مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

بسم الله ...

The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran

>> خوش آمدید <<

** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن کاملا آزاد است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم، هنوز – به تعمد و نه از روی تنبلی!- عبارت فوق را در اینترنت جستجو نکرده‌ام و نمی‌دانم آیا واقعا چنین اصطلاحی وجود دارد یا صرفا یک عبارت من‌درآوردی است!؟ هر چند مطمئنم حتی اگر تحت چنین عنوانی از آن یاد نشود، حتما بحث‌های زیادی پیرامون آن در علومی چون رفتارشناسی و دیپلماسی صورت گرفته است. اما چیزی که اینجا مد نظر است، عمومی‌تر از بحث‌هایی است که صرفا به درد دیپلمات‌ها می‌خورند، یا شاید هم از آن قسم دیپلمات‌بازی‌هایی باشد که برخی اوقات در زندگی همه لازم می‌شود! هر قدر هم که بخواهیم دیپلمات نباشیم، به نظر می‌رسد گاهی گریزی از آن نیست ...

برگردیم به اصل موضوع؛ آنچه اینجا از آن تحت عنوان "مهندسی شوخی" یاد شده، عبارت است از تنظیم میزان لبخند، شوخی و هر رفتاری که نشانی از صمیمیت در آن باشد، با هدف بهبود ارتباط شکل گرفته و تسریع در پیشرفت آن، طی دیدارهایی که در زندگی (به ویژه با افراد جدیدتر) رخ می‌دهد. در رابطه با دوستان قدیمی و صمیمی‌تر، علاوه بر اینکه با گذر زمان شناخت کامل‌تری بدست آمده، افراد نیز با روحیه یکدیگر آشناتر هستند و از این رو شاید نیازی به تنظیم رفتار خود با طرف مقابل وجود نداشته باشد (البته این حالت، یعنی "خود واقعی" بودن، مساله‌ای است که شاید حتی در مواجهه با افراد جدید نیز مطلوب بوده و جزو یکی از تضادهای پر شمار "آنچه دوست داریم" با "رفتار دیپلماتیک" باشد. مساله‌ای که خود به صورت پارامتری جدید در آمده و تنظیم آن، کمتر از "مهندسی شوخی" انرژی نمی‌گیرد! همچنین فکر نمی‌کنم نیازی به اشاره باشد که تنظیم رفتار مورد اشاره در اینجا، کاملا با نقش بازی کردن متفاوت بوده و امری غالبا مقبول است.) اما در رابطه با افراد جدید اوضاع متفاوت است. به نظر می‌رسد این تنظیم رفتار، کاری بسیار پر اهمیت و صد البته مشکل‌تر باشد و اصلی‌ترین راه فراگیری آن نیز تجربه است. اینکه تلاش کنی در عین آب کردن دیوارهای یخی میان خود و طرف مقابل، نگذاری طی این فرآیند چهره‌ات مخدوش شده و یا اصطلاحا منجر به "سبک" (cheap) شدنت شود، به هیچ وجه ساده‌ نیست. مهم‌ترین دلیل پیچیدگی آن هم پیش‌نیازی است که حل این مساله دارد و آن "به دست آوردن شناخت از طرف مقابل، در کوتاه‌ترین زمان ممکن" است. چه اینکه رفتاری یکسان در برابر دو فرد گوناگون ممکن است نتایجی کاملا متفاوت در پی داشته باشد. البته وقتی همین بحث را بخواهیم درباره "نوشتن" هم مطرح کنیم، مثلا در حوزه‌ وبلاگ‌نویسی، اِعمال آن به نظر غیر ممکن می‌آید، چرا که تقریبا هیچ بازخورد و شناختی از مخاطبین – یا حداقل همه آن‌ها – نداریم. بنابراین آن‌قدر پارامترهای گوناگون وارد بحث می‌شوند که غالبا از فکر کردن درباره آن صرف نظر کرده و ترجیح می‌دهی نتیجه را تماما به طرف مقابل و برداشت وی بسپاری.

seriuos fun

به هر حال به نظر من – و بر اساس تجربیاتی که داشته‌ام - همین ریزه‌کاری‌های به ظاهر بی اهمیت، تاثیراتی بر نتایج نهایی می‌گذارند که شاید تاثیر برآیند آن، کمتر از عوامل محوری یک گفتگو نباشند (حتی در روابط ساده روزانه) مساله‌ای که شاید فراگیری و تمرینش برای امثال من مستحب باشد، اما قطعا برای کسانی‌که بخش اصلی شغلشان را "مذاکره" پر کرده (از هر نوع سیاسی، اقتصادی و ... ) واجب است. واجبی که با توجه به برخی شواهد به نظر چندان هم جدی گرفته نشده است! (مانند این تحلیل که پیرامون زبان بدن است – موضوعی هم‌خانواده آنچه اینجا بیان شد - و احتمالا مشابه آن را درباره مسئولان قبلی نیز می‌توان پیدا کرد)

خلاصه اینکه: "مهندسی شوخی و لبخند" یک بحث کاملا جدی است ... . 

  • علی

چند هفته‌ای منتظر بودم تا فرصتی دست دهد و کتاب "هاروارد مک‌دونالدِ" سید مجید حسینی را بخوانم. یکی-دو ماه پیش "اعترافات شهر خدا"یش را خوانده بودم، کتابی که تا نیمه آن - به رغم زیبایی - به نظرم چندان هم حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت؛ علاوه بر این، تعداد زیاد غلطهای نگارشی در چاپ اول - که شخصا بسیار بر آن حساسم - آن هم از ناشری چون سوره مهر و نویسنده‌ای چون سید مجید حسینی واقعا برایم عجیب بود و البته نشانه‌ای از شتاب‌زدگی؛ هرچند نیمه دوم کتاب آن‌قدر زیبا بود که همان روز اول تمامش کنم.
با این اوصاف وقتی به سراغ هاروارد ‌مک‌دونالد - اثر قدیمی‌تر نگارنده - رفتم، نمی‌دانستم دقیقا با چه جنس کتابی روبرو خواهم شد؛ مساله‌ای که حالا و پس از مطالعه برایم روشن شده: کتابی از جنس نیمه دوم "اعترافات شهر خدا"، و چه بسا بهتر از آن.

کتاب آن‌قدر جاذبه داشت که دمِ امتحان بنشینی پایش و تا تمامش نکرده‌ای بلند نشوی، کاری که من کردم! به خصوص برای بچه‌هایی که این روزها بیشتر در فضای "اپلای کردن" تنفس می‌کنند، قطعا جذابیتی دو چندان خواهد داشت.

از نگاه من دو قسمت از کتاب نقاط اوج آن بودند: یکی تعابیر صفحه 142 (که نام کتاب هم از آن گرفته شده) و دیگری ماجرای آقا "جواد" - که البته حالا دیگر برای خودش "ژوزف" شده! - از صفحه 243 (که با توجه به تجربیات شخصی، آن را ماجرایی تعمیم‌پذیر درباره بسیاری از مهاجرین ایرانی می‌دانم.) متن کامل مربوط به این صفحات را هم از روی تنبلی و هم برای اینکه لذت خواندنش را از دست ندهید نمی‌آورم!

هاروارد مک‌دونالد

البته طبیعتا انتقاداتی هم می‌توان پیرامون کتاب مطرح کرد، مثلا یکی از آن‌ها سخنان اولیه نویسنده در تلاش برای بی‌طرفانه نوشتن است - که البته نگارنده خود خیلی زود از مسیر آن خارج شده و نهایتا هم در پایان کتاب توضیح می‌دهد که "مگر می‌شود زاویه دید داشت و بی‌طرفانه نوشت!؟" – مساله‌ای که از همان ابتدا موجب می‌شود از خودت بپرسی: اصلا چه نیازی به تلاش برای "بی‌طرفانه‌نویسی" وجود داشت!؟ و اینکه چرا یک متخصص علوم سیاسی باید تلاش کند تا بی‌طرفانه بنویسد؟ مهم این است که مطلب "منصفانه" نوشته شده باشد و نه "بی‌طرفانه". هر چند حین مطالعه کتاب متوجه می‌شوی که متن همان طور است که انتظارش داشته‌ای، اما این سوال تا پایان در ذهنت باقی می‌ماند که: "پس چه بر سر وعده بی‌طرفی نگارنده آمد؟" و  نهایتا، خیلی دیر و در آخرین فصل کتاب پاسخت را می‌گیری، به نظر می‌رسد بهتر بود ابن همه فاصله میان این دو نمی‌افتاد.

بیشتر از این نمی‌گویم! بهتر است خودتان بروید و کتاب را بخوانید. اگر موضوع مطروحه برایتان اهمیت دارد، قطعا با کتابی روبرو خواهید شد که نهایتا راضی جلدش را می‌بندید. کتاب متن روانی دارد و تصاویر متعددی که در هر فصل به کار رفته، به جذابیت بیشتر و همراهی بهتر با نویسنده کمک شایانی می‌کند.


پانوشت :
 هنوز و به دلایل شخصی نوشتن درباره یک کتاب، چندان برایم راحت نیست. مگر اینکه کتابش کتابی ویژه باشد یا نویسنده‌اش، نویسنده‌ای خاص.

- با یک جستجوی ساده می‌توانید مطالب زیادی درباره کتاب پیدا کنید. به خصوص سخنان دکتر پاینده پیرامون کتاب که قطعا نیازی به توصیه ندارد!

  • علی

بسیجی بودن" یک آرمان است؛ 
آرمانی که شاخص‌های برجسته‌ای دارد ...
انسان‌های طرازی که باعث می‌شوند جمله "من یک بسیجی هستم" کمی اغراق‌آمیز به نظر بیاید و به جای آن ترجیح دهیم بگوییم: "می‌خواهم یک بسیجی باشم."
... و شاید زمانی واقعا یک بسیجی شوی که دیگر خودت نمی‌توانی چیزی بگویی؛
زمانی‌که دیگران می‌گویند "او یک بسیجی بود" ...

 

بسیج

(فکه: هنر آن که بمیری، پیش از آنکه بمیرانندت ...)

پانوشت (شخصی): رفته رفته که سن خودت بیشتر می‌شود، تازه می‌فهمی چرا بیست و سه-چهار سال سن هم برای پیمودن این راه زیاد است و چنین فردی برای این مسیر، حکم پیرمرد دارد! هر چقدر هم که تلاش کرده باشی تا راه خودت را بروی و ذره‌ای استحاله نشوی – مساله‌ای که فکر نمی‌کنم درباره من صادق باشد! – حداقلش این است که در دنیا بیشتر ریشه دوانده‌ای و (شبیه آنچه قبلا اینجا گفته بودم،) حتی حلال و مباحش هم، حتی آن بخشی‌ که به نظرت در مسیر درست بوده هم، برای طی طریق کمی سنگینت می‌کند. حالا حس می‌کنی کار موی‌سفیدهایی که در این راه جان داده‌اند – بر خلاف آنچه تاکنون فکر می‌کردی – به هیچ وجه ساده‌تر نبوده است ...

هفته بسیج مبارک!

  • علی

بهانه نوشتن این مطلب، افزودن لینک "لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ام از سایت IMDB" به وبلاگ بود. هر چند اصل این مساله مدت‌هاست فکرم را مشغول کرده است. برخی مواقع  که می‌خواهم فیلم، موسیقی یا بعضا کتابی را به دوستی پیشنهاد دهم، این فکر که آیا این کار من (در حد خودم) نوعی اشاعه گناه است یا نه به سراغم می‌آید و رهایم نمی‌کند. حقیقت این است که فضای بین‌المللی و غالب رسانه‌ای روزگار ما (با در نظر گرفتن فیلم، سریال، کتاب و ... به عنوان رسانه، یعنی جنبه‌ای از آن‌ها که بیشتر مد نظرم است) با احکام شریعتمان ناسازگاری‌هایی دارد و متاسفانه ما هم تا حدی در همین فضا تنفس می‌کنیم و تحت تاثیر آنیم. اگرچه در این میان، هستند تولیداتی که مضمون اصلی‌شان قابل دفاع است و در ورای ظاهر خود حرفی برای گفتن دارند، سخنی آن‌قدر ارزشمند که برآیند کلی کار را مثبت می‌کند؛ اما بعضی دیگر ممکن است تنها از جنبه جذابیت‌های داستانی، هنری و ... اثری قوی باشند.

شخصا باید اعتراف کنم که قرار گرفتن در این فضا، تاثیرات منفی فرهنگی خود را (در هر دو سطح فرد و اجتماع) به همراه خواهد داشت. چه اینکه متاسفانه امروزه غالب تولیدات هالیوود (به عنوان قطب اصلی سینمای داستانی) در اتمسفری "بی‌خدا" (اگر نگوییم ضد خدا!) ساخته می‌شوند ... .

Media Recom

اجازه دهید مجددا به ابتدای نوشته باز گردم، یعنی بهانه نوشتن این مطلب که لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ام بود؛ بدیهی است مسایل بیان شده در سطور بالا درباره این لیست نیز صادق است. به علاوه اینکه برخی مواردی که در این لیست قرار داده‌ام، شاید بیشتر علاقه شخصی باشد و بعضا حرف چندان خاصی هم برای گفتن نداشته باشند! (جتی برخی شاید برآیندشان مثبت هم نبوده و منفی باشد! هرچند فکر می‌کنم محتوای رسانه‌ای غالبی که در لیست فیلم‌ها و کتاب‌هایم قرار داده‌ام، این‌طور نباشند.) بالاخره همان طور که اشاره شد، این فضا تاثیرات منفی فرهنگی خود را نیز دارد و خواهی نخواهی، کمی استحاله‌ات می‌کند (حداقل درباره من که این طور بوده!) پس لطفا اگر فیلم (یا کتابی) که در این لیست‌ها قرار داده شده به نظرتان جالب آمد، حتما ابتدا درباره آن سرچ و جستجو کرده و با اطمینان از اینکه اصل آن محتوا (یا نسخه اصلاح - سانسور - شده آن) از نظر شما قابل قبول است و با پذیرفتن کامل ثواب و عقاب دنیوی و اخرویش – من آن دنیا چیزی را به گردن نمی‌گیرم! – سراغ اثر بروید. اگر هم در این فضاها نیستید، شاید بهتر باشد اصلا واردش نشوید! (شخصا اگر به گذشته برگردم، احتمالا بیش از قبل به رشد در جنبه‌‌های شخصیتی، اخلاقی و اعتقادی، در کنار و موازیِ آشنایی با آثار رسانه‌ای روز جهان و کسب اطلاع از مسایل مورد علاقه‌ام و سبک زندگی‌های دیگر توجه خواهم داشت، توصیه‌ای که آن را به شما هم دارم. که هر چه به این مساله توجه شود باز کم است ... .)

در پایان، ان‌شاء الله خدا کمکمان کرده و راه راست را به طرف ما کج نماید!

  • علی

حقیقتا عنوان "تبادل لینک" را چندان نمی‌پسندم و بنا بر آنچه مرسوم است، از این عبارت استفاده کرده‌ام. شخصا اگر از وبلاگ یا وبسایتی خوشم بیاید و حس کنم قرار دادن لینک آن در وبلاگم به جاست، به صورت یک‌طرفه این کار را می‌کنم – چه اینکه کرده‌ام - و فکر می‌کنم عکس این مطلب هم می‌تواند صادق باشد. اما طبیعتا، در بیشتر مواقع این دو همراه یکدیگر رخ می‌دهند.

در صورتی‌که شما وبلاگی دارید و مایل به تبادل لینک هستید، لطفا با ارسال کامنت ذیل همین پست، وبلاگ خود را معرفی کنید. آشنایی با شما و وبلاگتان مایه مسرت و افتخار بنده است. به ویژه اگر سبک فرمی و محتوایی وبلاگتان به این‌جا شبیه است، خواهش دارم حتما آدرس آن را قرار دهید و اجازه دهید با شما و وبلاگتان آشنا شوم؛  

بسیار ممنونم.

-----

توجه: فعلا بخش لینک‌ها از وبلاگ حذف شده‌اند، ان شاء الله به زودی بخشی برای این منظور ایجاد خواهد شد.

  • علی