غنی ندارد! (البته اگر کسی می‌خواهد آلترناتیو پولی را انتخاب کند، مختار است، ولی هر چقدر هم که ثروتمند باشد، این‌ها حقش است و حاکمیت نمی‌تواند از آن‌ها شانه خالی کند) مدیر دولتی خوب می‌داند که اگر لفظ "نیازمند" را وسط بکشد، احتمالا خیلی خانواده‌ها پا پس می‌کشند و بروند سراغ جایگزین‌های پولی؛ و طنز تلخ ماجرا هم اینکه بعضا خانواده‌های نیازمند در این راه پیش قدمند، برای همان آبروداری که شرحش رفت!
حالا هم مدتی است سر یارانه‌ها همین تاکتیک را پیش گرفته‌اند ... (البته بحث یارانه‌ها کمی متفاوت بوده و قصد من هم ورود به جزئیاتش نیست)
گذشته از اینکه چرا باید دولت‌ها حقوق اساسی ملت را فقط برای "نیازمندان" بدانند، مشکل به تعریف دولت از "نیازمند" هم بر می‌گردد. با تعریف خودشان از خط فقر و مقایسه آن با بیشترین سطح دستمزد رسمی (و نه حتی کمترین!)، با احتساب ثلث شدن ارزش ریال، با در نظر گرفتن نرخ رشد منفی این چد سال، پیدا کنید درصد غیر نیازمند را در این مملکت! و بعد مقایسه کنید با درصد افرادی که (مثلا) یارانه‌شان حذف خواهد شد ... تصویری که این‌طور مواقع دولتمردان از "نیازمند" در ذهن می‌پرورانند،‌ شبیه افراد بی‌خانمان است! اما واقعیت این است که هزینه‌های بالای آموزش و سلامت و ... این روزها حتی بر گرده دهک‌های بالای جامعه هم سنگینی می‌کند.

خلاصه اینکه نکند شرم و حیای بیش از حد  کلاهی شود برای سرمان،‌ که حماقت است؛‌ و این رشته سر دراز دارد ... .

اصل 30 قانون اساسی

پانوشت: خیلی وقت بود این حرف‌ها در دلم مانده بود ... به خصوص موضوع مربوط به مدارس دولتی. به نظرم مدارس دولتی و نمونه دولتی (و انواع و اقسام دیگرش مثل سمپاد و ...) ویژگی‌هایی دارند که حتی اگر مجبور شوی به اندازه گران‌ترین مدرسه غیر انتفاعی پول بدهی تا در آن‌ها درس بخوانی، ارزشش را دارند. مثلا دیدن اینکه در یک کلاس، هم کسی باشد که تعطیلات را می‌رود دبی و آنتالیا و هم کسی که برای کم کردن بار هزینه‌های زندگی تعطیلات را می‌رود سر کار ... و چگونه می‌شود این‌ها را فهمید، بدون دیدنشان!؟
بعد از انتقادات،‌ چند کلام هم بر لَه مدیریت کنونی (مربوط به لینک بالایی)
-----
بعدنوشت: یک مشکل دیگر چنین برخوردهایی، کمک به دوقطبی‌تر شدن جامعه (فقیر و متوسط-غنی) است. و این خود موضوعی برای بحث و بررسی جداگانه ...
  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۹
  • علی

اپوزیشن‌ترین فیلم‌ سینمای امریکا، چیزیه شبیه آژانس شیشه‌ای؛ از پوزیشن‌ترین‌های سینمای ما!



پانوشت:

قصد این بود برای این موضوع یک پست نسبتا طولانی‌تر نوشته شود، با آوردن تعدادی fact و نمونه، که متاسفانه فرصت دست نداد. البته بد هم نشد ... چه اینکه "در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!"

منظور از سینمای ایران و امریکا، جریان غالب آن‌هاست و نه استثنائات.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۳۹
  • علی

اگر می‌شد به گذشته برگشت، یکی از کارهایی که می‌کردم این بود که به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم پای شخصی که ایمیلش را (حداقل) روزی یک‌بار چک نمی‌کند، به زندگی‌ام باز شود!
نه به عنوان دوست، نه به عنوان استاد ، نه به عنوان همکار و شریک و نه به هیچ اسم و رسم و عنوان دیگری ... (البته درباره قوم و خویش، احتمالا کاری از دستم ساخته نبود!)
از بس این روزها از دستشان کشیده‌ام [و می‌کشم.]

email
  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۵۸
  • علی

امروز بازتاب‌های مربوط به گزارش روزنامه تازه تاسیس آسمان از زندگی خانم دانشور (عضو شورای اسلامی شهر تهران) بهانه‌ای شد برای بازگو کردن حرف‌هایی که در دلم مانده بود:
  • اینکه یک نفر خیلی پول‌ داشته باشد، بسته به حلال یا حرام بودن مالش، می‌تواند خیلی خوب باشد، یا خیلی بد؛ [که البته قضاوت درباره حلال و حرامش معمولا به کسی ربطی ندارد و بین آن فرد است و خدا]
  • اینکه یک نفر پولدار، خیلی دست به خرج باشد، بسته به جایی که مالش را صرف میکند، می‌تواند امری خوب باشد، یا نه خوب باشد و نه بد، و یا حتی می‌تواند بد باشد؛ [که باز هم قضاوت درباره درست و غلطش معمولا به کسی ربطی ندارد و بین آن فرد است و خدا]
  • اما اینکه یک پولدار (در مقام قضاوت درباره حلال و حرام مالش نیستیم،) خیلی خرج کند (به درست و غلطش کاری نداریم) و این زیاد خرج‌کردن‌هایش را در بوق و کرنا کرده و حرف‌هایش بوی تفاخر دهد، قطعا بد است! و بدتر وقتی آن فرد در نظام اسلامی صاحب منصب هم باشد، و بدتر وقتی کشورش در شرایطی است که خیلی‌ها چرخ زندگی‌شان نمی‌چرخد از بس بی‌پولند ... و از بس بی پولند و بی پولند ... .
پانوشت:

- ... و این اصلا نشانه بی ریایی نیست. که اگر میخواهی ریا نکنی، ادعای ساده‌زیستی نکردن کافی است، و نیازی به تفاخر کردن نداری.
- و دیگر اینکه تقصیر آن روزنامه تازه تاسیس [و ایضا تازه به دوران رسیده!] که در این شرایط دست به انتشار چنین مطلبی زده‌، اگر بیشتر از خانم دانشور نباشد، قطعا کمتر هم نیست.
- آخر هم اینکه: این وسط ژست‌های سوسیالیستی افراطی، در مقابل این حرکات کارگزارانی، و همچنین پیش‌داوری‌های عجولانه و غالبا ناآگاهانه‌ای درباره حلال و حرام مال مردم هم خود ماجرایی دگر است ... .
Good_Rich_Bad_Rich
بعد-نوشت: به رسم صداقت، وظیفه خود می‌دانم از شما دعوت کنم تا مصاحبه خانم دانشور با فارس (پیرامون گزارش روزنامه آسمان) را نیز از اینجا بخوانید.
  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۵۷
  • علی

از ابتدای اکران فیلم جاذبه (Gravity به کارگردانی Alfonso Cuarón) مشتاق تماشایش بودم. با توجه به تعریف‌هایی که از زیبایی‌های بصری نسخه سه‌بعدی آن شنیده بودم، پس از اینکه اولین نسخه‌های فیلم برای دانلود در آمد، پا روی نفسم گذاشتم و منتظر ماندم تا آن را روی پرده ببینم، هر چند نسخه دوبعدی‌اش را. دیشب این فرصت دست داد و با وجود اینکه پیش‌تر با خود گفته بودم "هنوز با نایت‌لایف میانه خوبی ندارم و بهتر است فعلا بی‌خیالش شوم!" نتوانستم از این یکی بگذرم و نیمه‌شب به تماشای "جاذبه" نشستم ...

اول از همه این را بگویم که: به نظر من هم جاذبه فوق‌العاده است. قطعا ارزش بیش از یک بار دیدن را هم دارد. ایده بسیار ناب که جاذبه را در میان فیلم‌های متداول "تلاش برای بقا" یک سر و گردن بالاتر از بقیه قرار داده، فیلمبرداری خیره کننده (احتمالا درباره سکانس-پلان‌های طولانی و بدون کات آن شنیده‌اید،) بازی خوب بازیگران کم تعداد – که اتفاقا این شلوغ نبودن فیلم هم یکی از نکات مثبت آن است – همه و همه در کنار یکدیگر فیلمی تماشایی ساخته‌اند. بنابراین جاذبه قطعا یک اتفاق خاص در سینمای 2013 بود.

 Gravity-movie

اما جاذبه اشتباهاتی هم داشت، خطاهایی علمی که نباید آن‌ها را بی‌ارزش تلقی کرد یا نادیده گرفت. قبل از پرداختن به برخی از این اشتباهات، بگذارید ببینیم چرا این خطاها مهم هستند؟ ممکن است عده‌ای بگویند پرداختن به اشتباهات علمی در یک فیلم سینمایی اصولا بی معناست یا اینکه اتفاقات باید در منطق روایی داستان صحیح باشند و نه در منطق دنیای خارجی. اما هر دوی این نظرات در اینجا اشتباه است، چه اینکه اولا وقتی مبنای فیلمی بر مسایل علمی قرار گرفته است، قطعا باید آن را در تمام طول فیلم و بدون خطا رعایت کند، دوما اینکه جاذبه و فیلم‌های مشابه آن، فیلم‌های علمیِ رئال هستند و نه علمیِ فانتزی مانند Men in Black، بنابراین منطق داستان آن‌ها باید با منطق دنیای خارج همخوانی داشته باشد، چه اینکه اگر در جایی از فیلم خلاف این رخ دهد، سایر بخش‌های داستان نیز ضربه می‌خورند. البته این انتظار وجود ندارد که داستان سراسر بر واقعیات بیرونی منطبق باشد و اگر بنابر ضرورت جایی به صورت آگاهانه این واقعیات تغییر داده شوند، کسی خرده نمی‌گیرد، مثلا اینکه "فاصله ایستگاه‌های فضایی بیان شده در فیلم واقعا آن‌قدر به هم نزدیک نیستند که در آن به تصویر کشیده شده" چون این تغییر آگاهانه بوده است و از طرفی ناممکن و مخلّ منطق علمی روایت داستان هم نیست، بی‌اشکال می‌نماید. همچنین روی اشتباهاتی که از سوی انسان‌ها رخ می‌دهد هم نمی‌توان انگشت گذاشت، مثلا اگرچه برخی مانند [3] آمده‌اند ثابت کرده‌اند که در انتهای فیلم تایتانیک، میشد لئوناردو دیکاپریو (یا جک تایتانیک)  زنده بماند، اما این مساله به منطق فیلم آسیبی وارد نمی‌کند، چه اینکه انسان‌ها در دنیای واقعی هم اشتباه می‌کنند، اما این درباره نیروی جاذبه و سایر قوانین علمی صادق نیست!

]توجه: بخش بعدی متن، قسمت‌هایی از داستان فیلم را لو می‌دهد[

اما برویم سر اشتباهات فیلم؛ در اینجا قصد این نیست که لیستی از خطاهای علمی فیلم (که احتمالا کم‌تعداد هم نیستند) ارایه شود، کاری‌که در [1] و [2] انجام شده، اگرچه به نظر می‌رسد برخی از این خطاها ناشی از بی‌دقتی عوامل فیلم است و می‌شد از وقوع آن‌ها جلوگیری کرد، مثلا واقعا عجیب است که چرا کارگردان تصمیم گرفته اشک بولاک (Sandra Bullack بازیگر زن نقش اصلی فیلم) از صورتش جدا شده و در فضا معلق شود! (در [2] یک فضانورد به صورت عملی نشان می‌دهد که در فضا واقعا این طور نیست. توضیح علمی‌اش هم در آن مرجع آمده) اما چنین مواردی به نظر قابل اغماض می‌آیند.

مشکل اصلی من با صحنه‌ای است که در میانه فیلم رخ می‌دهد و شاید بتوان به نوعی آن را نقطه اوج – یا یکی از نقاط اصلی طرح داستان – دانست: صحنه‌ای که در آن جرج کلونی (George Clooney)، پس از اینکه توسط بولاک متوقف می‌شود، برای اینکه منجر به جدا شدن طناب از پای بولاک و رها شدن او نشود، با فداکاری طناب خودش را باز می‌کند و در فضا رها می‌شود. از همان لحظه که این صحنه را دیدم، تا آخر فیلم ذهنم را مشغول کرده بود و مانده بودم چطور چنین اتفاقی رخ داده!؟ مگر کلونی از لبه دره آویزان بود که باید طنابش را باز می‌کرد؟

 Gravity_Clooney

از یک طرف این صحنه برایم قابل توجیه نبود و از سوی دیگر اینکه چنین اشتباه فاحشی در فیلم رخ داده باشد، آن هم در نقطه‌ای از فیلمنامه که بقیه داستان به نوعی بر روی آن سوار شده است باورپذیر نبود. اما پس از اولین جستجوها متاسفانه ناامید شدم! هر چند در [2] تحلیلی نوشته شده که "ممکن است" این اتفاق منطقی باشد، اما تحلیل [1] صحیح‌تر به نظر می‌رسد، چه اینکه درست است اعمال نیرو از سوی کلونی به طناب، منجر به عکس‌العمل می‌شد، اما با توجه به وضعیت سایر بخش‌ها و طناب‌هایی که به پای بولاک بود، به نظر این عکس‌العمل مشکلی را برای هیچکس پیش نمی‌آورد. افزون بر آن، حرکت و دور شدن جرج کلونی در فضا بعد از اینکه کاملا ساکن شده بود هم عجیب می‌نماید. البته همان‌طور که در مراجع آمده، تحلیل این صحنه‌ها و دادن حکم نهایی راجع به آن‌ها، واقعا کار ساده‌ای نیست، اما خوب؛ اگر هم نویسنده بر سر به نیست کردن جرج کلونی اصرار داشت، بهتر میشد این اتفاق مهم در صحنه‌ای کم‌چالش‌تر طراحی شود!

علاوه بر اشتباهات علمی، در قسمت‌هایی از "جاذبه"، دست‌های فیلمنامه‌نویس برای هل دادن خط داستان نیز به وضوح قابل مشاهده است: مکاشفه بولاک در محفظه نجات و همچنین راه انداختن محفظه چینی‌ها توسط وی از جمله این موارد بودند که با کمی زمینه‌چینی بیشتر، باورپذیرتر از آب در می‌آمدند.

در نهایت، مجددا بر این نکته تاکید می‌کنم که "جاذبه" فیلمی بسیار زیبا با ایده‌ای ناب و تصاویری چشم‌نواز است و اتفاقا به همین دلیل است که اشتباهاتی مانند آنچه در بالا گفته شد، برای ما مهم بوده و آرزو می‌کنیم ایکاش "جاذبه" را کوبریک یا اسپیلبرگ می‌ساختند؛ و البته برای دیدن اثر جدید کریستوفر نولان (Interstellar) نیز مشتاق‌تر می‌شویم ... . (شاید هم این من و امثال من هستیم که برای یک فیلم سینمایی بیش از حد مته به خشخاش می‌گذاریم!)

 

References:

[1] http://www.slate.com/blogs/bad_astronomy/2013/10/04/ba_movie_review_gravity.html

[2] http://www.washingtonpost.com/blogs/wonkblog/wp/2013/10/21/heres-what-gravity-gets-right-and-wrong-about-space/

[3] http://www.vulture.com/2012/10/mythbusters-proves-that-jack-didnt-have-to-die.html

 

  • علی

چند روز پیش، در پایان یک فایل پاورپوینت درباره امنیت شبکه، به عبارت زیر برخوردم. به نظرم جالب آمد:

 

"تا چند سال قبل، شما می‌توانستید به اینترنت متصل شوید و با صدها میلیون نقطه دیگر در ارتباط باشید، بدون اینکه از امنیت نگرانی داشته و لحظه‌ای به آن فکر کنید. اینترنت در دهه 90، مثل سکس در دهه 60 بود! تا زمانی که درگیرش بودی عالی، اما ذاتا ناسالم بود، در پایان نیز سرنوشت بدی انتظارت را می‌کشید ...؛ و من واقعا خوشحالم که این بار اشتباه قبل را تکرار نکردم! "

_چارلی کافمن

 

“Until a few years ago, you could connect to the Internet and be in contact with hundreds of millions of other nodes, without giving even a thought to security. The Internet in the ’90’s was like sex in the ’60’s. It was great while it lasted, but it was inherently unhealthy and was destined to end badly. I’m just really glad I didn’t miss out again this time.”

—Charlie Kaufman

Hippies 


پانوشت:

- دهه 60 سال‌های اوج‌گیری فرهنگ هیپی، دیسکو و انقلاب جنسی در امریکاست.

- یک چارلی کافمن فیلمنامه‌نویس هم داریم (نویسنده آثاری چون eternal sunshine of the spotless mind)، اما این عبارت (به احتمال زیاد) از کافمنِ نویسنده کتاب امنیت شبکه است. 

  • علی

سلام امام رئوف  ...

ممنون که آمدید آقا؛

می‌دانیم شما را با ناراحتی به اینجا آوردند، می‌دانیم این دیار روزی برایتان غربت بوده؛

اما حالا شرایط عوض شده؛ 

حالا "توس" روزهای پیش از شما شده "مشهد الرضا"، ملجا غریبان؛

حالا شما صاحب‌خانه‌اید، از اول هم شما بودید؛

ممنون که آمدید و با آمدنتان پای خاندان کرامت را به خاکمان گشودید؛

تهران بدون شاه عبدالعظیم حسنی و صالح ابن موسی، قم بدون حضرت معصومه، شیراز بدون شاه چراغ، این‌ها برای ما تصورش هم سخت است؛

ممنون که آمدید و با آمدنتان، غربت را برای همیشه از این خاک کوچاندید  ...

ممنون آقا.


Imam Reza
                                                  عکس از: سایت گروه نشریات همشهری

ایران بدون امام رضا، تهران بدون شاه عبدالعظیم حسنی و صالح ابن موسی ... تصورش هم سخت است.
(30 صفر)

  • علی