مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

مشق آزادگی

خوش آمدید
------
The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran
------
** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.blog.ir و همچنین دامنه اختصاصی rahmanpour.ir در دسترس است.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.

------
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

در حسرت یک دلِ سیر "کباب غاز"

جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۵:۵۵ ب.ظ

اول:

آدم همیشه منتظر زمانی است که از راه می‌رسد و وقتش بازتر می‌شود؛ فرصتی که در آن می‌تواند به برخی کارهای مانده و عقب‌افتاده‌‌اش برسد ... اما حکایت "وقت"، حکایت غریبی است؛ هر چه جلوتر می‌روی، بیش‌تر تو را دنبال خودش می‌کشد! طوری که اگر کمی از برنامه‌ات فاصله بگیری، می‌بینی او جلو افتاده و تو به دنبالش می‌دوی و همین‌طور هفته‌ها و ماه‌ها و شاید سال‌ها گذشته است!

 دوم:

هنوز روشن و واضح در ذهنم است: دوم دبیرستان؛ سر کلاس ادبیات نشسته‌ایم، یکی از بچه‌ها داستان کباب غاز را می‌خواند: " ... سر زانوهای شلوارش – که از بس شسته شده بودند به‌قدر یک وجب خورد رفته بود – چنان باد کرده بود که راستی‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن‌جا مخفی کرده است!" ... معلم شروع می‌کند درباره سبک نگارش جمال‌زاده و توصیفات زیبای داستان – مثل همین که آوردم – توضیح دادن ... . کلاس‌های ادبیات، به ویژه درس‌هایی که متون و اشعارش سر راست بودند و نیازی نداشتند معنای کلمه به کلمه و بیت به بیتشان را یادداشت کنی، واقعا لذت‌بخش بود.

داستان که تمام شد، واقعا حس خوبی داشت؛ با اینکه شاید جنبه اصلی این داستان – حداقل در ظاهر – بیشتر ایجاد سرگرمی بود تا انتقال مفاهیم عمیق ... و اصلا شاید همین امر آن چیزی بود که در آن زمان به شدت نیاز داشتیم! از آن موقع به بعد، هر بار کتاب ادبیاتم را باز می‌کردم و چشمم به این درس می‌افتاد، تصور روزی را می‌کردم که صبج یک روز تعطیل پاشده‌ام و – با همان لحنی که در داستان آمده – لَم داده‌ام یک گوشه و دارم مجموعه داستان‌های دیگری از جنس کباب غاز را می‌خوانم! آن موقع فکر می‌کردم، شاید روزی در تعطیلات عید یا تابستان فرصت شود ... و بعدتر هم با خودم گفتم، شاید بعد از کنکور ... و بعد از کنکور هم ... فکر می‌کنم به کل فراموشش کردم!

 

چند وقت پیش، کتاب‌های ادبیات دوران دبیرستان را در انباری پیدا کردم؛
عکس بالا صفحه 31 کتاب دوم دبیرستان است

سوم:

یکی دو هفته است آنچه در بخش اول این پست نوشته‌ام فکرم را به شدت مشغول کرده؛ اینکه کم کم روی روالی از زندگی می‌افتیم که "همیشه کاری برای انجام دادن هست" و اگر حواس آدم نباشد، این کارهای جور واجور هستند که برای اوقات انسان برنامه‌ریزی می‌کنند و نه او برای آن‌ها! اینکه قرار نیست خود به خود زمان بهتر و بیشتری پیدا شود و اگر نیازمند این فرصت هستیم، باید خودمان و با برنامه‌ریزی آن را ایجاد کنیم ... و اینکه چقدر این کار سخت است و در عین حال چقدر ضروری؛ که اگر نبود، مرتب و جا به جا – مثل همین وبلاگ – نمی‌نالیدیم از وقتی که همیشه تنگ است و فرصتی که همواره کوتاه.

امروز باز در همین فکرها بودم که یکدفعه یاد ماجرای "کباب غاز" و "آرزوی ساده‌ای که هنوز برآورده نشده" افتادم! البته که برآورده نشدن این آرزو در همه این سال‌ها، نه به خاطر کمبود وقت، بلکه بیشتر به دلیل سر برآوردن ده‌ها طرح و برنامه مطالعاتی و ... جایگزین دیگر بوده است؛ اما به هر حال همه این‌ها دست به دست هم دادند تا اکنون و بعد از گذشت حدود یک دهه، اگرچه هوس کباب غاز به کلی از سر پریده، اما باز حسرتش در دلم مانده باشد!

چهارم:

آرزوهای بزرگ (یا نسبتا بزرگ) اگرچه در ابتدا با اغواگری خواسته‌های کوچک‌تر را (مثل همان ماجرای کباب غاز، یا حتی آپدیت مداوم همین وبلاگ) بی‌ارزش جلوه می‌دهند، اما غالبا خود هنگامی به وقوع می‌پیوندند که دیگر آن جلال و شکوه اولیه را ندارند و شده‌اند چیزی شبیه همان خواسته‌های کوچک! شاید همین کافی باشد که کارهای به ظاهر کوچکی را که دوست داریم انجام دهیم دست کم نگیریم. چند لحظه به اوقات خوب گذشته فکر کنیم: خیلی‌هایشان در پیگیری همین خواسته‌های به ظاهر کوچک بوده‌اند؛ نه!؟ (لازم است اشاره شود که قطعا این تلاشی در راستای بی اهمیت جلوه دادن پیگیری برنامه‌های بزرگ در بازه وسیع‌تری از زمان نیست!؟)

پنجم و آخِر:

برای حسن ختام، می‌توانید کباب غاز را هم از اینجا بخوانید! تازه فهمیدم داستان سانسوری بوده ;-)

  • ۹۳/۰۹/۱۴
  • علی

ادبیات

خاطره

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی