مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

مشق آزادگی

خوش آمدید
------
The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran
------
** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.blog.ir و همچنین دامنه اختصاصی rahmanpour.ir در دسترس است.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.

------
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

۹۷ مطلب با موضوع «خاطرات، دلنوشته ها و مطالب شخصی» ثبت شده است

«راستی داداش آلبوم جدید شادمهر رو داری برامون بذاری حال و هوامون عوض شه؟ یه هفته قبل اعزام اومد بیرون، نشد یه دل سیر گوش بدیم ... و بعد آقای راننده میگه: اون رو ندارم ... ولی براتان یه آهنگ شاد کُردی میذارم حال کنید!»

گفتگوی ما با اکثر راننده‌های خون‌گرم کرمانشاهی این‌طوری تموم میشد و بعدش پخش موسیقی زیبایی که البته به حال و هوای خسته ما نمیخورد! تا اینکه نهایتا در برگشت از مرخصی چند ساعته، تونستیم توی این رستوران «تجربه کن» شادمهر رو پیدا کنیم و یه دل سیر گوش بدیم ... جوینده یابنده است! :) ...

(پست اینستاگرامی به تاریخ ۳۰ بهمن سنه ۹۵، در تعطیلات میان‌دوره آموزشی سربازی! 

https://www.instagram.com/p/BPbBFZYgxXW)

------------------------

اگر مطالب و پست‌های قبلی‌م را (در بلاگ و شبکه‌های اجتماعی)، بخصوص در 6-7 ماه اخیر دنبال کرده باشید، حتما حسم را نسبت به سربازی می‌دانید! البته در بحث‌هایی که می‌شود همیشه اعتقاد راسخم را به مفید و لازم بودن دوره آموزشی (با اصلاحات اساسی) نشان داده‌ام؛ و اینکه بقیه‌اش غالبا از نظرم عمر تلف‌کنی و بیگاری است که در عمل چندان به درد کشور هم نمی‌خورد و نمی‌تواند جای خالی نیروی حرفه‌ای و استخدامی را پر کند (مگر درصد نسبتا کمی که با پروژه‌های تحقیقاتی و توسعه‌ای بخشی از دوره 21 ماهه را می‌گذرانیم که البته آن هم چالش‌های دیگری دارد. اینجا را ببینید).

نهایتا هفته به هفته و ماه به ماه گذشت تا اواخر آذرماه شد و من مجبور به آماده‌شدن برای اعزام به دوره آموزشی که در این اوضاع و احوال پیچیده شخصی و کاری، خان هفتم شده و منتظرم ایستاده بود! طی ماه‌های دی و بهمن این دوره هم گذشت و علی‌رغم بار روانی بسیار سنگینی که داشت، خدا را شکر به خیر هم گذشت (حداقل در ظاهر!). قطعا مثل همه مردانی که این دوره را گذرانده‌اند کلی حرف و خاطره برای گفتن دارم :) در ادامه این مطلب برخی از این حرف‌ها را که ملغمه‌ای از غرغر، تجربیات مثبت و منفی، درس‌آموخته(!)، خاطره و ... هستند، آورده‌ام؛ به امید آنکه قبول افتد و در نظر آید.

 

یکم. اول اینکه بر خلاف تصور رایج، هر چه زودتر و در سن پایین‌تری دوره آموزشی (و بطور کلی خدمت) را بگذرانید کار راحت‌تری پیش رو دارید. اگرچه از لحاظ جسمی هم بدنتان برای برنامه‌های دوره آماده‌تر است، اما جنبه اصلی این راحتی بخش روانی آن است. اصولا چالش اصلی دوره آموزشی و احتمالا چیزی که بیشتر از آموزش سلاح و صف‌جمع و ... مد نظر است، تجربه شرایط اردوگاهی و نظامی و آمادگی ذهنی و روانی برای چنین زندگی‌ای است. این تجربه هر چقدر در سن‌های بالاتر سخت است، در سنین پایین شاید حتی بتواند جالب هم باشد! اما به هر حال اگر مقاطع تحصیلی را پشت سر هم گذرانده‌اید و احتمالا درگیر کسب‌و‌کار هم شده‌اید، چاره‌ای نیست (حداقل در سیستم معیوب کنونی!). بنظرم یکی از اولیه‌ترین اصلاحاتی که باید در زمینه خدمت اجباری صورت گیرد اختیاری کردن زمان گذراندن دوره آموزشی است، مثلا فرد بتواند در تابستان 18-19 سالگی خود این دوره ۵۶ روزه را بگذراند و بعد هنگام ورود به یگان یک دوره یک هفته‌ای مرور برایش بگذارند؛ شبیه کاری که ذیل دوره تکمیلی بسیج داشت شکل می‌گرفت و در سال‌های اخیر و بدلیل برخی مشکلاتش تقریبا رفت روی هوا. متاسفانه دوره آموزشی من هم حدود 2 سال بعد از اتمام کارشناسی ارشد و وقتی حسابی درگیر کار شده بودم سر رسید! تصور شرایط با خودتان ...

 

دوم. اما همان‌طور که گفتم اصلی‌ترین چالش سربازی مسایل روانی است. استرسی که سال‌ها قبل از خدمت دارید، استرسی که در مرحله به مرحله خدمت و تعیین‌تکلیف‌هایش برایتان بوجود می‌آید؛ قوانینی که مرتبا تغییر می‌کنند، اینکه آموزشی کجا می‌افتید، اینکه کی مرخصی می‌دهند، اینکه بعد از آموزشی کدام یگان می‌افتید و ... و مهمتر از همه شایعاتی که در هر مرحله و بخصوص حین دوره آموزشی می‌شنوید (و اگر سادگی کنید و بهشان توجه کنید کارتان ساخته است!). من هم بخصوص در یک ماهه قبل از آموزشی از چند جنبه این چالش را داشتم: از طرفی باید همه کارهایم را تا حد ممکن راست و ریس می‌کردم، و از سوی دیگر پیگیر پروژه کسری، یگان آموزشی و ... می‌شدم. در این حین و در کمال ناباوری و با وجود پیگیری‌ها، درست یک هفته پیش از خدمت متوجه شدم افتاده‌ام آموزشگاه شهداء کرمانشاه و این یعنی برنامه‌ریزی‌هایی که برای آخرهفته‌ها (در تهران) کرده بودم هم عملا رفته بود روی هوا!

 

سوم. البته امروز می‌دانم که الحمدلله آموزشگاه شهدا کرمانشاه یکی از پادگان‌های خوب آموزشی است، به ویژه از لحاظ نیروی کادری که غالبا با اخلاص کار می‌کنند و این باعث می‌شود حتی اگر در گِل هم بهتان سینه‌خیز دادند از فرماندهانتان بدتان نیاید (روز آخر یکی فرماندهان قسم می‌خورد که اگر جریمه‌ای کردیم از روی هوای نفس و عقده نبود و فکر می‌کنم همه‌مان ایمان داشتیم که راست می‌گوید). به ویژه الان هم که بسیاری از نیروهای آنجا تجربه نبرد در سوریه را دارند و بسیاری هم داوطلب و در صف رفتن هستند این صفای باطن را بیشتر حس می‌کنید، و البته در مقایسه با برخی برخوردهایی که ممکن است در پادگان‌ها و ... در تهران (و یا شهرتان) دیده باشید و ببینید. علاوه بر این در مسایل اساسی بهداشتی هم چالش چندان جدی وجود ندارد، هر چند از این جهت نباید آن را با پادگان‌هایی که به هتل معروف شده‌اند مقایسه کنید، به ویژه غذاها که هم از لحاظ کیفیت و هم حجم غالبا شرایط اسف‌باری دارند و باید روی  کیک و چیپس‌های بوفه حساب باز کرد! البته در مقابل در غالب آموزش‌هایی که نیازمند آمادگی جسمانی‌اند هم خیلی سخت گرفته نمی‌شود و می‌توانید هر چقدر توان و نا داشته باشید آن‌ها انجام دهید و بقیه‌اش را زیرآبی بروید! نکته دیگر آب‌و‌هوای ویژه منطقه آموزشگاه است که هر چند گفته می‌شد بهارهایش هوای خیلی خوبی دارد، اما در زمستان آب‌و‌هوایش خاص و کوهستانی است و در عین سرمای زیاد، آفتاب‌سوخته‌تان هم می‌کند! درباره شهر کرمانشاه و مرام مردمش هم که هر چه بگویم کم است ... علی‌رغم اینکه مثل سایر مناطق مرزی کمتر به آن رسیدگی شده، اما مردم خون‌گرمش طوری رفتار می‌کنند که به هیچ وجه احساس غربت نمی‌کنید. به شخصه و برای من تجربه سفر به کرمانشاه و مصاحبت با مردمش در کنار دیدن زیبایی‌های تاریخی و طبیعی آن منطقه یکی از مسایل رضایت‌بخش این دوره بود.

 

چهارم. به هر حال و جدای از اینکه درباره دوره آموزشی و خدمت سربازی چه‌طور فکر کنیم، گذراندن این دوره برای خیلی‌هایمان آش کشک خاله است! در چنین مواقعی که شرایط از اختیار ما خارج است، بهترین کار این است که عزممان را جزم کنیم و با توکل تلاش کنیم بهترین استفاده ممکن را از شرایط ببریم؛ تا حد امکان و با برنامه‌ریزی، سختی‌ها و چالش‌ها را در راستای اهداف خودمان بکار بگیریم و آن را مصداق آیه « ...عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم» کنیم، که تا حد زیادی به طرز برخورد ما با مسایل بر می‌گردد. اینکه دقیقا چه استفاده‌ای می‌توان از دوران آموزشی کرد، بسته به عادات قبلی و اهداف آتی افراد متفاوت است؛ اما به نظرم وجه مشترک و درس‌آموخته اصلی این دوره «صبر» است! صبر از لحاظ جسمانی برای افرادی که لای پر قو بوده‌اند (و احتمالا با بد شانسی، یا جور نشدن پارتی و ... گذرشان به خدمت خورده!)، از لحاظ روانی برای کسانیکه نسبت به بهداشت و ... وسواس داشته‌اند، یا کسانیکه روی برخوردها خیلی حساس هستند و همیشه منتظر قربان صدقه. شخصا برای من قطع شدن ارتباط با محیط خارج و عدم دسترسی به اینترنت و لپ‌تاپ، و با فاصله زیاد بعد از آن، تغییر ساعت خواب، دسترسی محدود به چای و آنکارد کردن روزانه تخت(!) از جمله مهمترین چالش‌هایی بودند که با آن‌ها مواجه بودم! و در مقابل یکی از مهمترین دستاوردهای این دوره اعتماد به نفسی است که به انسان می‌دهد و باور اینکه بدون همه این‌ها هم می‌توان زندگی کرد، یا حداقل زنده ماند! آموزشی دوره‌ای است که می‌توانی در آن معنای کالاهای اساسی را بفهمی: جیره‌ای که برای «زنده‌ماندن» کافی است. این حرف من را باور کنید که حتی اگر خدمت از لحاظ جسمانی از گذشته ساده‌تر شده باشد، سختی روانی‌اش به‌دلیل گستردگی ارتباطات این‌روزها و قطع ناگهانی آن خیلی سخت‌تر از قبل است.

البته شخصا معتقدم اگر خوب بتوانید با شرایط کنار بیایید و سخت نگیرید، واقعا می‌توان در آموزشی فراتر از زنده‌ماندن، یک «زندگی» متفاوت را هم تجربه کرد. یکی از بهترین روش‌ها این است که تا می‌توانید همراهتان کتاب‌های خوب ببرید (و البته تا حد ممکن کتب با سبک داستانی که در آن اوضاع، حس و حال خواندنش را داشته باشید، و در صورت امکان به صورت پرینت شده یا با قطع کوچک که بشود راحت توی جیبتان بگذارید و در هر فرصتی مطالعه کنید). همچنین از فرصت‌هایی که دست می‌دهد می‌توانید برای خلوت‌کردن با خودتان و فکر کردن به برنامه زندگی، وصل کردن مجدد نخ ارتباط با خدا و خواندن نماز قضا و ...، رفاقت با افرادی که روحیاتشان بیشتر به شما می‌خورد و آشنایی با فرهنگ‌های دیگر (اگر در دوران دانشگاه خیلی فرصتش را نکرده‌اید) و ... استفاده کنید؛ و این‌ها همه و همه راهکارهایی است که می‌تواند این حس را به شما بدهد که از شرایط و وقتتان بهترین استفاده را کرده‌اید و نهایتا دوران آموزشی تبدیل به یک دوره اعتکاف (البته اجباری!) حدودا ۵۶ روزه می‌شود برای تجربیات موثر و خودسازی. البته واقعیت این است که که اگر مسیر را عوضی بروید (بسته به مرام و جمعی که انتخاب می‌کنید و ...) می‌تواند نتیجه‌اش دقیقا ۱۸۰ درجه مخالف این هم بشود! :)

life-good-game-w-bad-cards

پنجم. جدای از این‌ها، در زمینه آموزش نظامی هم که هدف اصلی این دوره است، با مسایلی آشنا می‌شوید و آن‌ها را تجربه می‌کنید که علاوه بر مفید بودن در روز مبادا می‌تواند جالبناک هم باشد، البته مجددا اگر در سنین پایین‌تر باشید این مساله بیشتر صادق است! به هر حال همه ما پسربچگی و تفنگ‌بازی را تجربه کرده‌ایم و از تمرین واقعی آن بدمان نمی‌آید! :) درباره حس‌های خوب هویتی و میهنی هم که دست می‌دهد همین‌طور، مثل مراسم صبح‌گاه و بالابردن پرچم و اینکه حالا شما هم بخشی از این داستان هستید. علاوه بر این تجربه سختی‌های عادی (بدون خطر و حضور در معرکه جنگ) و تصور قرار گرفتن در چنان شرایطی دید انسان را نسبت به جنگ واقعی‌تر می‌کند. مطمئنا اگر سعی کنید در دوره آموزشی این مساله را تخیل و حالاتش را تصور کنید، دیگر نگاهتان به هر فیلم، خاطره، کتاب و ... که درباره جنگ می‌بینید، می‌شنوید و می‌خوانید تغییر می‌کند. و از این رو تجربه‌کردن این دوره حداقل برای هر کسی که می‌خواهد روزی سیاستمدار شود و درباره جنگ حرف بزند خالی از لطف نیست؛ همان قشری که غالبا این مسایل را تجربه نمی‌کنند!

 

ششم. چیز دیگری که طی این دوره حس می‌کنید ضعف شدید انسان نسبت به تغییر شرایط عادی زندگی است، اینکه چطور چیزهای ساده و معمولی مثل عطر، رنگ، جذابیت‌های زنانه، چای، موسیقی و ... همه و همه برای انسان حسرت می‌شود؛ هرچند کم‌کم به نبودشان عادت می‌کنی. و به همین ترتیب تصور اینکه یک ماه حبس، یک روز انفرادی و ... که قبلا با شنیدنش هیچ حسی نداشتیم چه جریمه سختی می‌تواند باشد. و تجربه‌کردن این مسایل کنار یکدیگر چطور دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند و در پایان علی‌رغم حس رهایی، پیش‌پیش دلتان برای بچه‌هایی که با آن‌ها خو گرفته‌اید تنگ می‌شود. و نهایتا بعد از برگشتن، حداقل تا مدتی بیشتر قدر آزادی و نعمت‌های معمول را می‌دانید و حتی برای جای راحتی که روی آن می‌خوابید هم از ته دل و با خلوص خدا را شکر می‌کنید!

 

هفتم. روی هم رفته خدمت سربازی توفیق اجباری است که فعلا نصیبمان می‌شود و علی‌رغم طی شدنش برای خودمان، نباید از اصلاح اساسی‌اش برای نسل‌های آینده ناامید یا سست شویم. و البته نباید فراموش کرد که علاوه بر وجود اشکالات اساسی در ساختار کنونی خدمت اجباری، همین ساختار نیز به شیوه صحیح اجرا نمی‌شود و اشکالات متعددی در آن وجود دارد؛ به عنوان مثال می‌توان به پارتی‌بازی‌ها اشاره کرد که هم برای نیروهای کادر و هم برای فراگیران بسیار آزاردهنده است، آن هم در جایی مثل نظام که بی‌شک چنین دلسردی‌هایی برای روزی که خدای‌ناکرده جنگی در بگیرد بسیار خطرناک است (متاسفانه پارتی‌بازی در برخی نیروها با عنوان «پذیرش» شکلی نسبتا رسمی هم پیدا کرده است!).

به پایان آمد این دفتر، اما قطعا حکایت از دو ماهی که اندازه دو سال خاطره دارد همچنان باقی است! :) دو ماهی که حالا مثل یک خواب بود که گذشت ... .

 

چند پانوشت:

- ۱-هو معکم اینما کنتم؛ ۲-الَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری؛ ۳-تَزُولُ الْجِبالُ وَلا تَزُلْ ... - دو آیه و یک حدیث که فرمانده پادگان آموزشی یکبار روز افتتاحیه و در اوج حالگیری برامون خوند! و یکبار دیگه روز اختتامیه و تو اوج شادی به عنوان یادگاری تکرارشون کرد ... . - تزول الجبال ولا تزل بخشی از خطبه معروف حضرت امیر خطاب به فرزندش در صحنه نبرده. جمله و خطبه زیبایی که گوش رو نوازش میده، و صد حیف که فقط شنونده‌م ... #شخم_خاطرات #خواب #خدمت #سربازی (از اینستاگرام: https://www.instagram.com/p/BROoNIAhaGD)


- تصویر زیر عکس و کپشنی است که یکی از دوستان در جلسه ارایه به سرمایه‌گذاران گرفت و در اینستا گذاشت! جلسه ارایه روز جمعه ۱۵ (یا ۱۴) بهمن بود که از کرمانشاه یک روزه آمدم و از همان‌جا هم مستقیما برگشتم. البته درباره خط آخر این پست اینستای رفیق شفیقمان باید بگویم که الحمدلله بحث بنیاد نخبگان من با کمی تاخیر نامه‌اش آمد و با توجه به پروژه‌هایی که انجام داده بودم تقریبا چندان درگیر خدمت در یگان نشدم. و البته همان مدتی که درگیر بودم تاییدی بود بر صحبت‌هایی که سایرین در این‌باره می‌کردند؛ و اینکه دوره بعد از آموزشی در سربازی عملا می‌شود دوره‌ای برای تمرین و ممارست در دودره‌بازی، پیچاندن و یک سیکل معیوب مبتنی بر آن. مساله‌ای که البته تا حدی به جایی که خواهید افتاد هم بر می‌گردد و خوشبختانه برای من از غالب جوانب جزو جاهای نسبتا خوب بود.

sarbazi-mahdi

در همین رابطه صفحه زیر از دفترچه‌ام هم برایم جالب و خنده‌دار شده بود! بخش بالا طرح جذب سرمایه و VC و بخش پایین شماره اسلحه! :)

sarbazi-daftar

- کتاب «در (جبهه) غرب خبری نیست» را تعمدا گذاشته بودم برای روزهای آخر دوره آموزشی و ایام اردو، که اتفاقا وقتی زمانش رسید دیدم تصمیم کاملا درستی هم بود و بسیار چسبید! در کتاب جلوه‌های ترس، وحشت و پوچی جنگ جهانی اول از دید یک سرباز آلمانی و با اوج هنر نویسنده که خود از سربازان جنگ بوده نمایش داده شده است. خلاصه اینکه یک کتاب جنگی تمام‌عیار که احتمالا آن را در بهترین مکان و زمان (برای من و تاکنون) خواندم و از همین رو یکراست رفت جزو لیست کتب مورد علاقه و خاطره‌انگیزم. (هرچند با ترس و وحشتش خیلی نمی‌شد همذات‌پنداری کرد، اما با علافی‌ها و حال‌و‌هوای بخش‌های پادگانی‌اش می‌شد! :))

all-quiet-in-western-front-book

برخی نقل‌قول‌ها از کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید (عکس بالا صفحه اول کتاب و یادگاری‌های برخی دوستان در آن است).

- اگر خدمت سربازی را در پیش دارید و با جستجوی آن به این مطلب رسیده‌اید، اولا برایتان بهترین تجربیات را طی این دوره آرزو دارم و ثانیا توصیه می‌کنم حتما مطالب و راهنماهای خوب و کاملی را که درباره وسایل ضروری و ...برای دوره آموزشی نوشته شده و در وب موجود است مطالعه کنید و با آمادگی بروید، چون در این مطلب چندان به آن‌ها نپرداخته‌ام.

- هدیه به روح شهداء انقلاب اسلامی و دفاع مقدس که برخی در سنین کودکی و نوجوانی در موقعیت‌هایی قرار گرفتند که تصورش برای ما مشکل است و برخی دیگر در این مسیر از همسر و فرزند خود گذشتند لطفا فاتحه‌ای بفرستید. 

- ان شاء الله با گذر زمان ضرورت اصلاح این سیستم و مشکلاتش رو فراموش نکنیم ...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۶
  • علی

گیم Monument Valley فراتر از یه بازیه. یه تمرینه برای اینکه ببینی چطور بعضی وقت‌ها با تغییر زاویه نگاهت به مساله، راه‌حلش رو پیدا میکنی و غیرممکن، ممکن میشه! و این در بازی به شکل بسیار هنرمندانه‌ای رخ میده و آدم رو سر ذوق میاره، بویژه اگر کرم معماری هم داشته  باشید :)

monument-valley

«پانوشت‌های پراکنده!»
- تو زندکی هم خوبه گاهی از فضای امنی که با چارچوب‌های فکری، سیاسی، حرفه‌ای و ... برای خودمون ساختیم بیرون بیایم و از یه زاویه جدید (و با همون قوتی که بقیه رو قضاوت میکنیم) خودمون رو نقد کنیم.
- شیفت چند سال اخیر بازی‌های کامپیوتری و شیوع گیم‌های با گرافیک ساده اما با ایده‌های ناب هم نکته قابل توجهیه.
- و نهایتا با تشکر از فرانک آندروود و مجموعه زیبای House of Cards بابت معرفی گیم مانومنت ولی!
  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۶
  • علی

- اثر عمل قوی‌تر از اندیشه است؛ و اصولا بعد یه مدت کم‌کم اندیشه‌ات هم میشه همون کاری که میکنی.
- هرچقدر یادآوری مداوم اینکه چی درسته لازمه، در مقابل انگیزش‌های دفعی بیشتر دل‌خوش‌کنکن. سالی یه بار شرکت تو یه مجلس روضه (مذهبی)، یا یه همایش و تماشای مستند راز (کسب‌و‌کاری)، میتونه نقطه عطف خوبی برای شروع و تغییر باشه، ولی معجزه نمیکنه.
- «کلُّ نفسٍ بما کسبت رهینهٌ» میگه انسان در گرو چیزیه که انجام داده (و طبیعتا نه چیزی که فکر میکرده/ایمان داشته درسته). باید حواسمون باشه برداشت ناصحیح از نقل‌قول‌های امیدبخش گولمون نزنه!
- به عقب که نگاه میکنم پشیمونی‌‌ام فقط از چیزهاییه که میدونستم درستن و عمل نکردم، حالا یا به‌دلیل کشش هوای نفس، تنبلی و ...، یا همرنگ جامعه شدن و ... .

action-thought

https://www.instagram.com/p/BTLMhSnF1w-


پانوشت: عکس گوشه‌ای از قبرستان بقیع است، بهمن ۹۲.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۴۹
  • علی

رفته‌رفته اینجا رسما داره میشه آرشیو اینستاگرامم! حداقل چند ماهه اخیر کم‌تر فرصت شد مطلبی اون‌قدر طولانی بنویسم که یه راست بذارمش اینجا؛ بیشتر مطالب رو قبلا تو اینستا هم گذاشته بودم و بنا بر رسمی که تا حالا بهش پایبند بوده‌ام و احتمالا مطلعید، اینجا هم آرشیوش کردم.

این‌ها رو نوشتم تا بگم اگر اکانت اینستاگرام دارید، خوشحال میشم اونجا هم همدیگه رو پیدا کنیم. اکانت من اینه:

instagram.com/alirahpou

(علاوه بر این گه‌گاه به توئیترم هم که با همین نام‌کاربری اینستاست سر می‌زنم.)


پانوشت:

- یادمه قبلا هم یه مطلب مشابه این گذاشته بودم که الان هرچی گشتم پیداش نکردم!

- نوروز ۹۶ مبارک! ان‌شاء‌الله سالی سرشار از شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۴
  • علی

یک نفر می‌تونه چکیده تجربه‌ای رو که بهش رسیده در یک جمله بیان کنه، اما نمیشه انتظار داشت کسی که اون رو می‌شنوه (یا می‌خونه) هم به سادگی، درک و باورش کنه، اگرچه به‌نظرش درست بیاد.
با این حساب آیا پند شنیدن یا انتقال تجربه بی‌فایده است!؟ قطعا خیر. وقتی پند/تجربه‌ای رو می‌شنویم و در موقعیتش قرار می‌گیریم، شاخک‌هامون تیزتر خواهد بود و خیلی زودتر می‌تونیم درک بهتری از موقعیت پیدا کنیم، بدون اینکه کل مسیر رو دوباره تکرار کنیم. اون موقع است که مطلبی رو که شنیدیم و به‌نظرمون خوب میومده، «باور» می‌کنیم.

پانوشت: فکر کنم این نکته در خیلی از مسایل صادق باشه، اما حداقل در حوزه‌های کسب‌و‌کاری بهش رسیدم.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۳
  • علی

اینکه همزمان درگیر «فعالیت‌های اجتماعی و حرفه‌ای» باشی، «#مادر» باشی و البته «زن با همه زنانگی‌هاش»، خیلی پیچیده‌تر از جمع‌کردن معادل همین پارامترها در مردهاست(چه از منظر فردی و چه اجتماعی)؛ مساله‌ای که بیش از زمان و جغرافیای خاص، احتمالا به نوع خلقت #زن برمیگرده. و با این حساب چه جای تعجب که روز زن خیلی باشکوه‌تر از روز مرد برگزار بشه!؟
ولادت حضرت زهرا، #روز_زن و #روز_مادر مبارک!

https://www.instagram.com/p/BR0FkS0FpD9

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۲
  • علی

اگه تو یه حوزه‌ای موفق‌ترین آدم روی کره زمین هم شدید، احتمالا خیلی‌های دیگه بالقوه از شما بهترن که بدلیل شرایط شکوفا نشدن.

پس چه جای #غرور!؟

  • ۰ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۴
  • علی

- اگه فکر میکنید از #ابد_و_یک_روز ناله‌تر نداریم، دعوتتون میکنم به دیدن #رگ_خواب حمید نعمت‌الله که با سبکی جدید، ۴۰-۵۰ دقیقه اول کلی حس مثبت بهتون تزریق میکنه و بعد یهو با تریلی از روح و روانتون رد میشه! ماشالا تو این حوزه دیگه کلی صاحب سبک داریم ... این هم یه سبک جدید دیگه! 

- اینکه این سبک فیلم‌ها ساخته بشه اوکیه، و اینکه حتی ممکنه مفید هم باشه (البته قطعا نه در این حجم!) ... اما اینکه اون‌ها رو به جای #ژانر_اجتماعی غالب کنیم هرگز! ژانر اجتماعی مثل زندگی واقعی یه پکیج متشکل از خوشی و ناخوشیه که در نهایت یا خنثی است، یا کمی متمایل به غم (مثل تم فرانسوی‌اش) یا شادی (غالبا امریکایی). این فیلم‌های ما رو همون بهتر که تو یه ژانر جدید جا بدیم، مثلا به قول بعضی #ژانر_نکبت! (البته یه اسم دیگه هم من روش گذاشتم که بگذریم ... 😎) 

پانوشت: چند باری گذرم به فست‌فود #شیک_شک افتاده بود، کیفیت نسبتا خوبی داره. امروز که از جلوش رد شدم ناخودآگاه یاد صحنه‌هایی از فیلم افتادم. نمیدونم لوکیشن شدنش تو این فیلم براش ضدتبلیغ میشه یا تبلیغ ... (این بند آخر رو از نظر کسب‌و‌کاری و پروموشن هم بخونید!)

#سینما #درود_هالیوود!

https://www.instagram.com/p/BREZRdHFvFo

  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۷
  • علی

اقامه عزا در ایام شهادت (و وفات) اولیاءالله و جشن در ایام ولادت آن‌ها، سنت قدیم دینی، ضرورت عقلی دین‌داری و واکنش طبیعی دین‌داران است. و من گاهی اوقات فکر می‌کنم که این اقامه عزا علی‌رغم ساده بنظر رسیدنش چه کار سخت و ظریفی است: در عین عزاداری باید این را در یاد داشته باشیم که داریم برای شادترین ابناء بشر روضه می‌خوانیم. و مگر شادی چیزی جز احساس رضایت درونی و خرسندی ناشی از پایبندی به حق و حقیقت است!؟ و با این حساب و علی‌رغم همه ظلم‌ها، چه کسانی شادتر از اولیاء حق هستند؟ و چه ظلمی بزرگتر از اینکه این اقامه عزا رنگ‌و‌بوی دلسوزی به خود بگیرد!؟ اصلا شاید همین است که گاهی به جای مظلومیت زهرا و حسین (ع) حس می‌کنیم داریم برای بدبختی خودمان گریه می‌کنیم ...

پانوشت: تصویر زیر اثر زیبای #کوثر (#شفاعت) است از استاد #فرشچیان. عرض تسلیت به مناسبت شهادت #مادر.

#عزا #عزاداری #شهادت #فاطمه_زهرا #فاطمیه


https://www.instagram.com/p/BRIRiCLlPlE

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۴
  • علی

آذرماه ۹۵ برای ما ماه بسیار پرکار و حساسی بود، دیگه باید کارها رو سر و سامون می‌دادیم و برای دو ماه درگیر آموزشی سربازی می‌شدیم؛ دوره‌ای که مدت‌ها از اومدنش و تاثیری که می‌تونست روی کارهامون بذاره استرس داشتیم (شرح ماوقع این دوره و ... بمونه برای یه فرصت دیگه). اما هفته آخر آذرماه از یک جنبه دیگه هم برای ما خیلی خاصی شد و اون از لحاظ فرصت‌هایی بود که تونستیم با مخاطبانمون مستقیما ارتباط برقرار کنیم.


حضور در نمایشگاه الکامپ و ارایه در بخش الکام‌استارز (خلاصه‌ای‌اش رو می‌تونید از اینجا یا اینجا بخوانید) و اختصاص برنامه فناور خبر ۲۱ به حوزه اینترنت چیزها و خدمات ما (از اینجا ببینید) بخشی از این فرصت‌ها بود.


علاوه بر این ویژه‌نامه کلیک روزنامه جام‌جم هم در صفحه «تلاش» شماره ۲۸ آذرماه ۹۵ به معرفی لینکپ و داستان شکل‌گیری‌اش پرداخت که می‌تونید از اینجا آنلاین بخوانیدش. (این گفتگو باعث شد بتونم با یک فرد رسانه‌ای حرفه‌ای هم در حوزه ICT، یعنی سرکار خانم گیوه‌چین آشنا بشم و از این لحاظ خیلی عالی بود.)

  • علی

«دندان‌هایت را به هم بفشار، جمجمه‌ات را به خدا بسپار ...»

برخی قسمت‌های زندگی کارگردان عالم یه جوری سورپرایزت میکنه که واقعا انتظارش رو نداری! مثلا وقتی برای دادن یه کاغذ و خداحافظی با دوستت میخوای ببینیش، آروم‌آروم میکشوندت تو #آسایشگاه_جانبازان تا متفاوت‌ترین و عجیب‌ترین شب یلدای زندگی‌ات رو روزی‌ات میکنه! اون هم درست وقتی که ... .

پانوشت: وقتی یکی‌شون پرسید «شما بگید چی کار کنیم تا براتون جانبازهای خوبی باشیم!؟» همه صم‌بکم مونده بودیم چی بگیم! شاید بهترین جواب این بود: لطفا کمتر یادمون بندازید باید چی میشدیم و چی شدیم ... .

https://www.instagram.com/p/BOP9ig7AJvc

  • علی

#Failure is a little #scary, I agree, but doing nothing feared of failure is far more terrible and will ruin your #life!

https://www.instagram.com/p/BONteibg7Mr/

  • علی

خیلیا فکر میکنن این نقطه کوچولوی آبی احمق شده که این‌قدر دور خودش و خورشید میچرخه و آخر سر هم دوباره برمیگرده سر نقطه اولش! اما خوب اونا یه رازی رو نمیدونن ... زمین اصلا قصد نداره به جایی برسه! از اول هم قصد نداشته. ماموریت اون اینه که آدما رو از هم الک کنه ... و تو این کار کاملا حرفه‌ایه!


#زمین #آسمان #pale_blue_dot

https://www.instagram.com/p/BN-ROo6Ae9T

  • علی

(https://www.instagram.com/p/BMD2-9ZAnz0)

از مجتبی - که این روزها سخت در تلاشه تا کسب‌و‌کار نوپای خودش رو توسعه بده - اجازه خواستم تا از ترکیب جالب میزکارش عکس بگیرم و بذارم اینستا؛ اون هم در حالیکه میخندید گفت «بگیر ... تو ایدئولوژی بالایی؛ ... دومی هم یک کارآفرین موفق» این نمایی از یک نسل پرامید در کشوره که خیلی‌ها مثل نایاک دوست ندارن ببینن و میخوان تغییرش بدن؛ برخی دیگه هم احتمالا ناخواسته و با نیت‌های خوب، به جای حل و اصلاح بعضی مشکلات، تیشه به ریشه‌اش میزنن.

... اما این بچه‌ها وجود دارن و ان شاء الله نه فقط آینده ایران، که دنیا رو تغییر خواهند داد. 

«باید خودمان به خودمان تلقین کنیم که ما مستقلیم و ما باید مستقل باشیم. و ما نباید دستمان را به دیگری دراز کنیم برای اموری که کشورمان محتاج است. ارزش کار شما امروز ارزش یک امری است که نمی‏شود مقایسه‌‏اش کرد با زمان‌های سابق.» (امام خمینی، 1361)

بعدنوشت: به امید روزی که عکس قهرمانان و خالقان کسب‌و‌کار هموطن روی میز کار جوان‌ها باشه؛ قهرمانانی که البته الان هم فکر می‌کنم وجود دارن، اما متاسفانه ناشناخته‌ان.

  • علی

۱- (لینک اینستا: https://www.instagram.com/p/BLx7o7pg_Hc)
نمیدونم چرا تو مدرسه‌ها (و البته بعد بصورت تخصصی‌تر در دانشگاه) سعی کردن بهمون اسم رشته‌کوه‌های دنیا، سلسله‌های پادشاهی و ... رو با جزئیات و سال به سال یاد بدن، اما هیچ درسی درباره مهارت‌های ارتباطی و همسو کردن منافع نبود، درباره مسایل اولیه حقوقی چیزی بهمون یاد ندادن، بهمون نگفتن چرخ‌های تجارت چطور کار میکنه و میچرخه، نگفتن روش‌های مدیریت پروژه و کار چجوریه و ... . اکثر ما احتمالا هیچ‌وقت به رشته کوه‌های راکی نخواهیم رفت، و شاید دومین شاه سلسله ساسانی فقط در بیست سوالی بدردمون بخوره، اما قطعا هر نقشی در زندگی شخصی و حرفه‌ای داشته باشیم، با این مهارت‌ها سر و کار داریم. کمک کنیم نسل بعد مهارت‌هایی که واقعا بهش نیاز دارن رو به وقتش یاد بگیرن، و البته خودمون هم در هر فرصتی تونستیم یاد بگیریم.

تصویر از اولین جلسه کارگاه مذاکره 20ta30 در IT Cafe که از لحاظ یادگیری و fun همزمان و ترکیب تئوری و عملی یکی از تجربه‌های خوبم بود. (عکس از @_itcafe_)


۲- تست MBTI (ام.بی.تی.آی) بر خلاف برخی تست‌های زرد که این روزها رواج یافته، یک تست علمی در روانشناسی است که انجامش برای خودشناسی بیشتر از سوی اهل علم هم توصیه میشه.

از طرفی خیلی از تفاوت‌ها/اختلافات ما با همدیگه در حقیقت بدلیل ویژگی‌های شخصیتی متفاوته که درک و پذیرش این مساله میتونه در ایجاد تعاملات بهتر هم کاملا موثر باشه.

ممنون از @mimnajafi و تیم 20ta30 که آخر سر با شرطی که گذاشتن مجبورمون کردن تا تنبلی رو کنار بذاریم و این تست ۳۰ دقیقه‌ای رو انجام بدیم! :)

اگر شما هم هنوز این کار رو نکردید، حتما انجامش بدید. در پاسخ‌ها سعی کنید واقعیات -و نه ایده‌آل‌هاتون- رو انتخاب و توجه کنید که به هیچ وجه بحث صحیح یا غلط در اینجا مطرح نیست. یک اقدام جالب بعد از تست هم احتمالا میتونه این باشه که لیست مشاهیر با تیپ شخصیتی مشابهتون رو مرور کنید.

پانوشت: طبیعتا انجام تست اینچنینی امکان خطا هم دارد و در بهترین حالت، باز هم نتایج نسبی است. بطور خاص حداقل در مورد برخی جنبه‌های نتایج بدست‌آمده خودم (ENTJ) این نسبیت رو به‌وضوح درک می‌کنم :) بهتره تستی بدید که عدد مربوط به هر یک از جنبه‌ها رو هم بده تا بتونید بهتر سبک-‌سنگین کنید.


  • علی

پاییز

سلام؛

سلام بر فصل پیروزی زردی بر سبزی، پیروزی باران بر آفتاب؛

سلام بر فصل پیروزی ماه بر خورشید، پیروزی شب بر روز؛

سلام بر فصل محبوب شب‌گردها و شب‌نشین‌ها، شب‌زنده‌دارها و عابدها، کتابخوان‌ها، گوشه‌نشین‌ها؛ 

سلام بر فصل محبوب شکست عشقی‌خورده‌ها و عاشق‌ها؛

سلام بر فصلی که مهجور ماند، درست مثل مرگ در مقابل زندگی؛

سلام بر فصلی که محبوب بود و با پایان دوران مدرسه محبوب‌تر شد! 

سلام بر پاییز. 


پانوشت مهمتر از متن: عید ولایت به مبارکی ان شاء الله.

لینک اینستاگرام: https://www.instagram.com/p/BKkpqDagVzl

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱
  • علی
طبیعتا از همان ابتدا که با اسم حقیقی وبلاگ می‌سازی برخی چالش‌های احتمالی آینده این کار را هم حدس می‌زنی. اما چاره‌ای نیست، از طرفی برخی مطالب خواه ناخواه هویتت را لو می‌دهند و از سوی دیگر ساختن یک جای دیگر و انتشار مطالب بدون هویت هم به دلایل گوناگون راه چندان مناسبی نیست.
اما وقتی در عمل چالش‌ها را لمس می‌کنی می‌بینی با حدس و گمان‌های اولیه متفاوت است! وقتی یک نفر از اقوام یکدفعه درباره یکی از مطالب وبلاگت حرفی میزند، یا در اولین جلسه کاری با یک نفر او یکدفعه از مطالب وبلاگت فکت می‌آورد، حس واقعا عجیبی بهت دست می‌دهد که شاید چندان جالب نباشد؛ حس اینکه طرف مقابل خیلی درباره تو می‌داند، در حالی‌که تو هنوز خوب نمی‌شناسی‌اش؛ و حس اینکه «رسوای زمانه منم»!
و تاثیر بدترش شاید محافظ‌کار شدنت در نوشتن مطالب جدید باشد. اینکه گاهی در نوشته‌هایت گروه‌های مختلف خوانندگان را هم در نظر می‌گیری و تاثیرات و بازخوردهای محتمل آینده را؛ و این هم حس چندان خوبی ندارد!

پانوشت:
- البته این‌روزها و با همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی، شاید این دغدغه دیگر مختص به وبلاگ‌نویس‌ها نباشد.
- جهت طیب خاطر دوستان و همکاران عزیز: این مطلب هیچ مخاطب خاصی ندارد! صرفا بیان یک دغدغه زندگی در هم‌تنیده آنلاین و آفلاین مدرن بود.
  • ۱ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۲
  • علی

- اگرچه پیش‌تر با مفاهیم اساسی «نوپای ناب» نسبتا آشنا بودم، اما بالاخره فرصتی دست داد تا بنشینم پای مطالعه بخش‌های مانده کتاب اریک ریز و تمامش کنم. از یک طرف ناراحتم که چرا این‌قدر دیر این اتفاق افتاد، و از طرف دیگر فکر می‌کنم شاید همین دیر خواندن باعث شد برخی مسایلی که در کتاب مطرح شده برایم ملموس‌تر باشد و از طرفی محک بهتری برای قیاس راهبرد ارایه‌شده با روش سنتی داشته باشم.

- درباره کتاب باز هم در بخش بعدی می‌گویم، اما جمله‌ای در جمع‌بندی پایانی کتاب آمده بود که بهانه‌ای شد برای این نوشتن این مطلب: «برای اینکه همه انقلاب‌های مدیریتی قبلی توسط مهندسان رهبری شده است دلیلی وجود دارد: مدیریت، مهندسی سیستم‌های انسانی است.»

این جمله از آن جهت برایم جالب بود که پیش‌تر و درباره برخی مسایل نسبتا بی‌ربط دیگر نیز حسش کرده بودم. مثلا در برخی از رمان‌ها و فیلم‌ها به نظرم همان‌قدر که هنر و تخیل موجود در داستان زیباست، شیوه سازماندهی‌اش نیز ستودنی است. و از زاویه دیگر، در بسیاری از محصولات مهندسی تولید شده نیز همان‌قدر که کاربردی بودن و ساخت خوبش مهم است، معماری مناسب و نوآوری آن است که موجب جذب مردم و ایجاد تجربه کاربری لذت‌بخش می‌شود. 

بنابراین شاید بی‌دلیل نبوده که طی سال‌ها معماران به نوعی ویترین رشته‌های مهندسی (و بعضا هنری) دیده می‌شدند: در معماری هر دوی این جنبه‌ها به عریان‌ترین شکل مشخص است. مساله‌ای که شاید برای یافتن اهمیتش در سایر رشته‌ها باید کمی عمیق‌تر شد. البته این مساله در دهه اخیر و با صحبت‌های استیو جابز درباره تقاطع مهندسی و هنر کمی برایمان ملموس‌تر است؛‌ البته به شرطی که به جای یک مصرف‌کننده و Apple fan(!) از دید سازنده و طراح به موضوع نگاه کنیم. 

خلاصه اینکه همان‌قدر که مهندس شدن این روزها نسبتا ساده شده، معمار شدن سخت است! چه معمار در سطح مهندسی سیستم‌های انسانی، چه در سطح سیستم‌های کامپیوتری: اینکه بتوانی چیزهای درست را به شکلی درست و برای ساخت عمارتی درست کنار هم بچینی. (احتمالا درباره هنر هم بشود حزف مشابهی زد، مثلا همان‌قدر که جا زدن طرح‌ها به عنوان سورئال نسبتا راحت شده، پیکاسو یا ... شدن سخت است و الخ!)

راستی حالا که بحث معماری سیستم شد یادی هم بکنیم از آیه شریفه ۶۱ سوره هود «... هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها ... اوست که شما را از زمین آفرید، و آبادی آن را به شما واگذاشت!» (از اینجا بیشتر بخوانید)


- اما برگردیم به «نوپای ناب»؛ اریک ریز که خودش هم یک کارآفرین است، اصول مدل نوپای ناب (Lean Startup) را بر اساس راهبرد تولید ناب تویوتا و بکاربرستن برخی راهکارهای مبتنی بر آن در شرکت‌های نوپا معرفی کرده. همان‌طور که در کتاب آمده «Build-Measure-Learn feedback loop is at the core of the Lean Startup model». بخش‌های عمده کتاب نیز به فعالیت‌های مرتبط با این حلقه و چگونگی طی مناسب و سریع آن می‌پردازد و اصطلاحات معروفی چون گمینه محصول پذیرفتنی (MVP)، یادگیری معتبر و ... که این‌روزها می‌شنویم، به طور مفصل در آن مورد بررسی قرار گرفته‌اند. البته نظرات خوانندگان را که در سایت Goodreads می‌خواندم، برخی معتقد بودند کتاب ساختار خیلی مناسب و منظمی ندارد و خیلی مسایل هنوز مبهم مانده. اما به نظر در اینجا باید به این نکته توجه کرد که: این کتاب تنها یک شروع است و همان‌طور که نویسنده نیز در فصل آخر (که به خوبی کتاب را در آن جمع‌بندی می‌کند) اشاره کرده، به هیچ وجه نباید این نوشته خود به قوانین صلب و انعطاف‌ناپذیر تبدیل شود، بلکه باید ایده اصلی‌اش، آن‌گونه که لازم است و متناسب با وضع سازمان، بکارگرفته شود. اتفاقا از این نگاه شاید ساختار نرم کتاب (در مقایسه با سایر راهکارهای مدیریتی که بعضا فرمول‌های سفت و سخت ارایه می‌دهند) بد هم نباشد. البته این کتاب نیز طبیعتا همچنان مسیری طولانی برای اصلاح (چه در محتوا و راهکارها و چه در شیوه نگارش) پیش رو دارد. 

- من ترجمه فارسی کتاب را خواندم که در کل ترجمه روان و خوبی بود، هر چند برخی جاها که زیرنویس انگلیسی هم داده شده بود، کمی ترجمه ارایه شده نامتناسب می نمود، که احتمالا دلیل ارایه زیرنویس انگلیسی هم همین عدم یافتن معادل فارسی مناسب بوده. به هر حال اگر بتوانید نسخه اصلی کتاب را بخوانید شاید بهتر باشد. برخی جملات کلیدی کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید. همچنین ویدیوی معروف سخنرانی اریک ریز در گوگل را هم می‌توانید از اینجا ببینید. با اینکه شاید شما هم مثل من بر اساس خواندن و دیدن همین‌ها فکر کنید کل موضوع را گرفته‌اید، اما طبیعتا عمقی که از خواندن کتاب و مرور و یادآوری‌اش بدست می‌آید متفاوت خواهد بود (و البته قطعا اصل یادگیری موقع بکار گرفتن روش خواهد بود).

در ضمن، فصل‌هایی از کتاب بطور خاص متناسب با نوآوری در شرکت‌های بزرگ و (یا بزرگ‌شدن شرکت‌های نوآور) است و از این رو کتاب تنها بدرد کارآفرینان مستقل نمی‌خورد و کارآفرینان سازمانی هم می‌توانند از آن استفاده کنند.

و اجازه دهید پایان این مطلب هم یکی دیگر از جملات کلیدی و زیبای نوپای ناب باشد:

?The big question of our time is not Can it be built? but Should it be built

  • ۰ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۸
  • علی

این روزها مجددا بحث درباره برجام و تحریم‌ها داغ شده، البته این بار با موضوعی جدید: آیا تحریم‌ها واقعا لغو شده یا خیر!؟

قطعا خیلی‌ها هستند که بهتر از من بتوانند در این‌باره نظر دهند، اما با توجه به بحث‌هایی که بعضا میشود و سوالی که برخی دوستان می‌پرسند، بد ندیدم جمع‌بندی‌ای از برخی تجربه‌های شخصی و در مقیاس کوچکی فعالیت‌هایمان را بگویم.

- احتمالا هر کس در حوزه‌های روز و فناورانه فعال باشد و حداقل در فروم‌ها، شبکه‌های اجتماعی حرفه‌ای مثل لینکدین و ... عضو بوده و گه‌گاه ایمیلی به شرکت/فرد خارجی ارسال کرده باشد، تفاوت قبل و بعد از برجام را در اتمسفر و جو ارتباطات حرفه‌ای و بین‌المللی‌اش لمس کرده‌. نوع این تغییر هم یک تغییر ۹۰ درجه‌ای (از بی‌تفاوتی به اشتیاق) نیست، بلکه یک تغییر ۱۸۰ درجه‌ای از ترس و نادیده‌گرفتن به اشتیاق است. برای مجموعه کوچک ما هم موارد زیادی در تایید این سخن رخ داده؛ پیش‌تر هم درباره یکی‌ نمونه‌اش گفته بودم (+).

- در کنار مساله فوق اما یک سوال دیگر هم مطرح است: جدای از تغییر اتمسفر، آیا در عمل هم تغییری رخ داده؟ قبل از پاسخ به این سوال باید به چند نکته توجه کرد: اول اینکه هنوز زمان خیلی زیادی از توافق نمی‌گذرد، دوم افزایش بسیار زیاد انتظارات عمومی از برجام است که به اشتباه و با اهداف سیاسی توسط دولت شکل گرفت، توقع از «آنچه باید در عمل رخ دهد» را تغییر داده؛ و سومین مورد نیز اینکه در بخش‌های مختلف ممکن است تجربیات گوناگونی وجود داشته باشد و از این رو به سادگی نمی‌توان یک نسخه واحد پیچید.  تجربه شخصی ما (و البته بازخوردهای مشابهی که از برخی همکاران دیگر دریافت کرده‌ایم) این بوده که در عمل و برای نمونه، بر سر راه ورود قطعات (حتی بعضا قطعات معمول) موانع پیشین همچنان پا برجاست و هزینه‌های فرار از محدودیت‌ها نیز همچون گذشته بالاست؛ درباره استفاده از غالب پلتفرم‌های توسعه نیز شرایط نسبتا مشابه است. یک نکته دیگر نیز عدم حس تعهد شرکای خارجی در کار با مجموعه‌های داخلی، یا حداقل مجموعه‌های کوچک داخلی است. بدین‌ترتیب که ممکن است شما توافق‌نامه‌ای را امضا کنید، اما به راحتی شاهد باشید که طرف خارجی آن را نادیده می‌گیرد، چون حس می‌کند کاری از دست شما بر نخواهد آمد. بنظر هنوز جای سازوکارهای مناسب برای محافظت از حقوق مجموعه‌های داخلی در همکاری‌های بین‌المللی خالی است و باید برای آن فکری کرد.

- اما با توجه به دو بند قبل، نتیجه چیست؟ تحریم‌ها نعمتند یا نقمت!؟ رفع شده‌اند یا هنوز پابرجا هستند؟ بنظر این سوالات خیلی کلی هستند و بیشتر بدرد دعواهای سیاسی می‌خورند، در حالی‌که پاسخ‌ها و تحلیل‌های واقعی باید بصورت جزئی‌تری باشند. اگر شما آهن و آتش برای ساختن شمشیر داشته باشید یا بتوانید آن‌ها را وارد کنید، تحریم شمشیر احتمالا برای شما یک فرصت خواهد بود، چون مجبورتان می‌کند با تلاش بیشتر، کم‌کاری گذشته را جبران کرده و در شمشیرسازی خودکفا شوید، اما اگر این دو نباشد چه؟ احتمالا باز هم می‌توان راه‌های خلاقانه‌ای یافت و اصلا این خود شاید به اختراعات و نوآوری‌های جدید منجر شود، مثلا ممکن است این مساله نهایتا به ساخت تی‌ان‌تی ختم شود! اما خوب ... باید بپذیریم که کار ساده‌ای پیش رو نخواهد بود! آیا سازوکار نرم و سخت آن را دیده‌ایم!؟ درباره رفع یا پابرجا بودن تحریم‌ها هم که تجربه و دیده‌ها و شنیده‌های شخصی آن چیزی است که در دو بند قبل آمد، هر چند ممکن است این تجربیات با مطلوب‌های سیاسی و افراطی هر دو سو همخوان نباشد.

- نهایتا اینکه میان ندانم‌کاری و انداختن کشور به دام تحریم‌های هزینه‌ساز با ایستادگی و مقاومت بر سر اصول و همچنین میان تنش‌زدایی و توسعه ارتباطات سازنده با ساده‌اندیشی و به خطر انداختن منافع ملی مرز ظریفی است که سیاست‌بازی و مصرف داخلی پیدا کردن سیاست خارجی مهمترین عامل محو شدن آن خواهد بود.

ان شاء الله در کنار تلاش برای بهبود شرایط، در هر وضعیتی نیز تلاش کنیم تا حداکثر بهره را از شرایط موجود ببریم و در زمین طراحی‌شده بهترین بازی را ارایه دهیم: چه در میدان تحریم و با خودکفایی باشد، چه در میدان پسابرجام و با شتاب توسعه (+)‌ ... .

  • ۰ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۸
  • علی

- چند روزی هر صبح کارم این شده بود که برای پیگیری کار یکی از پروژه‌های کسری، پاشم بروم بنیاد نخبگان نیروهای مسلح. کل کاری که باید انجام میشد این بود که در یک قالب آماده نامه، اسم من را بگذارند و چاپش کنند. سربازی که باید کار من را راه می‌انداخت این‌قدر بی‌خیال بود که ترسیدم این وسط نامه را که ندهد هیچ، پرونده‌ام را هم گم بکند! آخر سر هم که بعد از ۴-۵ ساعت سر پا ایستادن، تصمیم گرفت بیاید و نامه را چاپ کند، آن‌قدر دیر شده بود که مسئولی که باید آن را امضا می‌کرد رفته بود. او هم برای اینکه دست پیش را بگیرد گفت اصلا کارت را انجام نمی‌دهم و الخ! اول فکر کردم بلوف می‌زند، اما بعد که دیدم آمد جلوی سرهنگ و همان حرف را تکرار کرد مات و مبهوت ماندم!

- راستش آن روز یکی از بدترین روزهای اخیرم بود، نه بخاطر اینکه کارم راه نیفتاد که دیگر برایمان عادت شده، بلکه برای اینکه می‌دیدم چطور یک نفر که خودش سرباز است، کار یکی دیگر را با شرایط شبیه به خودش لنگ می‌کند! و همه‌اش در ذهنم میامد که «از ماست که بر ماست!» ... اعصابم خرد بود بخاطر اینکه یک سرباز بدون درجه، احتمالا به پشتوانه پارتی، آمد جلوی یک سرهنگ و خیلی راحت حرفش را رد کرد و او هم نتوانست چیزی بگوید، و من به جایش شرمنده شدم! بخاطر اینکه کلی آدم آمده بودند آن‌جا و درباره دوستانشان که الان هر کدام یک گوشه دنیا بودند با هم حرف می‌زدند، و با این برخوردها انتظار بعیدی نبود و نیست اگر بگوییم بزودی کسی خواهد آمد و از مهاجرت این‌ها خاطره می‌گوید! از اینکه کل کار مراجعین را یک یا دو کارمند رسمی می‌توانستند در چند ساعت راه بیندازد، اما سیستم فشل و غیربهینه ما حکم می‌کند که ده تا سرباز را بگذاریم و آخر سر کارها بمانند! (قبلا هم اینجا چند خطی درباره مضرات سیستم کنونی نظام وظیفه نوشته بودم ...)

- آخر سر نامه را گرفتم و رفتم بخش نظام وظیفه ناجا در میدان سپاه؛ در صف مراجعین  مامور جوانی که باید به کارم رسیدگی می‌کرد ایستادم. جواب‌دادن‌ها و دلسوزی‌اش برای تک تک مراجعان جالب و عجیب بود. جواب من را هم با دقت داد و بعد از پیگیری کار از سایر نیروهای مرتبط گفت تا ۴۸ ساعت دیگر اقدام می‌شود. وقتی دو روز گذشت و اتفاقی نیفتاد، مجدد مراجعه کردم. باز با همان دقت پیگیری کرد و آخر سر مرا فرستاد پیش فردی که نامه‌ام دستش بود و خوشبختانه نهایتا کار انجام شد. موقع برگشتن خیلی ذوق داشتم، اما راستش را بگویم بیشتر از انجام کارم، از وجود آن مامور در جامعه حال خوبی داشتم! موقع برگشتن دوست داشتم سر مامور خلوت باشد تا بروم پیشش و بهش بگویم «لطفا همیشه همین‌جور یمون سرکار!». اما متاسفانه سرش شلوغ بود که نشد، و من از دور یک دست تکان دادم و پیش خودم آرزو کردم یک روز بتوانم او را ببینم و بهش یک «دمت گرم» بگم!

  • ۰ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۷
  • علی