مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

بسم الله ...

The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran

>> خوش آمدید <<

** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن کاملا آزاد است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

۱۱۳ مطلب با موضوع «خاطرات، دلنوشته ها و مطالب شخصی» ثبت شده است

- از قدیم افرادی که اطلاع بیشتری نسبت به مسایل روز داشتن به عنوان افراد فرهیخته و آگاه مورد احترام جامعه بودند. اما الان و با رشد جهشی تولید و انتشار محتواهای زرد در شبکه‌های اجتماعی، «ندانستن، دنبال نکردن و وقت نگذاشتن برای اطلاع از خیلی چیزها» بیشتر نشانه فرهیختگی است!

- البته شخصا سعی می‌کنم تا حدی هم مطلع باشم، نه برای خود محتواهای زرد، بلکه در این حد که بتونم دنبال کنم بخشی از جامعه‌ام در چه فضایی سیر می‌کنه.

- حتی اخیرا فکر می‌کنم با توجه به حجم زیاد اطلاعات مفید و تخصصی و مرتبط به حوزه فعالیت‌مون، شاید گاهی و برای تمرکز بیشتر بر اهدافمون، بد نباشه این بخش مفید رو هم خیلی دقیق دنبال نکنیم (و بعضی مواقع تست هم می‌کنم این رو)!

  • علی

هنوز بچه‌ها در سیستم آموزشی‌ای درس می‌خونن که از نفوذ ایده صنعتی‌شدن و سری‌سازی به حوزه آموزش وارثش شدیم. سیستمی که بخش عمده زمان بچه‌ها رو برای تقویت مهارت‌هایی صرف می‌کنه که در اون‌ها سال‌هاست به کامپیوتر‌ها باختیم!

*****
تو نظام آموزشی سنتی، همه علوم رو دسته‌بندی کردن و سعی میکنن تو هر پایه، یه بخشی‌ش رو بکنن تو ذهن بچه‌ها. و تو دانشگاه هم همین روند، حالا یکم تخصصی‌تر دنبال میشه. جدای از اینکه این روند قبلشم خیلی منطقی نبود، با آدما ماشینی برخورد می کرد و توانمندی‌های اون‌ها و نیازمندی‌های بازار رو نمی‌دید، حداقل الان و با این روند گسترش حجم دانش، دیگه قطعا عملیاتی نخواهد بود.
مدرسه جاییه که باید در درجه اول یه سری مهارت‌های اولیه زندگی رو یاد بدیم، مهارت‌هایی که هر کسی با هر سطحی از مدرک بهشون نیاز داره. مهارت‌های ارتباطی (حرفه‌ای، خانوادگی و ...)، مدیریت و توسعه فردی، اقتصاد و حساب‌و‌کتاب (به معنی چرا و چجوری استفاده کردن از ریاضیات، نه خود ریاضی)، منطق و مذهب، یکم حقوق و  ... .
و در درجه بعد جای آموزش اینه که در هر مرحله از کار و زندگی و با توجه به مسیری که هر فرد میره، «چه چیزهایی» رو و «چگونه» باید یاد بگیره. و زمینه‌ی پاسخ به سوال اول یک پرسش مهم‌تره: «چه کاری واسه من بهتره و می‌خوام چی کار کنم؟» سوالی که خیلی‌ها در سیستم کنونی آخر مسیر بهش برمیخورن، و چقدر دیر!
بقیه چیزها یه بینش کلی ازش کافیه. اینکه یه سال عمر یه نفر بگذره برای اینکه سریع‌تر مشتق و انتگرال بگیره (و اصلا ندونه اینا به چه درد میخوره!)، واقعا احمقانه‌اس. حداقل الان که کامپیوتر تو سرعت مدت‌هاست از ما جلو زده.

لزوم تغییر سیستم آموزشی و مدارس

پانوشت:
- الان که این روند داره کاملا برعکس پیاده میشه (یعنی به جای مهارت‌های پایه‌ای زندگی، و مهارت چگونه یاد‌ گرفتن، بچه‌ها صرفا به یه سری ربات بازنده در مقابل ربات‌های واقعی تبدیل میشن)، شاید خبر میانگین معدل ۱۲ دیپلم بچه‌ها خیلی نگران‌کننده نباشه. البته احتمالا بیشتر کسانی‌که تو اون مقطعن، وقتشون رو برای شیوه صحیح‌تر یادگیری صرف نمی‌کنن! :) اما حداقل مواردی‌ش رو دیدیم که این کار رو می‌کنن، و همون هم غنیمته. (کلا بنظر میرسه نسل جدید مسیرش رو، چه درست یا اشتباه، یکم جسورانه‌تر از نسل قبل که محافظه‌کار بود و با رودربایستی میره، حداقل الان این‌طور حس میشه، و شاید این خیلی هم بد نباشه!)

- فکر میکنم شخصا حداقل تو دوران دانشگاهم تا حدی این ایده رو پیاده کردم! یعنی بعضا تا وسطای هر ترم هنوز داشتم راجع به درس‌ها سرچ و ... میکردم که اصن چی‌ن و ... و طبیعتا این وقت صرف افزایش مهارت و بهتر شدن نمره‌ها نمیشد، ولی الان فکر میکنم از اون بخش نمره‌هام که بخاطر این کار از دست دادم و نه تنبلی! راضی‌م :) و ناراحتم که چرا اون‌موقع سرشون بعضا غصه می‌خوردم!

- جالبه که نظام آموزشی سنتی‌تر ما، از این نظام آموزشی قبلا مدرن و الان سنتی، مترقی‌تر بود! و الان اون‌طور که گفته میشه تو خیلی از دانشگاه‌های موفق و معتبر دنیا، تعداد واحد‌های اختیاری خیلی بیشتر شده و هر دانشجو به نوعی یک دوره (Course) مختص خودش رو طراحی و طی میکنه. و طبیعتا پیش‌نیازش اینه که اول بدونه برای چی میخواد درس بخونه. و این همون سوالیه که به نظام آموزش معنی میبخشه و در نظام کنونی ما خیلی‌ها تا مقطع دکترا درست و حسابی بهش فکر نمیکنن.


بعدنوشت: اگر علاقمند بودید این مقاله (انگلیسی) رو هم بد نیست بخونید.

  • علی

ICANN60 in Abu Dhabi: Ali's Story

ICANN60 in Abu Dhabi was my first experience to be in an ICANN meeting. I've participated in ICANN60 as a NextGenner. Probably like every one, being in my 1st ICANN and networking with amazing people with wide diversity of nationalities and proficiencies was a great experience for me. To reflect parts of this experience to interested people, I've integrated some of my daily notes and pictures in this blog post. As an Iranian and because there is so little material in Farsi (Persian) in this area, I've written the original report (following) in Farsi, but I hope I can publish an English version as soon as possible too.

-----

ابتدای آبان‌ماه امسال این فرصت را پیدا کردم تا در نشست ICANN (که این دوره در شهر ابوظبی برگزار می‌شد) به عنوان یکی از اعضای گروه NextGenners شرکت کنم. سفری که هشت روز طول کشید و تجربیات مختلفش بیشتر از چیزی بود که قبل از رفتن تصور می‌کردم. طی سفر تلاش کردم برخی نکاتی که می‌دیدم و به ذهنم می‌رسید را در غالب پست یا Story در اینستاگرام بگذارم. برخی نوت‌های کوتاه هم برای خودم برداشتم تا بعدا بتوانم در فرصت بهتری درباره‌شان بنویسم. از آنجایی‌که بنا بر تجربه هیچ‌گاه زمان ایده‌آل برای جمع‌کردن این مطالب و نوت‌ها پیش نخواهد آمد(!) تصمیم گرفتم در اولین فرصت مطالب مربوط به سفر را بصورت فریم‌وار و در بخش‌های مربوط به رویداد ICANN60، حواشی رویداد و شهر ابوظبی بصورت یک مطلب در وبلاگ قرار دهم. منظور از فریم‌گونه بودن مطلب هم این است که بدلیل حجم زیاد و فرصت کم، بر روی نگارش داستانی و اتصال تکه نوشته‌های مختلف به هم کار نشده و مطالب مختلف صرفا به صورت قطعات پازل کنار هم آمده‌اند، که البته شاید جذاب‌تر هم باشد.

در این مطلب هم سعی کرده‌ام اصل حاشیه‌نگاری را که قبلا اینجا توضیح داده بودم رعایت کنم. هر چند باز هم بنا بر تعجیل، شاید نگارش و ویرایش آن چنگی به دل نزند (از جمله ترکیب لحن نوشتاری و گفتاری و ...).

همچنین لطفا توجه کنید که برخی تصاویر که مربوط به استوری‌های اینستاگرامم هستند، خودشان حاوی متن مربوطه هم می‌باشند و از این رو قبل یا بعدشان توضیحی نیامده است. هر چند می‌دانم برای جستجوپذیری مطلب بهتر بود متن بصورت جداگانه می‌آمد.


آیکن ۶۰ ابوظبی

اول از همه معرفی ICANN (آیکن) برای افرادی که شاید با آن آشنا نباشند: آیکن (حروف ابتدای عبارت Internet Corporation for Assigned Names and Numbers) یک سازمان غیرانتفاعی و یکی از مجموعه‌های اصلی در عرصه مدیریت اینترنت است. وظیفه اصلی آیکن مدیریت و نظارت بر تخصیص دامنه‌ها و آدرس‌های اینترنتی است. برای آشنایی بیشتر می‌توانید به صفحه ویکی‌پدیای آیکن یا آیکن‌ویکی مراجعه کنید.

(برای مشاهده بقیه متن و عکس‌ها به ادامه مطلب بروید)

  • علی

شیرینی کارت پایان‌خدمتم به داداشا تبدیل به قصه غم‌انگیز و البته آموزنده‌ای شد!
وقتی اتفاقی و بعد از مدت‌ها سه‌تایی بیرون بودیم و از قضا یه آبمیوه‌ای داغون وسط مسیر‌مون بود، با یه تعارف که «اصن من جای شیرینی #پایان_خدمت حساب میکنم»؛ از خداخواسته (و احتمالا با استدلال مو از خرس غنیمته) راضی شدن! و این‌طوری #ناهار/#شامخانوادگی #رستوران #نایب به سه عدد از ضایع‌ترین انواع #آب‌هویج #بستنی تبدیل شد!

آب هویج بستنی

- طبیعیه که بعدش به خودشون بیان و بخوان انکار کنن، اما دیگه کار از کار گذشته ... و من هم برای اینکه این درس همیشه تو خانواده ما نهادینه بشه به هیچ وجه تسلیم نشده و نخواهم شد! :)
- درس زندگی‌ش(!) اینکه: برای رسیدن به چیزایی که میخوایم، باید صبور بود، زود راضی نشد و نذاشت آب‌هویج‌بستنی‌های توی مسیر، راهزن کباب‌های نایبمون بشن :) (و حتی نباید گذاشت حسرتی به دلمون بذارن)! هر چند گاهی واقعا سخته ... .
- و طبیعتا باید تو هر زمینه‌ای یه سری حد و حدود تعیین کرد، به پایین‌‌ترشون راضی نشد و وقتی اون حدها هم تا اندازه مناسبی برآورده شدن ازشون لذت برد و دچار کمال‌طلبی منفی هم نشد.
- البته خوب این واقعیت هم هست که اگر من ناهار بده بودم، تا حالا داده بودم! انکار نمیکنم که این کارشون که نقد رو چسبیدن در این کیس خاص اون‌قدرم دور از #تدبیر نبود! :) ولی خوب مهم #درس آموزنده‌ایه که ازش درآوردیم :)
- یکی نیست بگه آخه #اینستاگرام جای چهار پاراگراف #قصه نوشتنه!؟ :-/

لینک اینستا:
  • علی

دوهفته‌ای که گذشت و درگیر جراحی #قلب #بابا بودیم، ترسناک‌ترین لحظات زندگی بود!
گاهی اتفاقات زندگی در عمل بهت نشون میدن که چقدر بعضی ترس‌ها و استرس‌هایی که فکر میکردی مهمن الکی بوده، و ترس و استرس واقعی یعنی چی! یادت میندازه #آشوبم_آرامشم_تویی واقعی یعنی چی، و ... یادت میندازه چقدر دنیا ناپایداره. و فهمیدن و درک کردن این‌ها در موقعیت چقدر با علم بهشون متفاوته!

عمل قلب باز بابا

- التماس دعا از دوستان برای #سلامتی و شفای کامل همه #بیماران، از جمله پدرم (تونستید صلوات و حمد شفا لطفا). ممنون از دعاهای خیرتون.
- این یکی‌دو ماه اخیر دیگه استرس‌دونم داره پر میشه! :) / :(
بالاخره یه روز دکترا متوجه میشن (یا مهندس‌ها بهشون میگن) که بیهوش کردن همراهان بیمار برای دق‌نکردنشون واجب‌تر از خود بیماره!
- وقتی بزرگ‌تر می‌شیم کم‌کم از نظر عقلی می‌فهمیم که بعضی چیزها مثل خانواده و دوستان با هیچ‌چیز دیگری قابل مقایسه نیستند، اما اینکه در عمل هم اون‌طور که باید این تفاوت ارزش رو نشون بدیم کار مهم و البته سختیه ... .

لینک اینستا:
  • علی

امتحان #فیزیک ۲ وسط شلوغیای ۸۸ بود، و من که اون بهار کلاس‌ها رو هم درست نمیرفتم طبیعتا افتادم! رفتم اتاقش و گفتم شرایطم جوری بود که نشد خیلی درس بخونم، و اگه میشه اون نیم (یا یک) نمره رو بهم بدید تا پاس شم.
خیلی آروم برگشت گفت «اشکالی نداره، خیلیا سال پیش شرایطشون طوری بود که نتونستن کنکور قبول شن و جایی که تو الان هستی باشن! ترم دیگه بردار و تلاش کن جبران کنی». فکر کنم دیگه نشد چیزی بگم. تشکر کردم، اومدم بیرون. واقعا منطقی بود حرفش. و هنوزم که هنوزه، بعضا وقتی بدلیل اشتباه، یا شرایط، برای خودم یا بقیه حالتی پیش بیاد که نشه به هدف رسید، این خاطره رو میگم.
خلاصه یکی از مهمترین درس‌های زندگی‌م رو از دکتر #هایک_قولتوقچیان یاد گرفتم؛ اولین قدم برای درست کردن اوضاع اینه که بجای غر زدن یا بهانه آوردن، شرایط/اشتباهات رو پذیرفت، و تلاش کرد تا حد ممکن جبران کرد.

پانوشت:
- جبران فیزیک۲ کار خیلی سختی نبود، ترم بعد خیلی خوب خوندمش، طوری که مغناطیس (درس مرتبط و سخت بعدی‌ش رو) نخونده نمره نسبتا خوبی گرفتم! و تقریبا تونستم دوباره طبق برنامه قبلی‌م برم جلو، البته این‌بار با حواس جمع‌تر و نسبتا درس‌خون‌تر!
- دکتر قولتوقچیان کلا آدم جالبی بودن. یه استاد ارمنی که از نهج‌البلاغه و رهبری نقل قول میاوردن و علیه‌ش (به عنوان استاد حزب‌اللهی علم و صنعت!) کلیپ و ... تو یوتیوب بود! ایشالا مشکلات جسمی‌شون بهتر شده باشه و خوب باشن.
- سال اول دانشگاه (در ادامه دبیرستان، ولی بصورت بسیار افراطی‌تر) سرم غالبا تو تشکل‌ها، مجلات، کتب و سایت‌های سیاسی و اجتماعی بود! بعدش یکم به اعتدال رسیدم. 🙈😂 تجربه خوبی بود.
  • علی

اگه یادمون بمونه که تو دنیا رو هیچ‌کی و هیچ‌چی نباید خیلی حساب باز کرد، بیشتر مشکلات و غصه‌هامون حل میشه.

البته این خوبیشه. ولی یه بدی هم داره و اون اینکه ممکنه آدم دیگه با هیچی خوشحال هم نشه! :)

باید منیجش کرد و ارزش‌های جایگزین و واقعی پیدا کرد واسه مسیر ... .

  • علی

فرد درونگرا کسیه که برای شارژ شدن باتری‌ش نیاز به خلوتش داره.
وگرنه میتونه مهارت‌های #ارتباطی بالایی کسب کرده و کاملا اکتیو و #اجتماعی باشه.
  • علی

عبای خویش بر سر کشیده طوری آمد که حضرت او را نشناسد. خود را بر سر قدم‌های حسین انداخت، عرضه داشت: یابن رسول الله از تقصیر من درگذر ...
و سپس شدیدا گریه کرد.
امام فرمود: «ارفع رأسک یا شیخ!» ... سرت را بالا بیاور!
حر عرضه داشت: آیا توبه من پذیرفته است؟
امام فرمود: بلی، خدا توبه تو را قبول خواهد فرمود.
*****
عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ / فَلیحسن العَفو مِن عِندک
  • علی

اگه فکر میکنیم داریم به سمت هدفمون میریم، اینکه کت‌شلوار بپوشیم و جلوی ۳۰۰ تا #مدیر و#کارشناس صحبت کنیم، یا کف اتاق رو تی بکشیم نباید خیلی فرق داشته باشه! ؛-)
و دقیقا اینجای کاره که یه مرز درست میکنه، مرزی که یه سری ترجیح میدن اون‌طرفش بمونن تا دستاشون کثیف نشه ... .

نیمه دیگر کارآفرینی

پانوشت:
برای اینکه سایر دوستان و همکاران نیان فحش بدن، باید اعتراف کنم که بخاطر وجود نیروهای زحمتکش #خدماتی، طبیعتا این یه مدل کار کمتر قسمتمون میشه! ولی خب غرض از گذاشتن #عکس (در کنار #ریاکاری و کوزت‌بازی!) ذکر نکته‌ای بود که در کشپن گفته شد؛ و اینکه بالاخره این مدل عکسم تو آلبومم باشه :)

لینک اینستا:
  • علی

وقتی خدا داشت #عقل رو بین بنده‌ها تقسیم می‌کرد، یه عده رفتن تو صف شیطون که نذر کرده بود #دروغ رو یاد آدما بده.

و هیچ کس دوتاش نرسید ...

  • علی

حالا دقیقا ۹ سال از دوره ورودی ما به #دانشگاه (سال ۸۷) میگذره! اگه سن ورودی‌های جدید رو نشنیده بودم و حساب نمیکردم، واقعا همچین حسی نداشتم، ته تهش میخورد مثلا ۶-۷ سال گذشته باشه.
قطعا تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده، اما احتمالا این تغییرات و اتفاقات خیلی کمتر از فاصله زمانی سوم #دبستان تا دانشگاه بوده (که اونم یه دوره ۹ ساله‌اس)، چون اون دوره خیلی طولانی‌تر بنظر میاد!
شایدم یه دلیل این مساله اینه که #خاطرات ۹ سال اخیر شفاف‌تره و #شخصیت آدم تثبیت‌شده‌تر.
اما به هر حال دلیلش هر چی باشه، اینکه گذر#ایام کمتر حس میشه ترسناکه! باید یه کار کرد حواسمون بهش باشه، باید هر روز چوب‌خط پر کرد ... .


دانشگاه علم و صنعت ورودی ۸۷

پانوشت:
عکس اول از کلاس #فارسی ترم یکه و#دکتر_البرز عزیز (که ایشالا هر جا هستن همون‌طور سالم و #پرانرژی باشن)، کلاسی که احتمالا یکی از بهترین‌های کل دوره #کارشناسی بود و یه سری رو همون #ترم_یک به شک انداخت که اصن چرا اومدن #برق! عکس دوم هم اردوی #معارفه گندمون تو کلکچاله که افتاده بود تو ماه #رمضون و کوفتمون شد! :)
هر کدوم از بچه‌ها الان یه گوشه دنیان و تو یه مسیر، ایشالا همه عاقبت‌بخیر و موفق باشن(شیم!) :)
بعدنوشت: عکس‌ها اتفاقی یکم پسرونه انتخاب شد واقعا!

لینک اینستا:
  • علی
۱- Try not to become a man of #success, but rather to become a man of #value. #Albert_Einstein
موفقیت انیشتین

۲- یادگیری‌هایی که حین #کار بدست میاد، چه #کسب‌و‌کاری، چه فنی، چه در تعاملات و ...، ته‌نشین میشه تو وجودت و انگار اصلا میشه بخشی ازت. ممکنه قبلش همون‌ها رو تو ده تا #کتاب خونده باشی، یا از ده نفر شنیده باشی، ولی تازه الان متوجه میشی که عمیقا فهمیدی‌شون. و تو #زندگی هم همینه ... .
پانوشت:
- انتقال تجربه (کتاب، نقل‌قول و ...) خیلی هم خوبه، چون کمک میکنه شاخک‌های آدم تیزتر بشه و سریع‌تر نکات رو تو زندگی و کار بگیره، ولی این‌طور نیست که مثل یه قرص همه چیز رو منتقل کنه (تکراریه اینا😉)
- این بردهای توسعه هم بنظرم برای تیم ما تجربیات خیلی خوبی داشت. دوس داشتم عکس دسته‌جمعی‌شون تو اینستام باشه 😁
برد توسعه تجربه

۳- مشکل از اونجایی شروع میشه که فکر میکنیم میتونیم همه چیز رو تو زندگی «مدیریت» میکنیم. در حالیکه خیلی جاها تو زندگی و وسط #نقشه_های_خدا، وظیفه ما فقط اینه که «سعی کنیم کار درست رو تشخیص و انجام بدیم»، همین!
پانوشت: عکس بیربط و صرفا نمودی از #نارسیسیم نگارنده است!
#صرفا_جهت_خاطره_نگاری_و_درج_ایام_در_اینستا #الحمدلله #توکل #زندگی #بزرگتر_شدن
سلفی در آسانسور شخصی

  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۱
  • علی

خب ...، باید اعتراف کنم که من به طبیعت کارم بیشتر در زمره مروجین فناوری‌های جدید هستم! اما از اون سمت اگر وبلاگم رو خونده باشید حتما می‌دونید که غالبا سعی کردم نگاه انتقادی و محتاطانه هم داشته باشم.

و در همین راستا هم از کنفرانس انقلاب صنعتی چهارم این کارتون زیبا رو باهاتون به اشتراک میذارم :)

کاریکاتور انقلاب صنعتی چهارم و فناوری

https://www.instagram.com/p/BWh1qq-htEa

  • علی

بیشترمون تصوری درباره فرآیند نصب #آنتن‌های رادیویی روی دکل‌ها و سختی‌های این کار در سرما و گرما نداریم. خسته نباشید ویژه به همه همکاران #دکل کارمون که در حوزه #ارتباطات و #مخابرات بدون تلاش اون‌ها کار همه‌مون خوابیده. 

دکل مخابراتی

پانوشت:

۱- فکر میکردم دیگه ترس از ارتفاع ندارم، ولی این دفعه از همین پایین که نوک این #دکل رو میدیدم استرس میگرفتم! شاید دکلش زیادی بلند بود! :)

۲- دکل بالای پشت‌بومه، و اینجایی که عکس گرفتم در حقیقت پایین دکله. بدیهیه با توجه به پانوشت-۱ من بالا نرفتم!

https://www.instagram.com/p/BWgC4mFhF33

  • علی

آدم‌ها بعضی وقت‌ها حس میکنن دلشون برای کسی/چیزی/کاری که در گذشته دوستش داشتن تنگ شده. ولی برخی مواقع شاید این دلتنگی‌ها بیش از اینکه برای یک فرد/چیز/کار مشخص باشه، برای حس‌وحالیه که تجربه کردیم. و این‌طور شاید بهتر باشه مثل یک‌جور نوستالوژی باهاش برخورد کنیم، گرفتارش نشیم و سعی کنیم حس‌های خوب دیگری بیافرینیم.

https://www.instagram.com/p/BVrvNxoFclp

  • علی

«راستی داداش آلبوم جدید شادمهر رو داری برامون بذاری حال و هوامون عوض شه؟ یه هفته قبل اعزام اومد بیرون، نشد یه دل سیر گوش بدیم ... و بعد آقای راننده میگه: اون رو ندارم ... ولی براتان یه آهنگ شاد کُردی میذارم حال کنید!»

گفتگوی ما با اکثر راننده‌های خون‌گرم کرمانشاهی این‌طوری تموم میشد و بعدش پخش موسیقی زیبایی که البته به حال و هوای خسته ما نمیخورد! تا اینکه نهایتا در برگشت از مرخصی چند ساعته، تونستیم توی این رستوران «تجربه کن» شادمهر رو پیدا کنیم و یه دل سیر گوش بدیم ... جوینده یابنده است! :) ...

(پست اینستاگرامی به تاریخ ۳۰ بهمن سنه ۹۵، در تعطیلات میان‌دوره آموزشی سربازی! 

https://www.instagram.com/p/BPbBFZYgxXW)

------------------------

اگر مطالب و پست‌های قبلی‌م را (در بلاگ و شبکه‌های اجتماعی)، بخصوص در 6-7 ماه اخیر دنبال کرده باشید، حتما حسم را نسبت به سربازی می‌دانید! البته در بحث‌هایی که می‌شود همیشه اعتقاد راسخم را به مفید و لازم بودن دوره آموزشی (با اصلاحات اساسی) نشان داده‌ام؛ و اینکه بقیه‌اش غالبا از نظرم عمر تلف‌کنی و بیگاری است که در عمل چندان به درد کشور هم نمی‌خورد و نمی‌تواند جای خالی نیروی حرفه‌ای و استخدامی را پر کند (مگر درصد نسبتا کمی که با پروژه‌های تحقیقاتی و توسعه‌ای بخشی از دوره 21 ماهه را می‌گذرانیم که البته آن هم چالش‌های دیگری دارد. اینجا را ببینید).

نهایتا هفته به هفته و ماه به ماه گذشت تا اواخر آذرماه شد و من مجبور به آماده‌شدن برای اعزام به دوره آموزشی که در این اوضاع و احوال پیچیده شخصی و کاری، خان هفتم شده و منتظرم ایستاده بود! طی ماه‌های دی و بهمن این دوره هم گذشت و علی‌رغم بار روانی بسیار سنگینی که داشت، خدا را شکر به خیر هم گذشت (حداقل در ظاهر!). قطعا مثل همه مردانی که این دوره را گذرانده‌اند کلی حرف و خاطره برای گفتن دارم :) در ادامه این مطلب برخی از این حرف‌ها را که ملغمه‌ای از غرغر، تجربیات مثبت و منفی، درس‌آموخته(!)، خاطره و ... هستند، آورده‌ام؛ به امید آنکه قبول افتد و در نظر آید.

 

یکم. اول اینکه بر خلاف تصور رایج، هر چه زودتر و در سن پایین‌تری دوره آموزشی (و بطور کلی خدمت) را بگذرانید کار راحت‌تری پیش رو دارید. اگرچه از لحاظ جسمی هم بدنتان برای برنامه‌های دوره آماده‌تر است، اما جنبه اصلی این راحتی بخش روانی آن است. اصولا چالش اصلی دوره آموزشی و احتمالا چیزی که بیشتر از آموزش سلاح و صف‌جمع و ... مد نظر است، تجربه شرایط اردوگاهی و نظامی و آمادگی ذهنی و روانی برای چنین زندگی‌ای است. این تجربه هر چقدر در سن‌های بالاتر سخت است، در سنین پایین شاید حتی بتواند جالب هم باشد! اما به هر حال اگر مقاطع تحصیلی را پشت سر هم گذرانده‌اید و احتمالا درگیر کسب‌و‌کار هم شده‌اید، چاره‌ای نیست (حداقل در سیستم معیوب کنونی!). بنظرم یکی از اولیه‌ترین اصلاحاتی که باید در زمینه خدمت اجباری صورت گیرد اختیاری کردن زمان گذراندن دوره آموزشی است، مثلا فرد بتواند در تابستان 18-19 سالگی خود این دوره ۵۶ روزه را بگذراند و بعد هنگام ورود به یگان یک دوره یک هفته‌ای مرور برایش بگذارند؛ شبیه کاری که ذیل دوره تکمیلی بسیج داشت شکل می‌گرفت و در سال‌های اخیر و بدلیل برخی مشکلاتش تقریبا رفت روی هوا. متاسفانه دوره آموزشی من هم حدود 2 سال بعد از اتمام کارشناسی ارشد و وقتی حسابی درگیر کار شده بودم سر رسید! تصور شرایط با خودتان ...

 

دوم. اما همان‌طور که گفتم اصلی‌ترین چالش سربازی مسایل روانی است. استرسی که سال‌ها قبل از خدمت دارید، استرسی که در مرحله به مرحله خدمت و تعیین‌تکلیف‌هایش برایتان بوجود می‌آید؛ قوانینی که مرتبا تغییر می‌کنند، اینکه آموزشی کجا می‌افتید، اینکه کی مرخصی می‌دهند، اینکه بعد از آموزشی کدام یگان می‌افتید و ... و مهمتر از همه شایعاتی که در هر مرحله و بخصوص حین دوره آموزشی می‌شنوید (و اگر سادگی کنید و بهشان توجه کنید کارتان ساخته است!). من هم بخصوص در یک ماهه قبل از آموزشی از چند جنبه این چالش را داشتم: از طرفی باید همه کارهایم را تا حد ممکن راست و ریس می‌کردم، و از سوی دیگر پیگیر پروژه کسری، یگان آموزشی و ... می‌شدم. در این حین و در کمال ناباوری و با وجود پیگیری‌ها، درست یک هفته پیش از خدمت متوجه شدم افتاده‌ام آموزشگاه شهداء کرمانشاه و این یعنی برنامه‌ریزی‌هایی که برای آخرهفته‌ها (در تهران) کرده بودم هم عملا رفته بود روی هوا!

 

سوم. البته امروز می‌دانم که الحمدلله آموزشگاه شهدا کرمانشاه یکی از پادگان‌های خوب آموزشی است، به ویژه از لحاظ نیروی کادری که غالبا با اخلاص کار می‌کنند و این باعث می‌شود حتی اگر در گِل هم بهتان سینه‌خیز دادند از فرماندهانتان بدتان نیاید (روز آخر یکی فرماندهان قسم می‌خورد که اگر جریمه‌ای کردیم از روی هوای نفس و عقده نبود و فکر می‌کنم همه‌مان ایمان داشتیم که راست می‌گوید). به ویژه الان هم که بسیاری از نیروهای آنجا تجربه نبرد در سوریه را دارند و بسیاری هم داوطلب و در صف رفتن هستند این صفای باطن را بیشتر حس می‌کنید، و البته در مقایسه با برخی برخوردهایی که ممکن است در پادگان‌ها و ... در تهران (و یا شهرتان) دیده باشید و ببینید. علاوه بر این در مسایل اساسی بهداشتی هم چالش چندان جدی وجود ندارد، هر چند از این جهت نباید آن را با پادگان‌هایی که به هتل معروف شده‌اند مقایسه کنید، به ویژه غذاها که هم از لحاظ کیفیت و هم حجم غالبا شرایط اسف‌باری دارند و باید روی  کیک و چیپس‌های بوفه حساب باز کرد! البته در مقابل در غالب آموزش‌هایی که نیازمند آمادگی جسمانی‌اند هم خیلی سخت گرفته نمی‌شود و می‌توانید هر چقدر توان و نا داشته باشید آن‌ها انجام دهید و بقیه‌اش را زیرآبی بروید! نکته دیگر آب‌و‌هوای ویژه منطقه آموزشگاه است که هر چند گفته می‌شد بهارهایش هوای خیلی خوبی دارد، اما در زمستان آب‌و‌هوایش خاص و کوهستانی است و در عین سرمای زیاد، آفتاب‌سوخته‌تان هم می‌کند! درباره شهر کرمانشاه و مرام مردمش هم که هر چه بگویم کم است ... علی‌رغم اینکه مثل سایر مناطق مرزی کمتر به آن رسیدگی شده، اما مردم خون‌گرمش طوری رفتار می‌کنند که به هیچ وجه احساس غربت نمی‌کنید. به شخصه و برای من تجربه سفر به کرمانشاه و مصاحبت با مردمش در کنار دیدن زیبایی‌های تاریخی و طبیعی آن منطقه یکی از مسایل رضایت‌بخش این دوره بود.

 

چهارم. به هر حال و جدای از اینکه درباره دوره آموزشی و خدمت سربازی چه‌طور فکر کنیم، گذراندن این دوره برای خیلی‌هایمان آش کشک خاله است! در چنین مواقعی که شرایط از اختیار ما خارج است، بهترین کار این است که عزممان را جزم کنیم و با توکل تلاش کنیم بهترین استفاده ممکن را از شرایط ببریم؛ تا حد امکان و با برنامه‌ریزی، سختی‌ها و چالش‌ها را در راستای اهداف خودمان بکار بگیریم و آن را مصداق آیه « ...عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم» کنیم، که تا حد زیادی به طرز برخورد ما با مسایل بر می‌گردد. اینکه دقیقا چه استفاده‌ای می‌توان از دوران آموزشی کرد، بسته به عادات قبلی و اهداف آتی افراد متفاوت است؛ اما به نظرم وجه مشترک و درس‌آموخته اصلی این دوره «صبر» است! صبر از لحاظ جسمانی برای افرادی که لای پر قو بوده‌اند (و احتمالا با بد شانسی، یا جور نشدن پارتی و ... گذرشان به خدمت خورده!)، از لحاظ روانی برای کسانیکه نسبت به بهداشت و ... وسواس داشته‌اند، یا کسانیکه روی برخوردها خیلی حساس هستند و همیشه منتظر قربان صدقه. شخصا برای من قطع شدن ارتباط با محیط خارج و عدم دسترسی به اینترنت و لپ‌تاپ، و با فاصله زیاد بعد از آن، تغییر ساعت خواب، دسترسی محدود به چای و آنکارد کردن روزانه تخت(!) از جمله مهمترین چالش‌هایی بودند که با آن‌ها مواجه بودم! و در مقابل یکی از مهمترین دستاوردهای این دوره اعتماد به نفسی است که به انسان می‌دهد و باور اینکه بدون همه این‌ها هم می‌توان زندگی کرد، یا حداقل زنده ماند! آموزشی دوره‌ای است که می‌توانی در آن معنای کالاهای اساسی را بفهمی: جیره‌ای که برای «زنده‌ماندن» کافی است. این حرف من را باور کنید که حتی اگر خدمت از لحاظ جسمانی از گذشته ساده‌تر شده باشد، سختی روانی‌اش به‌دلیل گستردگی ارتباطات این‌روزها و قطع ناگهانی آن خیلی سخت‌تر از قبل است.

البته شخصا معتقدم اگر خوب بتوانید با شرایط کنار بیایید و سخت نگیرید، واقعا می‌توان در آموزشی فراتر از زنده‌ماندن، یک «زندگی» متفاوت را هم تجربه کرد. یکی از بهترین روش‌ها این است که تا می‌توانید همراهتان کتاب‌های خوب ببرید (و البته تا حد ممکن کتب با سبک داستانی که در آن اوضاع، حس و حال خواندنش را داشته باشید، و در صورت امکان به صورت پرینت شده یا با قطع کوچک که بشود راحت توی جیبتان بگذارید و در هر فرصتی مطالعه کنید). همچنین از فرصت‌هایی که دست می‌دهد می‌توانید برای خلوت‌کردن با خودتان و فکر کردن به برنامه زندگی، وصل کردن مجدد نخ ارتباط با خدا و خواندن نماز قضا و ...، رفاقت با افرادی که روحیاتشان بیشتر به شما می‌خورد و آشنایی با فرهنگ‌های دیگر (اگر در دوران دانشگاه خیلی فرصتش را نکرده‌اید) و ... استفاده کنید؛ و این‌ها همه و همه راهکارهایی است که می‌تواند این حس را به شما بدهد که از شرایط و وقتتان بهترین استفاده را کرده‌اید و نهایتا دوران آموزشی تبدیل به یک دوره اعتکاف (البته اجباری!) حدودا ۵۶ روزه می‌شود برای تجربیات موثر و خودسازی. البته واقعیت این است که که اگر مسیر را عوضی بروید (بسته به مرام و جمعی که انتخاب می‌کنید و ...) می‌تواند نتیجه‌اش دقیقا ۱۸۰ درجه مخالف این هم بشود! :)

life-good-game-w-bad-cards

پنجم. جدای از این‌ها، در زمینه آموزش نظامی هم که هدف اصلی این دوره است، با مسایلی آشنا می‌شوید و آن‌ها را تجربه می‌کنید که علاوه بر مفید بودن در روز مبادا می‌تواند جالبناک هم باشد، البته مجددا اگر در سنین پایین‌تر باشید این مساله بیشتر صادق است! به هر حال همه ما پسربچگی و تفنگ‌بازی را تجربه کرده‌ایم و از تمرین واقعی آن بدمان نمی‌آید! :) درباره حس‌های خوب هویتی و میهنی هم که دست می‌دهد همین‌طور، مثل مراسم صبح‌گاه و بالابردن پرچم و اینکه حالا شما هم بخشی از این داستان هستید. علاوه بر این تجربه سختی‌های عادی (بدون خطر و حضور در معرکه جنگ) و تصور قرار گرفتن در چنان شرایطی دید انسان را نسبت به جنگ واقعی‌تر می‌کند. مطمئنا اگر سعی کنید در دوره آموزشی این مساله را تخیل و حالاتش را تصور کنید، دیگر نگاهتان به هر فیلم، خاطره، کتاب و ... که درباره جنگ می‌بینید، می‌شنوید و می‌خوانید تغییر می‌کند. و از این رو تجربه‌کردن این دوره حداقل برای هر کسی که می‌خواهد روزی سیاستمدار شود و درباره جنگ حرف بزند خالی از لطف نیست؛ همان قشری که غالبا این مسایل را تجربه نمی‌کنند!

 

ششم. چیز دیگری که طی این دوره حس می‌کنید ضعف شدید انسان نسبت به تغییر شرایط عادی زندگی است، اینکه چطور چیزهای ساده و معمولی مثل عطر، رنگ، جذابیت‌های زنانه، چای، موسیقی و ... همه و همه برای انسان حسرت می‌شود؛ هرچند کم‌کم به نبودشان عادت می‌کنی. و به همین ترتیب تصور اینکه یک ماه حبس، یک روز انفرادی و ... که قبلا با شنیدنش هیچ حسی نداشتیم چه جریمه سختی می‌تواند باشد. و تجربه‌کردن این مسایل کنار یکدیگر چطور دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند و در پایان علی‌رغم حس رهایی، پیش‌پیش دلتان برای بچه‌هایی که با آن‌ها خو گرفته‌اید تنگ می‌شود. و نهایتا بعد از برگشتن، حداقل تا مدتی بیشتر قدر آزادی و نعمت‌های معمول را می‌دانید و حتی برای جای راحتی که روی آن می‌خوابید هم از ته دل و با خلوص خدا را شکر می‌کنید!

 

هفتم. روی هم رفته خدمت سربازی توفیق اجباری است که فعلا نصیبمان می‌شود و علی‌رغم طی شدنش برای خودمان، نباید از اصلاح اساسی‌اش برای نسل‌های آینده ناامید یا سست شویم. و البته نباید فراموش کرد که علاوه بر وجود اشکالات اساسی در ساختار کنونی خدمت اجباری، همین ساختار نیز به شیوه صحیح اجرا نمی‌شود و اشکالات متعددی در آن وجود دارد؛ به عنوان مثال می‌توان به پارتی‌بازی‌ها اشاره کرد که هم برای نیروهای کادر و هم برای فراگیران بسیار آزاردهنده است، آن هم در جایی مثل نظام که بی‌شک چنین دلسردی‌هایی برای روزی که خدای‌ناکرده جنگی در بگیرد بسیار خطرناک است (متاسفانه پارتی‌بازی در برخی نیروها با عنوان «پذیرش» شکلی نسبتا رسمی هم پیدا کرده است!).

به پایان آمد این دفتر، اما قطعا حکایت از دو ماهی که اندازه دو سال خاطره دارد همچنان باقی است! :) دو ماهی که حالا مثل یک خواب بود که گذشت ... .

 

چند پانوشت:

- ۱-هو معکم اینما کنتم؛ ۲-الَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری؛ ۳-تَزُولُ الْجِبالُ وَلا تَزُلْ ... - دو آیه و یک حدیث که فرمانده پادگان آموزشی یکبار روز افتتاحیه و در اوج حالگیری برامون خوند! و یکبار دیگه روز اختتامیه و تو اوج شادی به عنوان یادگاری تکرارشون کرد ... . - تزول الجبال ولا تزل بخشی از خطبه معروف حضرت امیر خطاب به فرزندش در صحنه نبرده. جمله و خطبه زیبایی که گوش رو نوازش میده، و صد حیف که فقط شنونده‌م ... #شخم_خاطرات #خواب #خدمت #سربازی (از اینستاگرام: https://www.instagram.com/p/BROoNIAhaGD)


- تصویر زیر عکس و کپشنی است که یکی از دوستان در جلسه ارایه به سرمایه‌گذاران گرفت و در اینستا گذاشت! جلسه ارایه روز جمعه ۱۵ (یا ۱۴) بهمن بود که از کرمانشاه یک روزه آمدم و از همان‌جا هم مستقیما برگشتم. البته درباره خط آخر این پست اینستای رفیق شفیقمان باید بگویم که الحمدلله بحث بنیاد نخبگان من با کمی تاخیر نامه‌اش آمد و با توجه به پروژه‌هایی که انجام داده بودم تقریبا چندان درگیر خدمت در یگان نشدم. و البته همان مدتی که درگیر بودم تاییدی بود بر صحبت‌هایی که سایرین در این‌باره می‌کردند؛ و اینکه دوره بعد از آموزشی در سربازی عملا می‌شود دوره‌ای برای تمرین و ممارست در دودره‌بازی، پیچاندن و یک سیکل معیوب مبتنی بر آن. مساله‌ای که البته تا حدی به جایی که خواهید افتاد هم بر می‌گردد و خوشبختانه برای من از غالب جوانب جزو جاهای نسبتا خوب بود.

sarbazi-mahdi

در همین رابطه صفحه زیر از دفترچه‌ام هم برایم جالب و خنده‌دار شده بود! بخش بالا طرح جذب سرمایه و VC و بخش پایین شماره اسلحه! :)

sarbazi-daftar

- کتاب «در (جبهه) غرب خبری نیست» را تعمدا گذاشته بودم برای روزهای آخر دوره آموزشی و ایام اردو، که اتفاقا وقتی زمانش رسید دیدم تصمیم کاملا درستی هم بود و بسیار چسبید! در کتاب جلوه‌های ترس، وحشت و پوچی جنگ جهانی اول از دید یک سرباز آلمانی و با اوج هنر نویسنده که خود از سربازان جنگ بوده نمایش داده شده است. خلاصه اینکه یک کتاب جنگی تمام‌عیار که احتمالا آن را در بهترین مکان و زمان (برای من و تاکنون) خواندم و از همین رو یکراست رفت جزو لیست کتب مورد علاقه و خاطره‌انگیزم. (هرچند با ترس و وحشتش خیلی نمی‌شد همذات‌پنداری کرد، اما با علافی‌ها و حال‌و‌هوای بخش‌های پادگانی‌اش می‌شد! :))

all-quiet-in-western-front-book

برخی نقل‌قول‌ها از کتاب را می‌توانید از اینجا بخوانید (عکس بالا صفحه اول کتاب و یادگاری‌های برخی دوستان در آن است).

- اگر خدمت سربازی را در پیش دارید و با جستجوی آن به این مطلب رسیده‌اید، اولا برایتان بهترین تجربیات را طی این دوره آرزو دارم و ثانیا توصیه می‌کنم حتما مطالب و راهنماهای خوب و کاملی را که درباره وسایل ضروری و ...برای دوره آموزشی نوشته شده و در وب موجود است مطالعه کنید و با آمادگی بروید، چون در این مطلب چندان به آن‌ها نپرداخته‌ام.

- هدیه به روح شهداء انقلاب اسلامی و دفاع مقدس که برخی در سنین کودکی و نوجوانی در موقعیت‌هایی قرار گرفتند که تصورش برای ما مشکل است و برخی دیگر در این مسیر از همسر و فرزند خود گذشتند لطفا فاتحه‌ای بفرستید. 

- ان شاء الله با گذر زمان ضرورت اصلاح این سیستم و مشکلاتش رو فراموش نکنیم ...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۶
  • علی

گیم Monument Valley فراتر از یه بازیه. یه تمرینه برای اینکه ببینی چطور بعضی وقت‌ها با تغییر زاویه نگاهت به مساله، راه‌حلش رو پیدا میکنی و غیرممکن، ممکن میشه! و این در بازی به شکل بسیار هنرمندانه‌ای رخ میده و آدم رو سر ذوق میاره، بویژه اگر کرم معماری هم داشته  باشید :)

monument-valley

«پانوشت‌های پراکنده!»
- تو زندکی هم خوبه گاهی از فضای امنی که با چارچوب‌های فکری، سیاسی، حرفه‌ای و ... برای خودمون ساختیم بیرون بیایم و از یه زاویه جدید (و با همون قوتی که بقیه رو قضاوت میکنیم) خودمون رو نقد کنیم.
- شیفت چند سال اخیر بازی‌های کامپیوتری و شیوع گیم‌های با گرافیک ساده اما با ایده‌های ناب هم نکته قابل توجهیه.
- و نهایتا با تشکر از فرانک آندروود و مجموعه زیبای House of Cards بابت معرفی گیم مانومنت ولی!
  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۶
  • علی

- اثر عمل قوی‌تر از اندیشه است؛ و اصولا بعد یه مدت کم‌کم اندیشه‌ات هم میشه همون کاری که میکنی.
- هرچقدر یادآوری مداوم اینکه چی درسته لازمه، در مقابل انگیزش‌های دفعی بیشتر دل‌خوش‌کنکن. سالی یه بار شرکت تو یه مجلس روضه (مذهبی)، یا یه همایش و تماشای مستند راز (کسب‌و‌کاری)، میتونه نقطه عطف خوبی برای شروع و تغییر باشه، ولی معجزه نمیکنه.
- «کلُّ نفسٍ بما کسبت رهینهٌ» میگه انسان در گرو چیزیه که انجام داده (و طبیعتا نه چیزی که فکر میکرده/ایمان داشته درسته). باید حواسمون باشه برداشت ناصحیح از نقل‌قول‌های امیدبخش گولمون نزنه!
- به عقب که نگاه میکنم پشیمونی‌‌ام فقط از چیزهاییه که میدونستم درستن و عمل نکردم، حالا یا به‌دلیل کشش هوای نفس، تنبلی و ...، یا همرنگ جامعه شدن و ... .

action-thought

https://www.instagram.com/p/BTLMhSnF1w-


پانوشت: عکس گوشه‌ای از قبرستان بقیع است، بهمن ۹۲.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۴۹
  • علی

رفته‌رفته اینجا رسما داره میشه آرشیو اینستاگرامم! حداقل چند ماهه اخیر کم‌تر فرصت شد مطلبی اون‌قدر طولانی بنویسم که یه راست بذارمش اینجا؛ بیشتر مطالب رو قبلا تو اینستا هم گذاشته بودم و بنا بر رسمی که تا حالا بهش پایبند بوده‌ام و احتمالا مطلعید، اینجا هم آرشیوش کردم.

این‌ها رو نوشتم تا بگم اگر اکانت اینستاگرام دارید، خوشحال میشم اونجا هم همدیگه رو پیدا کنیم. اکانت من اینه:

instagram.com/alirahpou

(علاوه بر این گه‌گاه به توئیترم هم که با همین نام‌کاربری اینستاست سر می‌زنم.)


پانوشت:

- یادمه قبلا هم یه مطلب مشابه این گذاشته بودم که الان هرچی گشتم پیداش نکردم!

- نوروز ۹۶ مبارک! ان‌شاء‌الله سالی سرشار از شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۴
  • علی