مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

مشق آزادگی

خوش آمدید
------
The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran
------
** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.blog.ir و همچنین دامنه اختصاصی rahmanpour.ir در دسترس است.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.

------
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

دموکراسی‌خواهی شاید هدف جذاب و شیکی باشد، اما بنا بر گواهی تاریخ، پای عمل که می‌رسد، رعایت آن چندان هم ساده نیست؛ به نظر از آن دست خواستن‌هایی است که توانستنش واقعا جربزه می‌خواهد!

این یکی-دو هفته، چند تا از نمونه‌های وطنی به چشمم خورده که آوردنشان در بلاگ، خالی از لطف نیست.

اولی مربوط به صفحه جنبش‌های رنگی جهان در ویکی‌پدیا است. عکس زیر (برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، آن را باز کنید) قسمت مربوط به وقایع سال 88 در ایران را نشان می‌دهد (توضیحاتش را در عکس بخوانید.) به قول معروف "آن‌قدر شور شد که صدای آشپز هم در آمد!" (البته اگر در آینده این مطلب از ویکی‌پدیا حذف نشود ...)

 Green Movement & Democracy

بعدی اما مربوط است به انتخابات ریاست دانشکده در دانشگاه خودمان. اول که آقای رئیس – مرد خوبی هم به نظر میرسد – آمدند، با ژست دموکراسی‌خواهی (جهت باد است دیگر!) اعلام کردند روسای دانشکده‌ها را از حالت انتصابی به انتخابی تغییر دادند؛ اما چه انتخابی‌ای!؟ دو نفر از بین اساتید هر دانشکده انتخاب شده و نهایتا رئیس دانشکده یکی از آن دو را به ریاست منتصب می‌کند! ای وای بر من از این همه دموکراسی ... :) بعد از آنکه این روش در یکی-دو دانشکده اعمال شد و نوبت به دانشکده برق رسید، نفر اول فردی شد که کاندیدای جبهه راستی‌ها بود – و البته بسیار معتدل، شخصا فکر می‌کنم به آقای روحانی رای داده باشد – ‌و نتیجه اینکه بر خلاف قبلی‌ها که حکم ریاست برای نفر اول و بلافاصله در روز بعد صادر می‌شد، الان یک ماهی می‌شود که خبری از حکم ریاست ایشان نیست و زمزم‌هایی مبنی بر احتمال انتصاب نفر دوم؛ پی ماجرا را که گرفته‌اند مثل اینکه باز سرش رسیده به همان دموکراسی‌خواهان! (مطلب زیر مربوط به یکی از نشریات داخلی دانشگاه است)

 Democracy inside IUST

البته این را هم بگویم: مطالبی که گفته شد، بر نا-دموکرسی‌خواهی بنده تعبیر نشود! طبق آنچه پیشتر اینجا نوشته‌ام، اتفاقا فکر می‌کنم (ایده‌ای که به نظرم سیاست پایه‌ای انقلاب و جمهوری اسلامی نیز تقریبا همان است) دموکراسی با رعایت شرایطش، "وسیله" مناسبی برای اداره جامعه است و قطعا بخشی از هدف سیاسی، اما تفاوت دموکراسی‌خواهانی که در این مطلب مد نظر بوده‌اند با این اندیشه، در هدف غایی قرار دادن و مقدس‌نمایی دموکراسی است ... و البته: اجرا نکردنش با همه این‌ها!


بعدنوشت (30 فروردین 93): نهایتا نفر دوم به عنوان رئیس دانشکده منتصب شد؛ زنده باد دموکراسی!

تنها حرفی که این روزها به دوستان میگم اینه که: پذیرش دیکتاتوری رو راست، خیلی راحت‌تر از دیکتاتوری میک-آپ شده است؛ و خیلی مردانه‌تر ... ؛ و البته بی‌ریاتر!

  • ۰ نظر
  • ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۳۰
  • علی

فردا صبح تشییع پیکر شهید علی خلیلی است. علاوه بر گوشی موبایل، زنگ ساعت را هم تنظیم می‌کنم و میگذارم کنار دستم، به این امید که فردا خواب نمانم. با شروع تعطیلات عید دوباره برنامه خوابم به هم ریخته، شب‌ها بیدارم و روزها خواب، مثل جغد! (و چه بد است) سرم را که روی بالش می‌گذارم، همه فکرم متوجه علی خلیلی است، و آن شب، و چاقویی که بالا رفت و بر گلوی او پایین آمد. ناخودآگاه کشیده می‌شوم به میدان مقایسه، و این سوال که "اگر تو آنجا بودی چه کار می‌کردی؟" می‌افتد توی سرم. چند بار ماجرا را – تا آن حد که از آن اطلاع دارم – در ذهنم مرور می‌کنم. دو تا دختر، ساعت دوازده شب، چند تا لات و اراذل که مزاحم شده بودند ...، مزاحم شده بودند!؟ ساعت دوازده شب، دو تا دختر!؟ آن موقع شب، آنجا، چه کار ضروری‌ای داشته‌اند؟ ... اصلا شاید سر قیمت به توافق نرسیده بودند!؟ کمی به این حدس فکر می‌کنم و دردناک بودنش. ناگهان به خودم می‌آیم ... که چرا این قدر بدبینم، شاید کار ضروری‌ای پیش آمده بوده، و اصلا مگر امنیت در تهرانی که "ام‌القرای" جهان اسلام می‌نامندش، شب و روز دارد؟ و مگر نباید همیشه حُسن ظن داشت نسبت به دیگران؟ پس باید در آن شرایط کاری کرد ... حتما باید کاری کرد. اما چه کار؟ آیا باید مثل علی خلیلی مستقیما دخالت کرد؟ یا آن‌طور که برخی می‌گویند برداشتن شماره پلاک و اطلاع به پلیس کفایت می‌کرد؟ البته مطمئنم کاری که علی خلیلی کرده اشتباه نبود، اما می‌خواهم بدانم آیا اگر در آن زمان و مکان، تصمیم دیگری می‌گرفت و کار دیگری انجام می‌داد، اشتباه بود؟ ... آخر سر هم به این نتیجه می‌رسم که این‌طور و روی هوا نمی‌شود نظر داد و باید در "آن موقعیت" بود و با توجه به شرایط تصمیم گرفت، ... و علی خلیلی تصمیمش را گرفته بود.

صبح دیر بیدار شدم، ولی نه آن‌قدر که از مراسم جا بمانم. سریع لباس پوشیدم و حرکت کردم. یادم رفت پیراهن مشکی‌ام را بپوشم. در راه دوباره فکرهای دیشب آمد توی سرم. علی خلیلی را نمی‌شناختم، ولی با همان چند خطی که درباره‌اش خواندم و عکسهایی که از او دیدم، دنیایش را شناختم. دنیای علی خلیلی‌ها برایم آشناست، هر چند تا به حال هیچوقت خودم واردش نشده‌ام،‌یا اگر هم شده‌ام نتوانستم دوام بیاورم. سر و کله زدن با بچه‌ها حوصله می‌خواهد و من همیشه سعی کرده‌ام از زیرش شانه خالی کنم ... باز هم به این فکر می‌کنم که آیا آن دو دختر، ارزش این را داشتند که یک نفر از "دنیای علی خلیلی‌ها" کم شود؟ ... راستش بعید می‌دانم. ولی به تقدیر خدا ایمان دارم. مطمئنم او می‌تواند صفحه روزگار را طوری بچیند که همین رفتن علی خلیلی، بیش از یک عمر بودن و کار فرهنگی‌اش موثر باشد. و مگر پیش‌تر شاهد چنین نمونه‌هایی نبوده‌ایم؟ که با رفتن‌شان ماندنی‌تر شده‌اند. و نهایتا به این فکر می‌کنم "که از کجا معلوم علی خلیلی‌ای که دچار آن حادثه تلخ نمی‌شد، تا حالا زنده مانده بود؟ و اینکه مثلا از کجا معلوم سر چهارراه بعدی تصادف نمی‌کرد؟" ... این مدل استدلال‌‌ همیشه برگ برنده من در بحث با مادرم است و پاسخ به نگرانی‌هایش، وقتی می‌خواهم کاری کنم که به نظر او خطرناک است، و معمولا هم جواب می‌دهد و پیروز می‌شوم! و این بار مرهمی شد برای دل خودم ...

Shahid Khalili

خدا را شکر به موقع رسیدم، تقریبا ابتدای مراسم بود. با توجه به تعطیلات عید، انصافا جمعیت خوبی هم برای تشییع آمده بودند. علی خلیلی متولد سال 1371، بیست و یک ساله بوده. با چرتکه انداختن سال و ماه، یعنی حدودا دو سالی از من کوچکتر. و این چرتکه انداختن‌ها به چه درد می‌خورد، وقتی من خودم هنوز شک دارم که در پانزده سالگی بزرگتر بودم یا الان که مسیر بیست و سه به چهار را طی می‌کنم!؟ و الله اعلم.

نماز را که بر پیکر شهید خواندم، دیگر دل و دماغ ایستادن نداشتم، برگشتم. چند قدم پیاده روی، و بعد هم سوار تاکسی شدم. رادیوی ماشین روشن بود. کمی که جلوتر رفتیم، اذان شد. ترافیک خیلی بدی بود. اینجا تقریبا مسیر هر روزه‌ام است و کمتر روزی این طور شلوغ دیده بودمش، چه برسد به صبح یک روز تعطیل نوروزی! دنبال علت بودم که یاد تشییع پیکر شهید افتادم و اینکه برخی خیابان‌ها را به خاطرش بسته بودند. باز همان‌طور بی‌حوصله از پنجره تاکسی به بیرون نگاه می‌کردم. اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد، "اشهد انّ محمّدا رسول الله" ...نزدیک چهارراه که رسیدیم، از صدای پلیس به خودم آمدم که با پرخاش می‌گفت "حرکت کن‌ آقا. وای نسا. حرکت کن ..." جلو را که نگاه کردم، دیدم راه باز است، اما همه سرعتشان را کم کرده‌اند و با چشمانی گرد و چهره‌ای نگران، سمت راست خیابان را نگاه می‌کنند. روی خط کناری خیابان، پارجه‌ای سفید را – که البته حالا بخشی‌اش با خون قرمز شده بود - کشیده بودند روی یک نفر. و اطرافش پر از اسکناس و سکه. و کمی آن‌طرف‌تر، یک موتور درب و داغان افتاده بود روی زمین. خشکم زد. اولین باری نبود که چنین صحنه‌ای می‌دیدم، ولی قطعا متفاوت‌ترینشان بود. حالم خراب‌تر شد. فکر می‌کنم حال راننده هم همین‌طور. جلوتر که رفتیم دیگر ترافیکی نبود. هنوز اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد. موذن "حی علی الصلوه" می‌گفت که راننده دستش را جلو برد و صدای رادیو را بیشتر کرد.

از تاکسی پیاده شدم. تا مسیر خانه که راه می‌رفتم، حس کردم انگار خیلی هم ناراحت نیستم،‌ حداقل نه مثل قبل. چرا باید دلم برای علی خلیلی بسوزد وقتی در راهی جان داده که به آن ایمان داشته؟ چرا باید دلم برای آن موتور سوار بسوزد؟ که ان شاء الله دنبال روزی حلال برای خانواده‌اش بوده و فی سبیل الله به ملاقات خدا می‌رود. البته راستش‌ هنوز هم دلم برای یک نفر می‌سوزد، آن هم جوانی که چاقویش در گردن علی فرود آمده، و انصافا دل سوختن هم دارد. یاد حرف‌های دوستی افتادم که در همان خاک سفید، یعنی جایی که علی چاقو خورد، کار فرهنگی می‌کرد و می‌نالید از اینکه اینجا کودکانی هستند که شناسنامه ندارند،‌ و این یعنی مدرسه نمی‌توانند بروند، یا بهتر بگویم، یعنی که اصلا وجود ندارند! و این نه در یکی از روستا‌های دور افتاده و مرزی – که آن هم جای غم دارد – بلکه در منطقه چهار تهران است، جایی که چند کیلومتر آن طرف‌ترش اجاره‌خانه را به یورو و دلار حساب می‌کنند. نه ... نه! نمی‌خواهم ادای کسانی را در بیاورم که با یک بار دیدن عکس "چه‌گوارا" از لنین سوسیالیست‌تر شده‌اند، یا آن‌هایی که با نیم ساعت BBC‌ دیدن، حس روشن‌فکری حادّ بهشان دست می‌دهد و درباره قصاص و جوانب حقوق بشری‌اش افاضه می‌کنند. من هم معتقدم که باید قانون درباره ضارب علی خلیلی اجرا شود. اما مگر با اجرای قانون آب رفته به جوی بر می‌گردد؟ اصلا آن ضاربی که از معنای زندگی چیزی نفهمیده – که شاید اگر جور دیگری رفتار می‌کردیم، فهمیده بود – هیچ! اگر تنها خسارت این غفلت کردن‌ها از مردمی که در کنارمان زندگی می‌کنند، از دست رفتن جان علی خلیلی‌ (و خدای ناکرده، علی خلیلی‌ها) باشد، آیا نباید دلمان بسوزد؟ و ایکاش در راه رفع فقر اقتصادی و از آن مهمتر، فقر فرهنگی هم رگمان بیرون بزند، مثل مراسم وداع با علی. که علی معلم بود و سرباز جبهه فرهنگ.

و السلام.

Shahid Khalili

  • ۰ نظر
  • ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۲
  • علی

شاید "اختلاف" را بتوان طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین جزء از هر نوع "ارتباطی" دانست، که چگونگی مدیریت آن نیز معمولا پرچالش‌ترین بخش هر ارتباط است. از آنجایی‌که ارتباطات اجتماعی یکی از بنیانی‌ترین ابعاد زندگی انسان است، مدیریت مناسب این اختلافات را نیز می‌توان یکی از مهمترین وظایف هر انسان در دوران زندگی‌اش دانست. فرقی نمی‌کند که این ارتباط در چه سطحی باشد: بین دو دوست در رابطه دوستی‌شان،‌ بین مرد و زن در روابط خانوادگی‌شان، بین دو همکار در رابطه کاری، بین دو حزب در ارتباطات سیاسی و یا از منظر دو دین پیرامون کل زندگی! مهم این است که بدانیم هر جایی ارتباطی هست، حتما اختلافی هم خواهد بود.

بیایید مروری داشته باشیم به این "اختلافات" در حوزه دین و آیین. با نگاهی به دنیای امروز می‌توان اختلافاتی که ناشی از نگاه متفاوت ادیان به برخی مسایل زندگی است را مشاهده کرد. اختلافاتی که متاسفانه بعضا به درگیری‌های خونین نیز انجامیده. در حالی‌که اگر منطقی‌تر نگاه کنیم، موارد اشتراک بسیار بیشتر از موارد اختلاف است، اما مدیریت ناصحیح این اختلافات،‌ چه توسط خواص (که بنا بر آنچه در ادامه بحث خواهیم کرد، به نظر پر اهمیت‌تر می‌رسد) و چه توسط عوام، منجر به تمرکز روی اختلافات – تقریبا در تمام طول تاریخ – و بروز حوادث غم‌باری شده است. و وقتی بخواهی روی اختلافات تمرکز کنی و به جای همگرایی مسیر واگرایی را بپویی، همان‌طور که در ابتدا نیز اشاره شد، همیشه نقطه افتراقی پیدا خواهد شد. طبیعی است که این اختلافات در هر یک از مذاهب یک دین، فِرَق یک مذهب، دیدگاه‌های مختلف علمای یک فرقه نیز وجود خواهند داشت و چنانچه درست مدیریت نشوند، آسیب‌زا خواهند بود. همان‌طور که متاسفانه هم‌اکنون در منطقه و میان مسلمانان شاهدش هستیم.

وقتی به درگیری‌های سیاسی (و بعضا اجتماعی) تاریخ نگاه می‌کنی، چه معاصرهایشان و چه آن دسته که در گذشته دور رخ داده‌اند، غالبا یک شکاف باریک بین خواص جامعه را می‌بینی که هر چه بیشتر به سطوح عمومی جامعه کشیده شده‌،‌ عمیق و عمیق‌تر شده است. اختلافات سیاسی 35 سال گذشته را در ذهنتان مرور کنید. به نظر می‌رسد بسیاری (یا حداقل برخی) از آن‌ها در صورتی که پیش از کشیده شدن به سطح جامعه، میان طرفین به بحث گذاشته می‌شد،‌ به آن دسته از اتفاقات ناگواری که شاهدش بودیم منتهی نمی‌شد. از طرفی این روند دو سویه است: وقتی اختلافات کوچک در سطوح بالا،‌ به بخش‌های عمومی‌تر کشیده شده و احساسات جامعه منجر به عمیق‌تر شدن اختلافات و ایجاد فضایی دوقطبی ‌شود، این فضا روی خواص نیز تاثیر گذاشته (و تحریک میل به قدرت نیز در این مساله بی‌تاثیر نیست،) منجر به دور شدن آن‌ها از یکدیگر و بسته شدن روزنه‌های گفتگو می‌شود. برای این مورد نیز می‌توان نمونه‌های بسیاری آورد، ‌از جمله وقایع پس از انتخابات دور دهم (یا همان فتنه 88.)

با دقت در آیات قرآن،‌ به ویژه آن دسته که به نقل داستان دعوت پیامبران و روایت زندگی اقوام گذشته پرداخته، این مساله را در آن‌ها نیز مشهود می‌یابیم. از این رو شاید بتوان یکی از پایه‌ا‌ی‌ترین و موثرترین عوامل در خوشبختی و بدبختی فرد و ملت را نیز همین برخورد مناسب با موارد اختلافی دانست. چنانچه مشاهده می‌شود بسیاری از کسانی‌که در طول تاریخ، به دلایلی روش مصلحین زمان برایشان قابل درک نبوده، اما در رابطه‌شان با مصلحین نیز دچار خودخواهی و لج‌بازی نشده‌اند، در آخر توانسته‌اند مسیر رستگاری را یافته و آن را بپویند.

People

به نظر می‌رسد، جدای از اینکه درباره چه نوع ارتباطی صحبت می‌کنیم، بیش از میزان شباهت‌هایمان، این شعور و قدرت مدیریت ما هنگام رویارویی با زمینه‌های مورد اختلاف است که منجر به شکل‌گیری یک رابطه موفق و نتیجه‌بخش می‌شود. از همین رو است که بعضا با یک دوست، بیشتر احساس همدلی داریم تا با یک هم‌خون. یا با یک فرد اهل سنت، بیشتر احساس نزدیکی می‌کنیم تا با یک هم‌مذهب. اگرچه با وی نقاط مشترک کمتری داریم، اما بهتر قادریم در زمینه‌های مورد اختلاف یکدیگر را درک کنیم، در حالیکه ممکن است با دیگری که نقاط اشتراک بیشتری داریم، نتوانیم روی نقاط اختلاف کوچکترمان به درک متقابل برسیم. 


پانوشت:

- شخصا حس می‌کنم (حسی که به نظر، دور از روح آیات و روایات نیست) کسب مهارت مدیریت اختلافات و رسیدن به یک درک متقابل در ارتباطات انسانی، از مهمترین وظایف یا حتی اهداف زندگی انسان‌هاست. مساله‌ای که قطعا ساده نبوده و کسب آن نیازمند صرف انرژی و تلاش است.

- انگیزه‌ام برای نوشتن این پست، برخی گروه‌های هم‌مذهب (مثل آیت الله شیرازی در عراق) و هم‌جریان سیاسی (بخشی از جبهه پایداری) بودند که غالبا بر روی نقاط اختلاف تمرکز می‌کنند و با وجود شباهت‌ها، بعضا احساس می‌کنم بسیار با آن‌ها فاصله دارم. همچنین برخی افراد ناسازگار در میان اقوام و آشنایان.

- اینکه چگونه بتوان در عین حفظ مواضع، در اختلافات سازگار بود، می‌شود همان "هنر" مدیریت اختلافات.

- در جستجوی گفتمانی برای "گفتمان" ... این عنوان دیگری است که می‌شد روی مطلب گذاشت.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۳۵
  • علی

تا پیش از تعطیلات نوروز، یعنی تا قبل از اینکه بنشینم کنار خانواده و یک فیلم قشنگ هالیوودی را - که صحنه‌های نامناسبش سانسور شده - از تلویزیون نگاه کنم، تماشای فیلم دستکاری شده چندان توی کَتم نمی‌رفت! و البته مشکل اصلی‌ام نه با حذف صحنه‌های جنسی، که بیشتر با تغییراتی بود که در داستان فیلم به وجود می‌آوردند. اما چشیدن دوباره طعم تماشای خانوادگی یک فیلم - البته از نوع  هالیوودی‌اش که مدتها بود تجربه نکرده بودم - نظرم را مقداری تغییر داد.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اصولا بیشتر فیلم‌های خوب - یا حداقل آن‌هایی که من می‌پسندم - به گونه‌ای نیستند که حذف چند صحنه، آسیب مهمی بهشان وارد کند. و اصلا مگر فیلمی که محتوای اصلی‌اش مسایل غیر اخلاقی باشد و بخواهد از این طریق تماشاگر جذب کند، حتی در خود غرب، اثری ماندگار و ارزشمند خواهد بود!؟‌ (استثنائات را بگذارید کنار) علاوه بر اینکه برای کسی که به فیلم صرفا با هدف سرگرمی نگاه می‌کند و نه از جنبه رسانه‌ای  (فکر می‌کنم غالب مردم این‌گونه باشند، یکی از اهداف سینما هم قطعا همین سرگرمی است، به خصوص برای عموم) تغییرات جزئی در داستان، شاید خیلی هم مهم نباشد.

البته سانسورهای صدا و سیما هم خیلی PG-13 است و بعضی‌جاها روی اعصاب! اما خوب، اگر بخواهم زاویه دید مجردی‌ام را کنار بگذارم و از جایگاه خانواده نظر بدهم، باید اعتراف کنم این طرف بام، بهتر و امن‌تر از آن طرفش است!
(این همه از سانسورها نالیده بودم، دور از عدالت بود این خوبی‌اش را نمیگفتم!)

--------
پانوشت: اگر قصد دارید فیلم‌های آرشیوتان را خانوادگی ببینید، و از طرفی برای حذف صحنه‌های نامناسبش حوصله و وقت استفاده از نرم‌افزارهای ویرایش فیلم و فرآیند دردناک Encoding(!) را ندارید، نرم‌افزار Zoom Player (که یکی از دوستان معرفی‌اش کرد) می‌تواند به کارتان بیاید. یا یک جستجوی ساده در وب، می‌توانید پیدایش کنید. فقط توجه داشته باشید که برای استفاده از این امکان باید نسخه رایگان را پس از نصب، رجیستر (یا کرک!) نمایید.

فرآیند کار هم بسیار ساده است و نیاز به آموزش خاصی ندارد. کمی که با آن سر و کله بزنید، روشش دستتان می‌آید.

zoom player

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۴۵
  • علی