مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

بسم الله ...

The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran

>> خوش آمدید <<

** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن کاملا آزاد است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

یعنی پسری که عکس "مارکس" و "چه گوارا" به دیوار خوابگاه زده، شب‌ها روی پشت بام "الله اکبر سیاسی" سر می‌دهد و آخر شب هم کلیپش را برای CNN امریکا می‌فرستد؛
یعنی حسین که مرجعش "آقاست" و به عشق خاطرات پدرش از "همدلی‌های زمان جنگ" به میرحسین رای داده و حالا، یک ماه بعد انتخابات می‌گوید: "چه کسی گفته ائمه معصوم‌اند!؟"
یعنی بهایی‌ای که "یا مهدی، شیخ مهدی" می‌گوید؛
یعنی ساسی و اِلی که یک عمر گوشمان را کر کرده‌ بودند "شما از دین استفاده ابزاری می‌کنید" و حالا در 26 تیر به اولین نماز جمعه‌شان آمده‌اند؛
یعنی اکانت Koorosh_AntiArab که برای "عاشورای سبز" پوستر "یا حسین، میر حسین"share می‌کند؛
یعنی محبوب شدن "آیت الله منتظری" پیش کسی که شعار "خط امام" می‌داد و روزی بخشنامه کرده بود، "... عکس‌های ایشان را جمع‌آوری کنید"؛
یعنی سر دادن شعارهای لُخت سیاسی روی پرده سینما، از کارگردانی که هرگاه اسم سینمای دینی می‌آمد فریاد "هنر برای هنر" او گوش فلک را کر می‌کرد؛
یعنی دویدن به سمت چاه برای فرار از چاله‌ای که راست و دروغش هنوز معلوم نیست (نبود)؛
و یعنی و یعنی و یعنی ...


labbayk-kh

بعدنوشت:
مطلبی هم 9 دی پارسال در گوگل‌پلاس نوشته بودم که چند روز پیش و به بهانه کامنتی که یکی از دوستان پای آن گذاشت، مجددا برایم زنده شد. به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست. برای دیدن آن پست، اینجا کلیک کنید.
  • علی

کمابیش همه ما – کاربران شبکه‌های اجتماعی – از فرصت‌ها و فواید این شبکه‌ها اطلاع داریم، که اگر این‌طور نبود زمانی را که تقریبا هر روز پای آن‌ها صرف می‌کنیم، به امور دیگری اختصاص می‌دادیم. اما به نظر می‌رسد متناسب با این کاربرد وسیع، هنوز جای نگاهی آسیب‌شناسانه به این پدیده‌ که شاید دیگر نتوان آن را چندان "نو" هم دانست، نسبتا خالی است. این آسیب‌شناسی می‌تواند هم در محافل علمی و ذیل تزهای دانشگاهی رشته‌های مرتبط مطرح شود و هم توسط کاربرانی که این فضا را از نزدیک لمس کرده‌اند و با فواید و آسیب‌هایش کمابیش آشنایی دارند. به همین بهانه نیز مدتی است در نظر دارم، به عنوان فردی از دسته دوم، یعنی گروهی که فضای شبکه‌های اجتماعی آنلاین را از ابتدای ورود لمس کرده و از آغاز به آن نگاهی جدی داشته‌اند (و بعضا به مسایل اجرایی یک شبکه کوچک نیز ورود پیدا کرده‌اند،) برخی آسیب‌هایی را که از نگاه من دامن‌گیر این فضا است، بیان کنم. از این رو ترجیح دادم از عبارت "در آمدی بر" در ابتدای این نوشتار استفاده نمایم. جرقه نوشتن چنین مطلبی مدت‌ها پیش در ذهنم زده شد، شروع آن با نوشتن چند پست در فضای گوگل‌پلاس ادامه یافت و نهایتا اولین بخش آن در این مطلب منتشر می‌شود. بدیهی است نگاهی علمی‌تر به این مساله باید توسط دسته اول و در فضایی تخصصی‌تر از یک وبلاگ شخصی صورت پذیرد (با توجه به اینکه اطلاع چندانی از محیط دانشکده‌های علوم انسانی ندارم، نمی‌دانم تا چه حد این بحث‌ها در آن فضا مطرح است.) به هر روی، امید است با شناسایی برخی آسیب‌ها و تلاش برای رفع آن‌ها، همین ابتدا و قبل از آن‌که آثار تخریبی بر زندگی فردی و اجتماعی‌مان بگذارند، فضایی فراهم شود که در آن بتوان از فواید این شبکه‌ها نهایت سود را برده و از مضراتش رهایی یافت.

Nets

مساله دیگر این است که آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی (و به طور کلی‌تر اینترنت) می‌تواند از دو سو مورد بررسی قرار گیرد: یکی از سمت کاربرد و استفاده از این شبکه‌هاست که این نوشتار قصد بررسی آن را دارد؛ دیگری – که اتفاقا در کشور ما نیز دارای اهمیت زیادی است – آسیب‌شناسی مدیریت این فضاست که ان‌شاء الله در نوشتاری جداگانه به آن نیز خواهم پرداخت.

 

- شبکه‌های اجتماعی: آیا دیوارهای حریم خصوصی، شیشه‌ای شده‌اند!؟

قطعا اولین و مهمترین آسیبی که کاربران را در شبکه‌های اجتماعی تهدید می‌کند، بحث "حریم خصوصی" است که این روزها بسیار درباره‌اش می‌گویند و می‌شنویم. در اینجا نه قصد آن است و نه می‌توان درباره تهدید این حریم توسط دولت‌ها و شرکت‌ها سخن گفت، که خود بحثی جداگانه می‌طلبد. آنچه اینجا مد نظر است، به خطر افتادن حریم خصوصی در شبکه‌های اجتماعی، توسط خود کاربران است. چندی پیش نتایج تحقیقی منتشر شد که نشان می‌داد کاربران شبکه‌های اجتماعی طی سالیان اخیر، رفته رفته به سمت عمومی‌تر کردن بخشی از حریمی که پیش‌تر آن را خصوصی می‌پنداشته‌اند حرکت کرده‌اند. این مساله‌ای است که شخصا نیز آن را لمس کرده‌ام. اما آیا این اتفاق خوبی است؟ از آنجایی‌که این اتفاق تا حد زیادی به صورت ناخودآگاه رخ می‌دهد، قطعا خوب نیست! چرا که اصولا قبل از رخ دادنش، درباره خوب و بد بودن آن اندیشه‌ای نشده است. اگر هم قرار باشد روزی چنین اتفاقی بیفتد، قطعا باید به صورت آگاهانه و با مطالعه از سوی کاربر باشد و نه صرفا قرار گرفتن تحت تاثیر یک جریان. اما غیر از این، شیشه‌ای شدن دیوارهای حریم خصوصی، به وضوح آسیب‌هایی را نیز در پی دارد. 

Privacy

بخشی از این آسیب‌ها تهدیداتی است که از سوی افراد بدخواه و خلاف‌کار وجود دارد و امکان سوء استفاده از اطلاعات شخصی را در حال یا آینده فراهم می‌کند. اگرچه امروزه غالب شبکه‌ها تنظیماتی برای اشتراک مطلب با گروهی محدود و مشخص را ارایه می‌دهند، اما تجربه نشان داده که این تنظیمات چندان هم راهگشا نیست. شاید اصلی‌ترین شبکه‌ای که این آسیب در آن وجود دارد، فیس‌بوک باشد. اگرچه فیس‌بوک امکان اشتراک مطلب در دسته‌های ساخته شده (lists) را نیز می‌دهد، اما غالب کاربران مطالبشان را در دو دسته عمومی (public) و دوستان (friends) به اشتراک ‌می‌گذارند و آنچه را در دسته دوستان ارسال می‌کنند خصوصی می‌پندارند، اما این اندیشه تا حد زیادی اشتباه است. در حقیقت friends فیس‌بوک دسته‌ای بین عمومی و خصوصی است، چه اینکه با همه افراد آن در یک سطح رابطه نداریم. اما غالبا و از سوی کاربران با آن به عنوان یک دسته خصوصی برخورد می‌شود. علاوه بر این، تغییرات اعمالی گاه و بی‌گاه حریم خصوصی از سوی مدیران فیس‌بوک نیز متاسفانه بسیار ناامیدکننده است، چه اینکه مشاهده شده این تغییرات گاها به گسترده‌تر شدن دامنه مخاطبین یک مطلب که پیش‌تر ارسال شده انجامیده، بدون اینکه کاربر حق انتخاب داشته باشد (نمونه اخیر آن امکان مشاهده عکس‌های ارسال شده، برای دوستانِ کاربرانی است که در آن عکس برچسب خورده‌اند.) شاید در این میان، شبکه‌هایی که غالبا از همان ابتدا نگاهی عمومی (public) به آن‌ها داریم، مانند توئیتر یا پیج‌های فیس‌بوک، کمتر دچار این چالش امنیتی باشند. مساله دیگری که نقض خودخواسته حریم خصوصی توسط کاربران را موجب می‌شود می‌توان احتمال ایجاد اختلال در زندگی روزانه دانست، مساله‌ای که در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.

در انتها مجددا به این مساله اشاره می‌شود که بخش مهمی از این آسیب‌ها را، به ویژه در زمینه حریم خصوصی، باید با نگاهی به مدیریت دولتی و خصوصی که بر اینترنت و این شبکه‌ها اعمال می‌شود بررسی کرد. همچنین بعضی از موارد بیان شده، امکان پرداخته شدن به تفصیل و با جزئیات بیشتر را دارا می‌باشند که در این نوشتار قصد آن نیست و ان‌شاء الله در آینده بیشتر مورد بررسی قرار بگیرند.

 

-  شبکه‌های اجتماعی: بخشی از زندگی حقیقی یا یک زندگی مجازی!؟

مساله دیگری که می‌توان پیرامون بحث آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی مورد بررسی قرار داد، تاثیری است که این شبکه‌ها بر زندگی واقعی کاربران می‌گذارند. 

  • علی

اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم، هنوز – به تعمد و نه از روی تنبلی!- عبارت فوق را در اینترنت جستجو نکرده‌ام و نمی‌دانم آیا واقعا چنین اصطلاحی وجود دارد یا صرفا یک عبارت من‌درآوردی است!؟ هر چند مطمئنم حتی اگر تحت چنین عنوانی از آن یاد نشود، حتما بحث‌های زیادی پیرامون آن در علومی چون رفتارشناسی و دیپلماسی صورت گرفته است. اما چیزی که اینجا مد نظر است، عمومی‌تر از بحث‌هایی است که صرفا به درد دیپلمات‌ها می‌خورند، یا شاید هم از آن قسم دیپلمات‌بازی‌هایی باشد که برخی اوقات در زندگی همه لازم می‌شود! هر قدر هم که بخواهیم دیپلمات نباشیم، به نظر می‌رسد گاهی گریزی از آن نیست ...

برگردیم به اصل موضوع؛ آنچه اینجا از آن تحت عنوان "مهندسی شوخی" یاد شده، عبارت است از تنظیم میزان لبخند، شوخی و هر رفتاری که نشانی از صمیمیت در آن باشد، با هدف بهبود ارتباط شکل گرفته و تسریع در پیشرفت آن، طی دیدارهایی که در زندگی (به ویژه با افراد جدیدتر) رخ می‌دهد. در رابطه با دوستان قدیمی و صمیمی‌تر، علاوه بر اینکه با گذر زمان شناخت کامل‌تری بدست آمده، افراد نیز با روحیه یکدیگر آشناتر هستند و از این رو شاید نیازی به تنظیم رفتار خود با طرف مقابل وجود نداشته باشد (البته این حالت، یعنی "خود واقعی" بودن، مساله‌ای است که شاید حتی در مواجهه با افراد جدید نیز مطلوب بوده و جزو یکی از تضادهای پر شمار "آنچه دوست داریم" با "رفتار دیپلماتیک" باشد. مساله‌ای که خود به صورت پارامتری جدید در آمده و تنظیم آن، کمتر از "مهندسی شوخی" انرژی نمی‌گیرد! همچنین فکر نمی‌کنم نیازی به اشاره باشد که تنظیم رفتار مورد اشاره در اینجا، کاملا با نقش بازی کردن متفاوت بوده و امری غالبا مقبول است.) اما در رابطه با افراد جدید اوضاع متفاوت است. به نظر می‌رسد این تنظیم رفتار، کاری بسیار پر اهمیت و صد البته مشکل‌تر باشد و اصلی‌ترین راه فراگیری آن نیز تجربه است. اینکه تلاش کنی در عین آب کردن دیوارهای یخی میان خود و طرف مقابل، نگذاری طی این فرآیند چهره‌ات مخدوش شده و یا اصطلاحا منجر به "سبک" (cheap) شدنت شود، به هیچ وجه ساده‌ نیست. مهم‌ترین دلیل پیچیدگی آن هم پیش‌نیازی است که حل این مساله دارد و آن "به دست آوردن شناخت از طرف مقابل، در کوتاه‌ترین زمان ممکن" است. چه اینکه رفتاری یکسان در برابر دو فرد گوناگون ممکن است نتایجی کاملا متفاوت در پی داشته باشد. البته وقتی همین بحث را بخواهیم درباره "نوشتن" هم مطرح کنیم، مثلا در حوزه‌ وبلاگ‌نویسی، اِعمال آن به نظر غیر ممکن می‌آید، چرا که تقریبا هیچ بازخورد و شناختی از مخاطبین – یا حداقل همه آن‌ها – نداریم. بنابراین آن‌قدر پارامترهای گوناگون وارد بحث می‌شوند که غالبا از فکر کردن درباره آن صرف نظر کرده و ترجیح می‌دهی نتیجه را تماما به طرف مقابل و برداشت وی بسپاری.

seriuos fun

به هر حال به نظر من – و بر اساس تجربیاتی که داشته‌ام - همین ریزه‌کاری‌های به ظاهر بی اهمیت، تاثیراتی بر نتایج نهایی می‌گذارند که شاید تاثیر برآیند آن، کمتر از عوامل محوری یک گفتگو نباشند (حتی در روابط ساده روزانه) مساله‌ای که شاید فراگیری و تمرینش برای امثال من مستحب باشد، اما قطعا برای کسانی‌که بخش اصلی شغلشان را "مذاکره" پر کرده (از هر نوع سیاسی، اقتصادی و ... ) واجب است. واجبی که با توجه به برخی شواهد به نظر چندان هم جدی گرفته نشده است! (مانند این تحلیل که پیرامون زبان بدن است – موضوعی هم‌خانواده آنچه اینجا بیان شد - و احتمالا مشابه آن را درباره مسئولان قبلی نیز می‌توان پیدا کرد)

خلاصه اینکه: "مهندسی شوخی و لبخند" یک بحث کاملا جدی است ... . 

  • علی

چند هفته‌ای منتظر بودم تا فرصتی دست دهد و کتاب "هاروارد مک‌دونالدِ" سید مجید حسینی را بخوانم. یکی-دو ماه پیش "اعترافات شهر خدا"یش را خوانده بودم، کتابی که تا نیمه آن - به رغم زیبایی - به نظرم چندان هم حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت؛ علاوه بر این، تعداد زیاد غلطهای نگارشی در چاپ اول - که شخصا بسیار بر آن حساسم - آن هم از ناشری چون سوره مهر و نویسنده‌ای چون سید مجید حسینی واقعا برایم عجیب بود و البته نشانه‌ای از شتاب‌زدگی؛ هرچند نیمه دوم کتاب آن‌قدر زیبا بود که همان روز اول تمامش کنم.
با این اوصاف وقتی به سراغ هاروارد ‌مک‌دونالد - اثر قدیمی‌تر نگارنده - رفتم، نمی‌دانستم دقیقا با چه جنس کتابی روبرو خواهم شد؛ مساله‌ای که حالا و پس از مطالعه برایم روشن شده: کتابی از جنس نیمه دوم "اعترافات شهر خدا"، و چه بسا بهتر از آن.

کتاب آن‌قدر جاذبه داشت که دمِ امتحان بنشینی پایش و تا تمامش نکرده‌ای بلند نشوی، کاری که من کردم! به خصوص برای بچه‌هایی که این روزها بیشتر در فضای "اپلای کردن" تنفس می‌کنند، قطعا جذابیتی دو چندان خواهد داشت.

از نگاه من دو قسمت از کتاب نقاط اوج آن بودند: یکی تعابیر صفحه 142 (که نام کتاب هم از آن گرفته شده) و دیگری ماجرای آقا "جواد" - که البته حالا دیگر برای خودش "ژوزف" شده! - از صفحه 243 (که با توجه به تجربیات شخصی، آن را ماجرایی تعمیم‌پذیر درباره بسیاری از مهاجرین ایرانی می‌دانم.) متن کامل مربوط به این صفحات را هم از روی تنبلی و هم برای اینکه لذت خواندنش را از دست ندهید نمی‌آورم!

هاروارد مک‌دونالد

البته طبیعتا انتقاداتی هم می‌توان پیرامون کتاب مطرح کرد، مثلا یکی از آن‌ها سخنان اولیه نویسنده در تلاش برای بی‌طرفانه نوشتن است - که البته نگارنده خود خیلی زود از مسیر آن خارج شده و نهایتا هم در پایان کتاب توضیح می‌دهد که "مگر می‌شود زاویه دید داشت و بی‌طرفانه نوشت!؟" – مساله‌ای که از همان ابتدا موجب می‌شود از خودت بپرسی: اصلا چه نیازی به تلاش برای "بی‌طرفانه‌نویسی" وجود داشت!؟ و اینکه چرا یک متخصص علوم سیاسی باید تلاش کند تا بی‌طرفانه بنویسد؟ مهم این است که مطلب "منصفانه" نوشته شده باشد و نه "بی‌طرفانه". هر چند حین مطالعه کتاب متوجه می‌شوی که متن همان طور است که انتظارش داشته‌ای، اما این سوال تا پایان در ذهنت باقی می‌ماند که: "پس چه بر سر وعده بی‌طرفی نگارنده آمد؟" و  نهایتا، خیلی دیر و در آخرین فصل کتاب پاسخت را می‌گیری، به نظر می‌رسد بهتر بود ابن همه فاصله میان این دو نمی‌افتاد.

بیشتر از این نمی‌گویم! بهتر است خودتان بروید و کتاب را بخوانید. اگر موضوع مطروحه برایتان اهمیت دارد، قطعا با کتابی روبرو خواهید شد که نهایتا راضی جلدش را می‌بندید. کتاب متن روانی دارد و تصاویر متعددی که در هر فصل به کار رفته، به جذابیت بیشتر و همراهی بهتر با نویسنده کمک شایانی می‌کند.


پانوشت :
 هنوز و به دلایل شخصی نوشتن درباره یک کتاب، چندان برایم راحت نیست. مگر اینکه کتابش کتابی ویژه باشد یا نویسنده‌اش، نویسنده‌ای خاص.

- با یک جستجوی ساده می‌توانید مطالب زیادی درباره کتاب پیدا کنید. به خصوص سخنان دکتر پاینده پیرامون کتاب که قطعا نیازی به توصیه ندارد!

  • علی

بسیجی بودن" یک آرمان است؛ 
آرمانی که شاخص‌های برجسته‌ای دارد ...
انسان‌های طرازی که باعث می‌شوند جمله "من یک بسیجی هستم" کمی اغراق‌آمیز به نظر بیاید و به جای آن ترجیح دهیم بگوییم: "می‌خواهم یک بسیجی باشم."
... و شاید زمانی واقعا یک بسیجی شوی که دیگر خودت نمی‌توانی چیزی بگویی؛
زمانی‌که دیگران می‌گویند "او یک بسیجی بود" ...

 

بسیج

(فکه: هنر آن که بمیری، پیش از آنکه بمیرانندت ...)

پانوشت (شخصی): رفته رفته که سن خودت بیشتر می‌شود، تازه می‌فهمی چرا بیست و سه-چهار سال سن هم برای پیمودن این راه زیاد است و چنین فردی برای این مسیر، حکم پیرمرد دارد! هر چقدر هم که تلاش کرده باشی تا راه خودت را بروی و ذره‌ای استحاله نشوی – مساله‌ای که فکر نمی‌کنم درباره من صادق باشد! – حداقلش این است که در دنیا بیشتر ریشه دوانده‌ای و (شبیه آنچه قبلا اینجا گفته بودم،) حتی حلال و مباحش هم، حتی آن بخشی‌ که به نظرت در مسیر درست بوده هم، برای طی طریق کمی سنگینت می‌کند. حالا حس می‌کنی کار موی‌سفیدهایی که در این راه جان داده‌اند – بر خلاف آنچه تاکنون فکر می‌کردی – به هیچ وجه ساده‌تر نبوده است ...

هفته بسیج مبارک!

  • علی

بهانه نوشتن این مطلب، افزودن لینک "لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ام از سایت IMDB" به وبلاگ بود. هر چند اصل این مساله مدت‌هاست فکرم را مشغول کرده است. برخی مواقع  که می‌خواهم فیلم، موسیقی یا بعضا کتابی را به دوستی پیشنهاد دهم، این فکر که آیا این کار من (در حد خودم) نوعی اشاعه گناه است یا نه به سراغم می‌آید و رهایم نمی‌کند. حقیقت این است که فضای بین‌المللی و غالب رسانه‌ای روزگار ما (با در نظر گرفتن فیلم، سریال، کتاب و ... به عنوان رسانه، یعنی جنبه‌ای از آن‌ها که بیشتر مد نظرم است) با احکام شریعتمان ناسازگاری‌هایی دارد و متاسفانه ما هم تا حدی در همین فضا تنفس می‌کنیم و تحت تاثیر آنیم. اگرچه در این میان، هستند تولیداتی که مضمون اصلی‌شان قابل دفاع است و در ورای ظاهر خود حرفی برای گفتن دارند، سخنی آن‌قدر ارزشمند که برآیند کلی کار را مثبت می‌کند؛ اما بعضی دیگر ممکن است تنها از جنبه جذابیت‌های داستانی، هنری و ... اثری قوی باشند.

شخصا باید اعتراف کنم که قرار گرفتن در این فضا، تاثیرات منفی فرهنگی خود را (در هر دو سطح فرد و اجتماع) به همراه خواهد داشت. چه اینکه متاسفانه امروزه غالب تولیدات هالیوود (به عنوان قطب اصلی سینمای داستانی) در اتمسفری "بی‌خدا" (اگر نگوییم ضد خدا!) ساخته می‌شوند ... .

Media Recom

اجازه دهید مجددا به ابتدای نوشته باز گردم، یعنی بهانه نوشتن این مطلب که لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ام بود؛ بدیهی است مسایل بیان شده در سطور بالا درباره این لیست نیز صادق است. به علاوه اینکه برخی مواردی که در این لیست قرار داده‌ام، شاید بیشتر علاقه شخصی باشد و بعضا حرف چندان خاصی هم برای گفتن نداشته باشند! (جتی برخی شاید برآیندشان مثبت هم نبوده و منفی باشد! هرچند فکر می‌کنم محتوای رسانه‌ای غالبی که در لیست فیلم‌ها و کتاب‌هایم قرار داده‌ام، این‌طور نباشند.) بالاخره همان طور که اشاره شد، این فضا تاثیرات منفی فرهنگی خود را نیز دارد و خواهی نخواهی، کمی استحاله‌ات می‌کند (حداقل درباره من که این طور بوده!) پس لطفا اگر فیلم (یا کتابی) که در این لیست‌ها قرار داده شده به نظرتان جالب آمد، حتما ابتدا درباره آن سرچ و جستجو کرده و با اطمینان از اینکه اصل آن محتوا (یا نسخه اصلاح - سانسور - شده آن) از نظر شما قابل قبول است و با پذیرفتن کامل ثواب و عقاب دنیوی و اخرویش – من آن دنیا چیزی را به گردن نمی‌گیرم! – سراغ اثر بروید. اگر هم در این فضاها نیستید، شاید بهتر باشد اصلا واردش نشوید! (شخصا اگر به گذشته برگردم، احتمالا بیش از قبل به رشد در جنبه‌‌های شخصیتی، اخلاقی و اعتقادی، در کنار و موازیِ آشنایی با آثار رسانه‌ای روز جهان و کسب اطلاع از مسایل مورد علاقه‌ام و سبک زندگی‌های دیگر توجه خواهم داشت، توصیه‌ای که آن را به شما هم دارم. که هر چه به این مساله توجه شود باز کم است ... .)

در پایان، ان‌شاء الله خدا کمکمان کرده و راه راست را به طرف ما کج نماید!

  • علی

به نام خدا

گاهی با خود فکر می‌کنی به بلندای همه تاریخ حرف ناگفته داری و می‌مانی چگونه می‌توان همه آن‌ها را گفت، و گاهی هم از خود می‌پرسی: این همه آمده‌اند، گفته‌اند و رفته‌اند؛ آیا اصلا هنوز ناگفته‌ای باقی است!؟ گاهی سرشار از یقینی و گاهی می‌بینی همه آنچه بدیهیات به حساب می‌آورند، برای تو شده‌اند معادلاتی پیچیده! گاهی احساس می‌کنی سکوت بهترین کار است؛ نوشته‌هایت را پاک و کاغذهایت را پاره می‌کنی، اما گاهی هم دوست داری حرف‌هایت را فریاد بزنی، حتی اگر مزخرف بنظر برسند، حتی اگر تکراری باشند، اما "تو" می‌خواهی آن‌ها را بگویی ... .

اگر این‌ها در مورد شما هم صادق است، احتمالا حرف‌ هم را خوب می‌فهمیم؛ اگر هم نه، باز امیدوارم اینجا مطالب بدردبخوری پیدا کنید. به وبلاگم خوش آمدید!


از روزی که اولین وبلاگم را ساختم، فکر می‌کنم بیش از ده سال بگذرد، دوره راهنمایی بودم و آن وبلاگ هم بیشتر جنبه سرگرمی داشت و یک تجربه جدید، ولی نه چندان جدی ... گذشت و گذشت و گذشت، تا امروز!

در گذشته غالب نوشتن‌هایم محدود به دو دسته بود: اول آن‌هایی که با هویت حقیقی، ولی در اکانت‌های خصوصی (به مفهوم مخاطبین خاص) نوشته می‌شد و دسته دیگر آن‌ها که در اکانت‌های عمومی (و به نسبت پر مخاطب) ولی با هویتی غیر حقیقی نگاشته می‌شدند. معدود نوشته‌هایی هم که در برخی مجلات و سایت‌ها به صورت عمومی و با هویتی حقیقی می‌نوشتم، برایم حکم یک کار نسبتا حاشیه‌ای را داشت و نه محور فعالیت‌های فرهنگی-اجتماعی‌ام.

تقریبا دو سال پیش بود که تصمیم گرفتم رفته رفته به صورت جدی‌تر وارد عرصه نوشتن در حوزه اجتماعی-فرهنگی (بعدنوشت: و سپس حوزه تخصصی خودم، یعنی ارتباطات و فناوری اطلاعات) شوم، و کمتر از یک سال پیش بود که با اکانت گوگل‌پلاسم به این تصمیم جامه عمل پوشانیدم.

خیلی زود حس کردم برای آنچه می‌خواهم بنویسم، به محیطی متفاوت از شبکه‌های اجتماعی نیاز دارم، و البته این به معنای مفید و موثر نبودن شبکه‌های اجتماعی نیست، بلکه شاید آن‌ها به تنهایی ابزار مناسبی برای سخن گفتن نباشند، سخنانی که بعضا طولانی و عمیق می‌شوند و گنجاندن آن‌ها در فضای محدود یک شبکه اجتماعی میسر نیست. همین شد بهانه‌ای برای راه‌اندازی وبلاگی که هم‌اکنون در آن هستید. از آن زمان چند ماهی می‌گذرد و این شاید اولین پستی باشد که به طور خاص برای این وبلاگ می‌نویسم. (در حقیقت پست‌های قبلی وبلاگ، همگی از نوشته‌هایم در گوگل‌پلاس و بعضا سایر شبکه‌های اجتماعی گرفته شده‌اند. البته راستش هنوز مطمئن نیستم که آیا این کار، یعنی کپی کردن گزیده پست‌ها از گوگل‌پلاس و ... به اینجا کاملا صحیح است یا نه؟ اما با توجه به اینکه تصمیم گرفته‌ام اینجا محور فعالیت‌های مجازی‌ام باشد، بنظر منطقی است.) 

پرواز

و اما اگر حوصله بیشتر خواندن دارید:

اینجا از چه چیزهایی می‌نویسم؟ در ابتدا دغدغه‌ام در این وبلاگ، بیشتر فرهنگ – به عنوان "مبدا همه خوشبختی‌ها و بدبختی‌های یک ملت" - و جامعه بود و به طور خلاصه‌تر تقاطع این دو یا همان "سبک زندگی". از طرفی چون حوصله اداره دفترهای گوناگون را نداشتم، مطالب دیگرم مانند دل‌نوشته‌ها و مطالب شخصی، مطالب سیاسی روز که شاید تعریفشان ذیل فرهنگ و اجتماع کمی بدقواره بنماید و نهایتا مطالب مرتبط با کسب و کار و همچنین حرفه‌ام، ICT (که رکن "تمدن" را نیز کنار "فرهنگ" در این وبلاگ یکجا جمع می‌آوَرَد! و از طرفی از علایق اصلی‌ام است) و ... را نیز ذیل همین یک دفتر اضافه کردم. از این رو احتمالا خواندن و دنبال کردن این وبلاگ کمی صبر و حوصله بطلبد! مطالب با موضوعات گوناگون، در تعداد سطور مختلف و با زمانی متفاوت که پای هر یک از آن‌ها صرف شده (از 10 دقیقه تا 10 روز!) همه یک جا و پشت سر هم آمده‌اند! هرچند شاید دسته‌بندی مطالب که در ستون کناری وبلاگ قرار گرفته بتواند اندکی راه‌گشا باشد.

مساله مهم اینکه اگر در اینجا مطلبی در حوزه‌ای خاص (اجتماعی، سیاسی، ICT و ...) و یا به فرمی خاص نوشته شد، آن را به حساب مدعی بودن در هیچ یک نگذارید، چرا که هم در حقیقت چنین نیست و بسیاری از نوشته‌های اینجا بیشتر حرف دل است و مشق زندگی؛ شاید به مثابه حکاکی روی درخت، برای یادگاری گذاشتن! و از طرفی هم در اوضاع و احوالی که هر کس خود را متولی و صاحب یک حوزه می‌داند، ترجیح این است تا حتی در حوزه‌هایی که مطالعه و کار تخصصی داشته‌ام هم مدعی نباشم تا مجبور به سر و کله زدن با این جماعت نشوم!

چرا وبلاگ شخصی؟ با وجود سایت‌هایی که برای انتشار تحلیل‌ها و نوشته‌ها هستند، چرا باید یک جای جدا راه انداخت؟ اصلا با وجود شبکه‌های اجتماعی، آیا عمر وبلاگ نویسی، به سر نیامده است؟ در جواب قسمت اول، پاسخ برای من درر همان موضوع مشقم است: "آزادگی ... !" فکر می‌کنم اینجا برای بیان بسیاری از حرف‌ها، محدودیت کمتری، چه از لحاظظ فرم و چه از لحاظ محتوا وجود دارد. درباره قسمت دوم هم، پاسخم هنوز "خیر" است! شبکه‌های اجتماعی شاید بخشی از کارکرد وبلاگ‌ها را بر دوش کشیده باشند، اما برای کارکردی که اینجا مد نظر است، این‌طور نیست. و در پایان و برای هر دو قسمت، لازم است اشاره شود که ایجاد یک وبلاگ به عنوان محور نوشته‌ها و استفاده از سایر سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی در صورت لزوم و در کنار آن، هیچ تزاحمی با هم ندارند و بلکه امروزه به عنوان مدلی مناسب توانسته‌اند خود را اثبات کنند. (اکانت‌هایم در شبکه‌های اجتماعی را اینجا ببینید)

آیا نوشتن با این فهم و کلام ناقص کار صحیحی است؟ خوب، شخصا فکر می‌کنم مسیر پیش رو، مسیری است بی پایان؛ پس از یک جا باید شروع کرد که "ما لا یدرک کله، لا یترک کله ...".

آیا تعداد مخاطب معمول برای یک وبلاگ، کم نیست؟ آیا ارزش وقتی که پایش صرف می‌شود را دارد؟ درباره تعداد مخاطب باید گفت: نه الزاما! هم‌اکنون وبلاگ‌هایی هستند که به مراتب از بسیاری سایت‌ها پربازدیدترند. پاسخ قسمت دوم هم اینکه: در دنیای هستیم که قرار دادن یک "لینک خاص!" می‌تواند کانترِ سایت یا وبلاگ را با سرعت نور بچرخاند و از طرفی در همین دنیاست که فشار بال یک پروانه، می‌تواند کیلومترها آن طرف‌تر طوفان به پا کند! حال و با این اوصاف، به نظر شما آیا دغدغه تعداد مخاطب، اصولا معنادار است؟ طبیعی است که یک وبلاگ‌نویس، در وبلاگش مطلب می‌نویسد به این امید که خوانده شود، اما قطعا اولین و مهمترین خواننده وبلاگ که بیشترین انتفاع را نیز از آن می‌برد، خود نویسنده است. شاید امثال ما اگر هزاران سال قبل زندگی می‌کردیم، ذهنیاتمان را می‌نوشتیم، در بطری می‌گذاشتیم و به دریا می‌انداختیم! اماا خوب ... خدا رو شکر الان اوضاع بهتر است! مساله دیگری که در اینجا لازم است به آن توجه شود این است که: بنا بر قاعده‌ای که پیش از ما و به بنی اسرائیل هم گفته شده "مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا ... ." (32/مائدهپس نویسنده باید تمام تلاش خود را بکند تا تعداد خواننده، هیچ تاثیری در نوع نگارشش نگذارد. باید هنگام نوشتن حس کند دارد برای تمام دنیا می‌نویسد. روزی بزرگی گفت "... هر جا هستید، همان‌جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که کارها به شما مرتبط است."

اینجا هر چند وقت یکبار بروزرسانی می‌شود؟ تمام تلاشم این است تا این وبلاگ به صورت مداوم و منظم به روز شود، هر چند می‌دانم غالبا در این تلاش ناکام خواهم ماند و بروزرسانی‌ها نظم مشخصی نخواهد یافت!

من که هستم؟ مهم است!؟ ...فکر نمیکنم. اما به هر حال اگر مایلید بیشتر درباره من (و نه وبلاگ) بدانید، می‌توانید به اینجا - صفحه شخصی من - نگاهی بیاندازید.

و در پایان: می‌خواهم بدانید برای زمانی که پای خواندن مطالب وبلاگم صرف کرده‌اید و خواهید کرد بسیار خرسند و قدردانم. همچنین بسیار مایلم از نظرات شما پیرامون مطالب این "دفتر" مطلع گردم، از این‌رو خواهشمندم من و نوشته‌های این وبلاگ را از نظرات خود بی‌بهره نگذارید.


یا حق ...

  • علی

ایران اون‌قدر کشور دموکراتیه که علاوه بر پارلمان و دولت، صف اول نماز جمعه‌اش هم بر اساس رای مستقیم مردم تعیین میشه!


  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۴۶
  • علی

"فرهنگ مبدا همه خوشبختی‌ها و بدبختی‌های ملت است ... آن چیزی که ملت‌ها را می‌سازد فرهنگ صحیح است. اگر فرهنگ درست بشود، یک مملکت اصلاح می‌شود."

"... در مواجهه‌ى با فشار عظیم تبلیغات جهانى قرار داریم؛ سیاست در خدمت فرهنگ است، اقتصاد در خدمت فرهنگ است، هنر در خدمت فرهنگ است، براى فشار آوردن به فرهنگ داخلى ملت ما. آن‌ها می‌دانند که اگر فرهنگ را عوض کردند، دیگر مبارزه‌اى باقى نمی‌ماند. اگر مبارزه‌ى با استکبار هست، اگر میل به ایستادگى و مقابله‌ى با دخالت اجنبى هست، به خاطر فرهنگ است."

مشابه عبارات بالا را فراوان می‌توان در سخنان بزرگان انقلاب اسلامی مشاهده کرد. سخنانی که فعالیت فرهنگی را بر سایر زمینه‌ها اولویت داده و آن را به عنوان اصلی‌ترین – و شاید تنها – راه اصلاح مملکت به شمار می‌آورند. البته بر فعالان حوزه فرهنگ نیز پوشیده نیست که کار در این زمینه، شاید دیر بازده‌تر از سایر عرصه‌ها باشد، اما به همان اندازه، موثرتر و ماناتر است.

یکی از مهمترین رقبای فعالیت فرهنگی برای ما - جوانان این عصر – را شاید بتوان فعالیت‌های سیاسی دانست؛ لازم به ذکر است غرض از فعالیت‌های سیاسی در اینجا، مفهوم کلان آن در عرصه مدیریت کشور و سیاست‌های کلی نظام و دنبال کردن و حساس بودن نسبت به این قضایا نمی‌باشد، بلکه مقصود فعالیت‌های سیاسیِ حزبی است. (هر چند شاید هم‌اکنون سخن از حزب در ایران، بیشتر به شوخی شبیه باشد و آنچه حزب می‌نامند بیشتر ائتلاف‌هایی "دم انتخاباتی" برای کسب قدرت است تا حزب واقعی!) عرصه‌ای که بر خلاف متانت موجود در کار فرهنگی، بسیار پر هیاهو است. اما همین قطار پر زرق و برق سیاست نیز تنها در صورتی به مقصد خواهد رسید که روی مسیری که پیش‌تر و توسط فعالان عرصه فرهنگ، به درستی ریل‌گذاری شده حرکت کند. هر چند کار سیاسی-حزبی نیز جزئی از فعالیت‌های ضروری در عصر کنونی است و به هیچ وجه قصد سیاه‌نمایی آن را نداریم، اما به طور قطع، هم نیازی که در حوزه فرهنگ کشور به "انرژی جوانی" احساس می‌شود بیشتر از حوزه سیاست است و از طرفی برای عرصه سیاست نیز، جوانانی که دیروزِ خود را در عرصه فرهنگ – که عرصه‌ای بالاتر از سیاست است – سپری کرده و حالا بنابر ضرورت - و برای ادای تکلیف در مقابل یک واجب کفایی - وارد سیاست شده‌اند، مفیدتر خواهند بود.

به هر حال نمی‌توان این را نادیده گرفت که فعالیت‌های سیاسی-حزبی، هر چقدر هم که سالم باشند، باز هم در مقابل کار فرهنگی شبیه انجام "مکروهات" در مقابل "مستحبات" اند! این مساله به ویژه برای کسانی که هر دو کار فرهنگی و سیاسی را تجربه کرده‌ باشند بهتر قابل درک است.


و  سهراب چه زیبا گفت:

قطاری دیدم که سیاست می‌برد؛

... و چه خالی می‌رفت!


پانوشت: اولین مخاطب این پست، نگارنده است! (مثل سایر پست‌ها، فقط با تاکید بیشتر ...)

  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۳
  • علی

از چالش‌های عجیب (و از نشانه‌های) زندگی در یک کشور جهان سومی اینه که: گاهی برای اطمینان از کسب روزی حلال و فرار از موقعیت احتمالی رانت، باید نشست و نقشه کشید!

  • ۰ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۵۱
  • علی

"عجب زمانه ای به دنیا آمده ایم ... اگر پیشینیان ما زنده شوند، حکم به کفر ما می دهند!"

(مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی به نقل از معراج السعاده)
-----
جمله فوق در باب عادی شدن ابتلای انسان امروز به انواع مکروهات و گناهانی است که تا همین 100 سال پیش، مردم شدیدا از آنها اجتناب میکردند. اگر کمی با دقت به خود و دنیای اطراف نگاه کنیم، بی شک مصادیق بسیاری را خواهیم یافت.
چه در غرب و چه در شرق، 100 سال اخیر دوره سقوط بشریت در زمینه بسیاری از مسایل اخلاقی بوده است. سقوطی که در کل طول تاریخ بی مانند است ...
نقش رسانه در افزایش شتاب این سقوط را نیز نباید نادیده گرفت که البته خود بحثی مفصل و جداگانه میطلبد ... .


[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۱۳
  • علی

سرکار خانم اشراقی؛

سلام؛
موفقیت دخترتان را به شما تبریک گفته و شادمانی همیشگی‌تان را از پیشگاه خداوند آرزومندیم.
در ضمن، باور کنید هیچ نیازی نبود تصویر سانسور شده‌ای از دخترتان منتشر کنید! دختر شما حق دارد هر پوششی را که دوست دارد انتخاب کند، خود شما هم همچنین!
وابستگی خونی‌تان با حضرت امام نباید مانع انتخاب راه دلخواه شما در زندگی شود. همچنانکه بیان دیدگاه‌های سیاسی‌، ذیل عنوان "یادگار/نوه/بیت حضرت امام" کار درستی نیست.
شما خودتان هستید و این "خود"تان برای ما محترم است؛ البته اگر شماهم واقعا بخواهید خودتان بمانید!
باور کنید مردم ما قدرت درک این مسایل را دارند ... .


بعد-نوشت: توصیه میکنم پستهای بسیار خوب برادر عزیز+Reza Nassaji را پیرامون این موضوع از دست ندهید: 

بعد-نوشت (2): پس از چند پست شاذ دیگر که ایشان نگاشتند، از صَرف زمانی که پای این مطلب رفت، پشیمان شدم!


[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]

  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۱۱
  • علی

#1

ماجرای 16 میلیارد تومان آخرین روز دولت احمدی نژاد، ماجرای تکراری آخرین روز دولت‌های ماست ...
مطمئنم بهانه‌اش هم یک بهانه تکراری است: ما مظلوم و در جبهه حق هستیم (به جای جبهه حق میتوانید متناسب با گفتمان دولت حاکم، عباراتی چون: میراث‌دار انقلاب، آزادی‌خواه، زنده کننده ارزش‌های انقلاب و ... را نیز قرار دهید) و این عمل کمک به حق است!
البته ناگفته نماند که این مساله، پیرامون آن دسته انسان‌های سالم‌ترِ درگیر در ماجرا صدق میکند که نیاز به بهانه دارند؛ بماند که برخی برای چنین کارهایی اصلا نیازی به بهانه‌ و آرام کردن وجدانشان نمی‌بینند!

----------

#2

چشم‌ها را باید شست ... (یا: چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست!؟)
برخی واریز 16 میلیارد تومان به حساب دانشگاه ایرانیان را دیدند و فریاد کشیدند "او فاسد است!"
اما برخی نیز ... دستهای (تقریبا) پاکی را دیدند که طی 8 سال، حتی به اندازه راه انداختن یک دانشگاه اختلاس نکرده!
دانشگاهی که شاید مهیا کردن هزینه اش حتی برای مشاورِ معاونِ قبلی‌ها هم کار چندان سختی نبود!

[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۳۶
  • علی

"علی طیب نیا وزیر اقتصاد ایران در مراسم تودیع محمود بهمنی رئیس کل سابق بانک مرکزی از قول وی نقل کرده که گفته در پنج سال تنها یک هفته رئیس کل بانک مرکزی بودم که آن هم پس از ریاست جمهوری حسن روحانی بود." (بی بی سی فارسی)
---
چنین مساله‌ای با توجه به شناختی که از آقای احمدی نژاد (به ویژه احمدی نژاد 4 سال دوم) داریم کاملا طبیعی و محتمل است ... . اما آقای بهمنی احتمالا نمی دانسته که با این صحبت در درجه اول شخصیت خود را زیر سوال بردهاست!
کسانیکه که حاضر بودند در دولت دوم آقای احمدی نژاد صرفا برای یدک کشیدن یک عنوان دهان پر کن، شخصیت و شرافت خود را بفروشند، همیشه از نظرم انسان‌های کوچکی بودند ... . کسانیکه رفتار ناحق وی با هم‌کابینه‌ای های خود را می‌دیدند ولی سکوت میکردند.

باز هم جا دارد یادی کنیم از افرادی چون خانم دکتر وحید دستجردی که شاید از این لحاظ مردترین عضو کابینه دوم بود.

لینک خبر BBCPersian:
http://bbc.in/1crI6vg
همین مطلب در گوگل+ من:
https://plus.google.com/u/0/111646806614030633787/posts/TP6cUV4it28

[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۴۳
  • علی

در 5-6 سال گذشته یکی از بحث‌های سیاسی که اصطلاحا "نقل محافل" سیاست‌گویان و سیاست‌بازان شده بود، بحث سیاست خارجی ترکیه (دوران اردوغان) و عقلانیت(!) نهفته در آن بود. عقلانیتی که همیشه با زیرکی منافع کشور خود را دنبال می‌کرد و با این دید منفعت‌جویانه، خود را نسبت به هیچ چیز و هیچ کس پاسخگو و متکلّف نمی‌دانست ... و البته این سیاستِ بدون تکلیف تبدیل به آمال برخی دوستان داخلی شده بود!
همان زمان نظر برخی - از جمله نگارنده - این بود که این سیاست مزورانه شاید در کوتاه مدت جواب دهد، اما قطعا در بلند مدت، اعتماد افکار عمومی و دولت‌ها را از دست خواهد داد. اصولا برای منافع بلند مدت نمی‌توان تاکتیکی بازی کرد و باید نگاه استراتژیک داشت ... مساله‌ای که هم ایران آن را نسبتا خوب رعایت می‌کند و هم غرب.
حالا روزی است که به نظر می‌رسد سیاست خارجی ترکیه به نقطه نهایی اش نزدیک شده است ... .
حالا دیگر حتی خود ترکیه هم  روش سابق خودش را دنبال نمی‌کند. ولی انگار این بار قصد دارد از این طرف بام بیفتد!

-----------
توصیه میکنم این مقاله بی‌بی‌سی خبیث را هم بخوانید!
مقاله با این عبارت درباره سیاست خارجی ترکیه خاتمه می‌یابد که: پایین تف کند ریشش است و بالا تف کند سبیلش!

این هم لینک مجموعه‌ای از مقالات مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص که اگر هر یک را خواندید ممنون میشوم چکیده‌اش را به صورت کامنت برایمان بگذارید:

[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۰۵
  • علی

- یک واقعیت این است که قطعنامه‌های شورای امنیت کاغذپاره نیستند!
- واقعیت دیگر هم این است که سازمان ملل و شورای امنیت بر اساس حق و عدالت بنیان نهاده نشده‌اند ...
- یک واقعیت سومی هم وجود دارد و آن اینکه: هضم همزمان این دو مساله برای بسیاری از سیاستمداران راست و چپ ما میسر نیست!

[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۰
  • علی

دکتر شاه حسینی، درباره مدیران ناآگاه و کارنابلد فرهنگی عبارت بسیار جالبی به کار بردند که تاکنون نشنیده بودم: مدیران جرثقیلی!
وجه تسمیه آن هم این بود که این افراد بدون طی کردن پله‌ به پله مسیر رشد شخصیتی، به یکباره در جایگاهی بالاتر از آنچه آمادگی و توانش را دارند نصب می‌شوند، در نتیجه به دلیل ناآگاهی از مسایل فرهنگی - مسایلی که بایستی طی پیمودن مسیر می‌آموختند - و از طرفی عدم اعتماد به نفس ناشی از همین ناآگاهی، خیلی راحت توسط برخی فعالان فرهنگی جبهه بی‌فرهنگی(!) بازی می‌خورند و به اسم پروژه‌های دفاع مقدس و ... از سینمای ضد جنگ (که این مفهوم اصولا پیرامون دفاع مقدس ما جایگاهی ندارد) حمایت مادی و معنوی می‌کنند.

البته فکر میکنم در 4 سال گذشته غالب جایگاه‌های مدیریتی کشور شاهد مدیران جرثقیلی بود! اما به نظر میرسد مدیریت فرهنگی در این 34 سال همیشه با این مشکل دست و پنجه نرم کرده و احتمالا در چند سال آتی هم خواهد کرد!
-----------
پ.ن: کسانی‌که پای سخنان دکتر شاه حسینی نشسته‌اند، قطعا به عظمت شخصیت ایشان واقفند ... با توجه به توفیقی که نصیب بنده شده و مدتی است در کلاسهای ایشان حضور دارم و انشاءالله خواهم داشت، از این پس بیشتر درباره شان خواهم نوشت ... (البته بعضا و در زمینه‌هایی خود من هم به ایشان نقد دارم و با ایشان بحث میکنم که طبیعی است ... اما به نظرم ایشان یکی از فهیم‌ترین شخصیت‌های مذهبی و دغدغه‌مند هستند که در حوزه فرهنگ کشور حضور دارند)


این پست در گوگل+ من:
https://plus.google.com/u/0/111646806614030633787/posts/2Puj2GYHKB4
[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۳۲
  • علی

احتمالا شما هم این روزها ماجرای گاف آقای وزیر را شنیده اید، گافی که در آن ایشان از افزایش ۲۵گیگا «هرتزی» پهنای باند اینترنت خبر داده بودند! اما آیا ایشان واقعا گاف داده‌اند!؟
به عنوان یک علاقه‌مند و فردی که در این حوزه تحصیل کرده‌ام، باید بگویم: بله! هرتز واحد فرکانس است و نه دیتا ... اما بگذارید یک گاف متداول خودمان را هم که هر روز دچارش هستیم بگویم: پهنای باند به هیچ وجه عبارت صحیحی برای بیان "سرعت انتقال داده" نیست! در حقیقت آقای وزیر واحد درستی را برای پهنای باند به کار برده اند، چرا که پهنای باند با واحد "هرتز" بیان میشود. اما احتمالا فراموش کرده‌اند که پهنای باند در فارسی متداول امروز، به اشتباه به جای عبارت نرخ انتقال داده (یا Data Rate) به کار می‌رود !
در نهایت عبارتی که از دهان آقای وزیر خارج شد را شاید بتوان ترکیبی از دو گاف دانست! (منفی x منفی = مثبت!)
البته یک ایراد دیگر ایشان هم بیان گیگاهرتز بر ثانیه است (چیزی شبیه به کاربردن "بر علیه" به جای "علیه" در زبان فارسی!)
این‌ها را گفتم تا این وسط یک سوزن هم به خودمان زده باشیم! چرا که حداقل همین مورد خاص، برای من آزاردهنده بوده و هست. هر چند شاید موارد بسیاری باشند که روزانه دچار خطاهای مشابهی می‌شویم - و یا در زبان‌های دیگر می‌شوند - و این به نظر برخی خیلی مهم نیاید، ولی فکر می‌کنم اصلاح این موارد، به خصوص موارد این چنینی که خطای مفهومی دارند، از نظر زبانی امری ضروری است.
وگرنه سوتی(!) جناب وزیر مخابرات، به سادگی قابل ماله کشی نیست و بنده هم چنین قصدی ندارم!


[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]

  • ۰ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۲۹
  • علی

Bitter Comedy of Our Era ...

1-FP Exclusive, Monday; August 26, 2013 :
CIA Files Prove America Helped Saddam as He Gassed Iran . The U.S. knew Saddam was launching some of the worst chemical attacks in history and still gave him a hand.

2- FP, Same Day ! Monday; August 26, 2013:
Secretary of State John Kerry said the regime of Syrian dictator Bashar al-Assad has used chemical weapons to kill hundreds of civilians, a move the Obama administration says it will not tolerate ...

History will never forget this ... We will never forget too ... .
------
Both below Images are now - When this post is preparing - among Foreign Policy headlines!


کمدی تلخ روزگار ما ...
1- فارین پالیسی؛ دوشنبه، 4 شهریور 1392:
اسناد سازمان سیا ثابت میکند ایالت متحده در زمان حمله شیمیایی صدام به ایران، از وی حمایت کرده است.
2- فارین پالیسی؛ همان روز(!):
جان کری، وزیر امور خارجه ایالات متحده گفت: رژیم سوریه برای کشتن غیر نظامیان از سلاح شیمیایی استفاده کرده است. مساله ای که برای دولت اوباما تحمل پذیر نخواهد بود.

in Google+:
[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۰۵ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۲۳
  • علی

خدمت شما خواهر گلی که دختر غربی رو الگوی خودت قرار دادی عارضم که ...:

درست و غلط انتخاب الگوت با خودت! فقط حرف من اینه که به خدا Lady Gaga و امثالهم به هیچ وجه نماینده دختر غربی نیستن! اینها تو خود امریکا و اروپاش هم ساختارشکن‌ به حساب میان ... .

پ.ن: با این وضع احتمالا تا چند سال دیگه ما به اونا تهاجم فرهنگی کنیم!
البته ایشالا که این طور نشه و نمیشه ... .

[این مطلب به زبان محاوره نگاشته شده است]
[این مطلب از اکانت گوگل‌پلاسم به این وبلاگ کپی شده است. اینجا را بخوانید]
  • ۰ نظر
  • ۰۵ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۱۸
  • علی