مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

بسم الله ...

The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran

>> خوش آمدید <<

** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن کاملا آزاد است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

حاشیه‌نگاری‌ مصور از سفر به سرزمین وحی

جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۳۸ ب.ظ
به نام خدا
امروز 19 دی‌ماه 1393، مصادف با سالروز ولادت رسول مهربانی است و تقریبا یک سال از سفر عمره‌ام، سفری که نخستین تجربه حضور من در سرزمین وحی بود می‌گذرد. در این سفر عکس‌ها و نوت‌هایی برداشتم و هدفم این بود تا در نخستین فرصت پس از بازگشت، آن‌ها را به عنوان "حاشیه‌نگاری‌هایی از سفر به سرزمین وحی" در وبلاگم بگذارم؛ کاری که بنا بر تنبلی یا ترس از تدوین حجم زیادی مطلب و عکس (که البته به نظرم چنین سفری، حجمی بیش از این را می‌طلبید) و کمبود وقت همیشگی، تا به امروز طول کشید! 
خاطرات سفر عمره
در همین ابتدا تقاضا دارم در صورتی که پیش‌تر مطلب مربوط به "حاشیه‌نگاری" را - که تلاش شده مطلب حاضر تا حد امکان بر اساس آن شکل بگیرد - نخوانده‌اید، از اینجا مرور نمایید؛ اما اگر بخواهم خلاصه‌ای از آن را بنویسم، چنین است که: در این روزگار که دیگر همه جا از اصل داستان‌ها و سفرنامه‌های مناطق مختلف پر شده - به خصوص در مورد سفر عمره که به شکر خدا امکانش به طور نسبتا وسیعی فراهم شده و به قول معروف "دیر و زود دارد، اما سوخت و سور ندارد!" - شاید نوشتن و انعکاس حاشیه‌ها ضروری‌تر از متن اصلی باشد؛ و در اینجا حاشیه‌ نه به معنای فرع بر اصل، بلکه به مثابه‌ی حاشیه‌های ارزشمندی است که در کنار صفحات اصلی کتاب نوشته می‌شوند و از هر فرد به فرد دیگر متفاوت بوده و مطالبی است گاها ارزشمندتر از متن کتاب ... . (اینکه اصلا چرا باید نوشت ...، راستش احتمالا یک نوع مرض باشد!)
از این‌رو علاوه بر اینکه این مطلب برای خود من مفید بوده و مروری بر خاطرات آن روزگار است، احتمالا برای شما نیز - حتی در صورتی که بارها به این سفر رفته باشید - حاوی نکات جذابی باشد.
عکس‌ها برای قرارگیری در وبلاگ کم‌حجم‌تر و کوچک‌تر شده‌اند. البته ابعاد همین تصاویر کوچک شده هم بزرگتر از آن چیزی است که در ذیل آمده و با کلیک بر روی هر یک می‌توانید آن‌ها را در ابعادی بزرگتر ببینید. در صورتی که عکس خاصی را با کیفیت اصلی خواستید ایمیل بزنید تا ارسال کنم؛ البته عکس‌ها تماما با دوربین 5 مگاپیکسلی گوشی نوکیا گرفته شده‌اند و طبیعتا از اصل آن‌ها هم انتظار چندان زیادی نمی‌توان داشت. در پایان این پست، چند تصویر با رزولوشن اصلی به عنوان هدیه آمده‌اند.
همچنین توضیحات مربوط به هر عکس، پیش از آن آمده است؛ هر چند بعضا توضیحات چندان مرتبط به تصاویر نیستند و عکس‌ها صرفا بهانه‌ای بوده‌اند برای انعکاس خاطرات و افکار.
(برای خواندن مطلب و مشاهده عکس‌ها، به "ادامه مطلب" بروید)
--------------------------------
"خانم‌ها و آقایون، لطفا سریع‌تر بشینید سر جاهاتون در رو ببندیم بریم!" با بیش از یک ساعت تاخیر، خلبان که پس از چند بار تذکر به مسافران خسته به نظر می‌رسد، عصبانی این را می‌گوید و مسافران همه می‌خندند! و سفر ما آغاز می‌شود ... 
سفری که همیشه ترکیبی بوده از مذهب و سیاست (که حالا در اوج جنگ سوریه پررنگ‌تر شده) و البته سیاحت ... .

سفر عمره‌ برای من نسبت به آنچه فکر می‌کردم با تاخیر قابل توجهی رخ داد و پس از نام‌نویسی، مدت‌ها طول کشید تا قرعه به نام فیش ثبت‌نامی خانواده ما بیفتد ... و با این همه باز هم موقع ثبت‌نام شانس آوردیم تا در یک کاروان جا گیر آورده و راهی شدیم!
علاوه بر این، شکل این سفر نیز از آنچه انتظارش را داشتم کاملا متفاوت بود. همیشه تصور می‌کردم من هم همچون برادرم سفری دانشجویی قسمتم می‌شود و حالا در یک کاروان با میانگین سنی بالای 50 سال راهی شده بودم! و غصه‌دار از تقدیر روزگار و مصائبی که باید در این سفر تحمل کنم!
اما نه! همان ابتدای راه جوری گوش‌مالی شدم که دیگر چنین گمان‌های بدی به سرم نزند! وقتی در فرودگاه جده و به رسم میهمان‌آزاری(!) سعودی‌ها، در صفوف طویلی (به شکل زیر) منتظر بودیم تا اثر انگشتمان را بگیرند و بگذارند برویم، ناگاه ماموری آمد و همه افراد مسن را رد کرد ... و در میان جوان‌ترهای کاروان هم من آخر صف بودم! و نهایتا همان اول کار چند-ده دقیقه‌ای همه کاروان معطل من شدند!
البته این مساله یک خوبی هم داشت و آن لحظاتی هم‌کلامی با یکی از پاکستانی‌های کاروان بعدی ما بود که فارسی را دست و پا شکسته حرف می‌زد و می‌گفت با تجار ایرانی در صادرات (یا واردات) کشمش همکاری دارد ... .



نهایتا پس از کلی نذر و نیاز و آیت‌الکرسی خواندن و دعا به جان راننده اتوبوس‌های مملکت خودمان، مسیر جده تا مدینه را به سلامت طی کرده و اذان صبح به هتل رسیدیم ... و اولین زیارت را چند ساعت قبل از اذان ظهر بجا آوردیم.

و در اولین زیارت انگار بیش‌تر در دل من وهابی‌ندیده خشم بود! و چگونه زیارت رسول مهربانی با خشم ممکن است!؟ و باید دوباره روح را پاک کرد و با دلی که از نور رحمت پیامبر پرتوی گرفته زیارت کرد ...
"السلام علیک یا رسول‌الله" ... و این بار انگار جواب سلام را می‌شنوی.

اینجا همان حیاط‌های معروف مسجدالنبی است که دور تا دورش اسامی اهل بیت و اصحاب رسول‌الله نوشته شده. سابقه این دو صحن به عثمانی‌ها می‌رسد. روحانی‌ مسنی که کنارم بود می‌گفت چند دهه قبل، فقط همین‌ها صحن‌های اصلی بوده‌اند و بقیه صحن‌ها همه تازه اضافه شده‌اند.
آن زمان عکسی مشابه تصویر ذیل (بخش بریده شده حسین و عباس) را با این نوت در اینستاگرام گذاشتم: "#کربلا #مسجدالنبی #قصه_عشق #ادرک_اخاک"

ظهرها فضای صحن‌های مسجدالنبی، با گوناگونی نژادی شگفت‌انگیز و زیر نور مستقیم آفتاب، بسیار فرح‌زاست ... .

نمای جالب دیگری از یگانگی در عین تفاوت نژادی؛ این بار داخل مسجد

درود بر روح پاکس، فرمود: "ما بین بیتی و منبری روضة من ریاض الجنة"
یک خاطره جالب هم از اینجا - با نقش اولی یک حاجی ترکیه‌ای بامعرفت - دارم که بماند ... .

درب خانه حضرت فاطمه (س)

غروب یک روز، هوس گردش در اطراف مسجدالنبی به سرم زد و عکس‌هایی که در ذیل آمده نتیجه آن گردش است ...


این عکس را خیلی دوست دارم؛ غروب مسجدالنبی ...
(این تصویر با کیفیت اصلی برای دانلود در پایان این پست آمده است)

"ضریح مطهر رسول الله در سمت چپ است. دیواره های بقیع را میشود از دور دید. اینجا حوالی کوچه بنی هاشم است ... در بین‌الحرمین که پا میگذاری، حس میکنی یک دنیا حرف در دلش دارد، حس میکنی که سالهاست منتظر گوش شنوایی می‌گردد، سنگ صبوری که حوصله کند و قصه های تلخ و شیرینش را بشنود ..." (نوتی که همان زمان، برای عکس زیر در اینستاگرام گذاشتم)


بقیع را فقط دو نوبت در روز می‌توان زیارت کرد. نوبت دومش عصر هست و معمولا به آن نمیرسی ... پس نوبت سحر را که بعد از نماز صبح است باید قدر دانست ...

السلام علیک یا اهل بیت النبوه ...

و هر چه فکر می‌کنی از امام حسن چه بخواهی، جز زیارت کربلا دلت به چیزی راضی نمی‌شود ...

هنوز در بقیع قبرهای تازه حفر و مردگان را در آن‌ها دفن می‌کنند ... قبرهای بی نام و نشانی که تنها از تعداد سنگ‌ها می‌توانی به جنسیت متوفی پی ببری.
صحنه تشییع شوهر زنی (یا شاید برادر و یا پدرش بود، نمی‌دانم چرا حس کردم همسرش است) بیرون بقیع، در حالی‌که شدیدا بی‌تابی می‌کرد و اطرافیانش تلاش می‌کنند او را وادار به سکوت کنند هیچ‌گاه از ذهنم پاک نمی‌شود. (در وهابیت حضور زن‌ها در تشییع و بر سر مزار مردگان مذموم است. و البته بماند که سبک عزاداری احساسی ما هم چندان درست نیست! و به قول معروف: نه به این شوری شور و نه به آن بی‌نمکی!)
برخی مواقع فکر می‌کنم، دیدن حجاز و سبک زندگی جاری در آن، حتی همین امروز هم نشانه‌ای است بر قطعیت نبوت همچون محمدی (ص)!

"فارسی را با لهجه خاصی حرف میزد. نمیدانم ایرانی است یا اهل افغانستان. داشت کنار قبور ائمه بقیع از اهل بیت میگفت و اینکه یعنی اهل خانه و شامل کسانی میشود که در خانه رسول بوده باشند و مگر حسن در خانه محمد (ص) بوده؟ و من به این فکر میکنم که آیا مبارز وهابی هم با این سطح از استدلال سر برادر شیعه و سنی مان را میبرد!؟ سطح فکری که در آن غلام رسول الله میتواند جزو اهل بیت و پاک باشد ولی سبط او و سید اهل جنت، نه!" (نوتی که آن زمان برای ویدیوی مربوط به عکس زیر در اینستاگرام گذاشتم: لینک آن ویدیوی کوتاه)



تابلوی ستاد امر به معروف و نهی از منکر سعودی در مذمت زیارت اهل قبور

درست پایین پله‌های بقیع، تابلوهایی را به چندین زبان گذاشته‌اند مبنی بر اینکه اهل بیت و خلفا با یکدیگر هیچ مشکلی نداشتند و اسم همدیگر را بر روی فرزندانشان گذاشته و آن‌ها را به ازدواج همدیگر در می‌آوردند ... (پاسخ‌هایی برای این شبهه - البته بخشی از آن که فرض اولیه‌اش درست است - در اینترنت وجود دارد)

این هم تصویر حقیر، پس از زیارت بقیع؛
چفیه‌ را پس از مدت‌ها دوباره از قلاف در آوردم! هر چند شاید خیلی با تیپم در این عکس جور درنیاید ...


اما کمی هم حاشیه‌ی حاشیه‌های سفر را بررسی کنیم!
اگرچه معماری بخش‌های زیادی از مدینه هنوز قدیمی به نظر می‌رسد، اما حلقه اطراف حرم - که تماما از هتل‌های نسبتا نوساز پر شده - معماری جالبی دارد. هم ساختمان‌ها از لحاظ ارتفاع و ظاهر متناسب با یکدیگرند، هم برخی از حداقل مشخصه‌های معماری اسلامی را - مثل وجود قوس‌ها و اسلیمی‌های زیبا - می‌توان در آن‌ها دید. البته با توجه به اینکه به احتمال زیاد ساختمان‌ها امریکایی-ساز هستند، حس و حال این بخش شهر بعضا به آن سمت می‌کشد!

ساختمان "مجمع المحاکم الشرعیه" مدینه هم که روبروی یکی از درهای مسجدالنبی واقع بود، معماری جالبی داشت. البته ترسیدم عکس واضح‌تری بگیرم و نتیجه عکس قایمکی هم بهتر از این نشد!

"البَیک" فست‌فود زنجیره‌ای عربستان بود که در همه جا می‌شد شعبات آن را دید. غذایش هم بیشتر رنگ و بوی غذاهای سنتی خود اعراب را داشت؛ مثلا ساندویچ را در نانی شبیه نان تافتون کوچک می‌پیچید و بسیار هم به آن ادویه و سیر می‌زد! البته این بومی‌سازی مک‌دونالد - در کنار مک‌دونالد واقعی که آن هم در شهر هست - اقدام جالبی است ... .
راستی یک شعبه با همین نام و لوگو را در خیابان کشاورز خودمان هم دیده‌ام، نمی‌دانم واقعا همان غذاها را می‌فروشد یا صرفا اسم و لوگو را از آن گرفته ...

بر خلاف مشهد که شب‌ها تازه زیارت عده‌ای شروع می‌شود، اینجا شب پرنده پر نمی‌زد! فکر می‌کنم زیارت در شب را نیز خوب نمی‌دانستند. دست‌فروش‌ها هم بساط خود را به امید خدا - و البته قوانین سخت‌گیرانه سعودی‌ها و ماشین پلیسی که مرتب دور می‌زند - رها کرده‌اند ... .

در همه سوئیت‌های هتل ایرانی‌ها، کتاب‌هایی را برای هدایت(!) شیعیان قرار داده بودند. نکته جالب این کتاب‌ها زبان عربی‌شان بود! یک کار بی‌اثر که معلوم بود صرفا از روی انجام وظیفه صورت گرفته است ... بالاخره شباهت‌هایی میان ادارات فرهنگی دو کشور وجود دارد!
نکته جالب دیگر در کتاب‌ها، تمرکز صرف آن‌ها بر بیان مسایل اعتقادی مبتنی بر "اخباری‌گری" و نقل احادیث و بعضا تفاسیر افرادی بود که میانشان اسم "ابن تیمیه" بیش از همه به چشم می‌خورد؛ و این به نظرم بیش‌تر مایه تقویت ایمان شیعه‌ها بود تا سست کردن آن ... .

دکه کتابفروشی کنار در ورودی مدینه کتاب‌های زیادی نداشت، یکی از آن‌هایی که به نظرم جالب آمد کتاب آخرالزمانی زیر بود که البته وقتی فهرستش را دیدم، خیلی هم آخرالزمانی نبود؛ حداقل برای ما آخرالزمان‌بازها!

خوشبختانه شخصا در طول سفر چندان درگیر بازار و بازارگردی نبودم و مادر هم بیشتر همراه پدر و البته در بازارهای اطراف حرم به این امر خطیر می‌پرداخت! فقط روز آخر سری زدم به "سنترپوینت" که در نزدیکی هتل بود و فروشگاه شیکی به حساب می‌آمد. قیمت‌ها نسبتا بالا بود، اما به نظرم به جنس‌ها می‌ارزید ... (هر چند من دست‌خالی برگشتم که شاید دوباره بیایم، و البته دیگر برگشتی در کار نبود!)
(راستی، تا یادم نرفته بگویم: برای تبدیل ریال ایران/دلار به ریال سعودی، حتما از صرافی‌های مدینه اقدام کنید. آنجا به همان قیمت روز مبادله می‌شود، در حالی‌که در تهران که من به چند صرافی سر زدم، خیلی گران می‌فروختند! البته شاید الان بهتر شده باشد ...)


دوباره برگردیم به متن سفر:
طبق اعلام مدیر کاروان قرار بود عصر برویم و سری به مسجد علی ابن ابیطالب بزنیم. من که بیرون بودم، خودم پرسان پرسان مسجد را پیدا کردم ... . مسئولین سعودی مساجد اطراف مسجدالنبی را - که این مسجد نیز یکی از آن‌هاست - تعطیل کرده‌ بودند و در نتیجه نشد داخل بروم. بیرونش هم چندان منظره زیبایی نبود!

همزمان یک کاروان دیگر هم رسیدند و بنابر عادت شیعیان ایران، شروع کردند به ماچ و بوسه در و پنجره‌های مسجد! و من نگران از اینکه نکند بقیه که در خیابان در حال حرکتند این اقدام عجیب را ببینند!
عجیب‌تر اینکه شب و پس از بازگشت به هتل، متوجه اتفاق جالب دیگری شدم: مسئولین کاروان به دلیل ضیق وقت (یا به اشتباه) کاروان را برده بودند به مسجد ابوبکر که نزدیکتر بود و برخی همسفران نیز شروع کرده بودند به بوسیدن در و پنجره آن مسجد! 
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست ...


نمایی از منطقه کوه احد؛ مسئولین امر به معروف و نهی از منکر آمدند میکروفون حاج‌آقا را خاموش کرده و حافظه دوربین یکی از همراهانمان را گرفتند. بنده خدا همه فیلم‌هایش پرید! تا آخر سفر دلش می‌سوخت ... . حاج آقا هم مرتب می‌گفت اینجا را کرده‌اند مثل بازار شام و کسی کاری ندارد، اما نمی‌گذارند معارف اسلام منتقل شود؛ و راست هم می‌گفت.

قبر حضرت حمزه و شهدای احد در این محوطه قرار داشت؛ شرطه‌ها نمی‌گذاشتند نزدیک شویم و یکی که فارسی بلد بود می‌گفت بیایید کتاب بگیرید! کتاب مجانی! روحانی کاروان یکی دو تا از پیرمردها را که دودل شده بودند بروند به شدت نهی کرد! احتمالا از ترس اینکه گمراه نشوند ... و من حسرت می‌خورم که چرا نباید در این حد اطلاعات داشته باشیم که روحانی‌مان از کتب مسخره وهابی‌ها بترسد!؟ کتبی که اتفاقا می‌تواند مایه تقویت ایمان شیعه‌ها شود و نه لغزششان ...

یکی از باصفاترین جاهای مدینه حسینیه شیعیانش است. راننده‌ای که ما را برد خیلی بداخلاق بود! اما افراد داخل حسینیه واقعا اخلاق خوبی داشتند. آمدن شیعیان به اینجا هم آن‌ها را از انزوا در می‌آورد و هم برایشان منبع درآمدی است.

اتاق مرحوم آبت الله محمد علی العمری. الان فرزندش جانشین وی شده است ...




تصاویر دیدار رهبری و آیت الله سیستانی با آیت الله العمری

تصویر دیدار شیعیان مدینه با ملک عبدالله و تعریف پادشاه عربستان از آن‌ها. آن‌طور که یک بنده خدایی می‌گفت، در ابتدای حکومت ملک عبدالله اوضاع شیعیان بهتر از قبل شده بود، هر چند الان مجددا اوضاع چندان خوب نیست ... .

طرح‌های ازدواج آسان، از نوع شیعیان عربستان!

آخر شب با چای از ما پذیرایی شد ... چایی که اگرچه چندان بهداشتی به نظر نمی‌رسید، اما واقعا چسبید!

آنجا هم که بودیم، منظره زیر بیشتر شبیه تابلوی عکس بود تا واقعیت! وسط آن بیابان، طبیعت حسینیه حس جالب و عجیبی داشت ...


در روزهای آخر متوجه شدم دو نمایشگاه در ضلع شمالی مسجدالنبی ایجاد شده است (البته اگر هنوز جهت‌های مسجد درست در ذهنم مانده باشد! بماند که جهت‌یابی در مسجدالنبی بسیار ساده‌تر از حرم امام رضاست! اینجا را بخوانید) 
یکی‌اش نمایشگاه اسماء الله بود:

و من هم که از سر شیعه‌بازی(!) صاف دست گذاشتم روی معنی "ولی" و "مولی":

اما نمایشگاه دیگر به نام "محمد (ص)" در سالن نسبتا کوچکی جنب نمایشگاه اسماء الله، مروری بود بر مهمترین فرازهای زندگی رسول‌الله



همه پیمان‌های برادری آمده بود، اما هر چه گشتم خبری از پیمان اخوت پیامبر نبود! می‌دانید چرا!؟


فکر می‌کنید هر یک از همسران پیامبر چند روایت از ایشان نقل کرده‌اند!؟ (طبیعتا بنابر منابع برادران اهل سنت)

نمودار بالا را بگذارید کنار نمودار ذیل ...

نمی‌دانستم اهل سنت هم اعتقاد به "سیده نساء العالمین" بودن حضرت خدیجه (س) و حضرت فاطمه (س) دارند ... همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد، گاهی کتب و تبلیغات وهابیت، پرتوهای نوری از تشیع را به می‌نماید که پیش‌تر نمی‌دیدی!

"دیانت ما عین سیاست ماست" از دیدگاه سعودی‌ها! یا: چرا من سکولار نیستم!؟

حدیث معروف عشره مبشره اهل سنت ...


خداحافظی با مدینه و حرکت به سمت مسجد شجره برای محرم شدن، واقعا حال خاصی دارد ...
البته راستش را بخواهم بگویم، پوشیدن لباس احرام کمی ترس هم داشت؛ مخصوصا اگر روحانی کاروانتان کمی سخت‌گیر باشد! آن وقت است که خطر بازگشت وسواس‌های قدیمی وجود دارد ... . و البته فکر می‌کنم من نهایتا قِسِر در رفتم! (از بحث دور می‌شویم، اما آیا می‌دانید "قسر در رفتن" عبارت خوبی نیست! اینجا را بخوانید)

وارد مکه که شدیم، اولین چیزی که خودنمایی می‌کند برج ساعت است ... و یکی از همراهان گیر داده که این برج الشیطان است و دارد بحث‌های رائفی‌پوری می‌کند ... و من نمی‌دانم حرفش تا چه حد درست است و از طرفی آن‌قدر از طی مسیر خسته شده‌ام که حوصله فکر کردن را هم ندارم. اما به هر حال باید اعتراف کنم به هیچ وجه نمای جذابی نیست! به خصوص وقتی وارد صحن مسجدالحرام می‌شوی.

شب نخست با همه سختی‌هایش گذشت. اینکه می‌گویم همه سختی‌ها اغراق نیست! از طرفی خسته مسیر بودیم و از سوی دیگر یکی از اتوبوس‌ها عقب افتاده بود و همه منتظر آن ایستاده بودیم. مدیر کاروان هم اصرار داشت همان شب اعمال را انجام داده و از احرام در بیاییم. البته اصرارش از روی خیرخواهی بود، ولی به نظرم اگر به احکام آشنایی دارید و در شرایط مشابهی قرار گرفتید، بگذارید صبح اعمال را انجام دهید! از شانس ما آن شب هم بسیار شلوغ بود، به طوری که من واقعا مانده بودم چه اتفاقی دارد می‌فتد! مدیر کاروان می‌گفت سابقه نداشته تا حالا عمره این‌طور شود و خودش هم تعجب کرده بود ...بعد از آن هم اتفاق ترسناک دیگری افتاد: لباس احرام یکی از حجاج جوان عرب به پله برقی گیر کرد و پایین افتاد؛ و وقتی بعد از چند دقیقه فریادش بلند شد، متوجه شدیم بچه‌اش بغلش بوده و حالا در کنار همسرش، بچه را - که صورتش خونی است - مقابلش گرفته و فریاد می‌کشید تا نهایتا فردی آمد و نوزاد را گرفت و برد (احتمالا به سمت بیمارستان) ... ان شاء الله که حالش خوب شده باشد؛ اما این پله برقی و لباس احرام هم واقعا ترکیب خطرناکی بود!
نهایتا همه این وقایع منجر شد در 24 ساعت اول، بیشتر ابهت و وجهه سخت مکه مرا بگیرد تا جاذبه‌اش! و البته این‌طور نماند ...

حالا که بحث‌های تلخ مطرح شده، بگذارید عکس پلی که کشتار حاجیان در سال 66 توسط حکومت آل سعود در کنار آن رخ داد را نیز همین‌جا بیاورم. پل در کنار قبرستان ابوطالب است و فاصله زیادی با مسجدالحرام ندارد.

خاطرات تلخ را گفتم، اما خیلی زود مکه با ما آشتی کرد و روزهای خوب و به یادماندنی شروع شد! (مثل اینکه واقعا شلوغی آن روز از بدشانسی ما بود؛ چون دیگر شاهد چنان جمعیتی نبودیم ...)

این عکس را که می‌بینم، یاد تعبیری می‌افتم که سید مجید حسینی در کتاب "اعترافات شهر خدا" و پیرامون عکسی مشابه به کار برده بود: "کعبه در زنجیر!" البته قطعا این تعداد جرثقیل برای سریع‌تر تمام شدن طرح توسعه حرم است ... و این - جدای از خوب یا بد بودن طرح توسعه - خوب است؛ چون الان، هم فضای طواف تنگ شده و هم محیط اطراف همه خاکی است.

اینکه در مکه و مدینه می‌توانی نمازت را کامل بخوانی، یعنی اینجا شهر تو است ... و این مساله‌ای است که هیچ‌گاه در ذهن بسته برخی که دین را هم با معیارهای نژادی می‌سنجند فرو نمی‌رود! (البته در کنار این نژادپرست‌های وطنی، باید اعراب نژادپرست را هم در نظر گرفت که شاید بعضا ایمانشان به اسلام بخاطر دوران طلایی حاکمیتی باشد که اسلام برایشان به ارمغان آورد - به سبک همان هموطن‌هایی که به شیفتگی نقشه خشایارشا، عاشق آیین آن دوران هم هستند! - و اصلا مگر خدا نگفته است *وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ؛ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِم مَّا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ*!؟
راستی، عکس زیر را خیلی دوست دارم: سلام بر تو ای حجرالاسود، سلام بر تو ای سنگ بهشتی!

وقت نماز که می‌رسد، دیگر شرطه‌ها شوخی ندارند! زن و مرد را با فشار هل می‌دهند تا صف‌های نماز شکل بگیرد. درست است که کارشان را قبول ندارم، اما نمی‌دانم آیا واقعا با روشی لطیف‌تر می‌توان آن‌ همه جمعیت را 5 بار در روز برای صفوف نماز منظم کرد!؟
راستی، یک خاطره خوب هم از شرطه‌ها بگویم: یکبار که پس از طواف، پشت مقام ابراهیم رفتم تا نماز بخوانم، بعد از تکیبر متوجه شدم بد جایی ایستاده‌ام؛ و در حالی که هر لحظه انتظار داشتم ماموری بیاید و من را پرت کند عقب، یک شرطه جوان آمد، کنارم ایستاد و مراقب ماند تا نماز را تمام کردم و بعد هم با لبخندی جواب تشکر من را داد. بله؛ هر گردی گردو نیست ...!

بخش سمت درب ملک عبدالعزیز، برخلاف درب مروه، ساخته و تکمیل شده است ... و البته چندان رنگ و بوی معنوی ندارد! (اینجا در اصل پایین برج ساعت می‌شود)

کتابخانه مکه مکرمه که محل تولد پیامبر اکرم هم هست (و من آن زمان حواسم به این موضوع نبود و متعجب از کسانی‌که می‌خواستند پای آن عکس بگیرند) ...
البته زمانی که ما آنجا بودیم، چیزی در کتابخانه نبود و دربش را بسته بودند. چند ماه پیش هم خبرهایی مبتنی بر تصمیم سعودی‌ها مبنی بر تخریب این کتابخانه - به عنوان معدود آثار مشخص به جا مانده از تاریخ مکه - منتشر شد که البته امیدوارم عملی نشود ... .

کوه عرفه ... ان‌شاءالله روز عرفه‌ای قسمتمان شود تا آنجا باشیم و دعای عرفه بخوانیم.

کاشت نهال و تلاش برای آباد کردن صحرای عرفات. آیا جواب خواهد داد؟

شیرین‌کاری‌های جوانان عرب بر روی دیواری در نزدیکی کوه نور (غار حراء) ... 
یاد دیالوگ معروف Joker افتادم! (?why so serious)

مکه، چند دقیقه بعد از اذان عشاء
فکر می‌کنم کمی پیرامون نماز اول وقت در عربستان اغراق شده است ... البته این مساله کاهلی‌های ما را توجیه نمی‌کند!

تنها حسن واردات ماشین‌های خارجی و شاسی‌بلند برای ما جماعت پیکان و اتوبوس‌سوار این بود که دیگر دهانمان از دیدن ماشین عرب‌ها باز نشود! و این یعنی خط پایانی بر یکی از خاطرات همیشگی حجاج در دهه‌های قبل!
حالا می‌توان کمی عمیق‌تر نگاه کرد: شهر مکه یک ویژگی عجیبی داشت و آن اینکه هیچ جا خط عابر پیاده‌ای وجود نداشت! یا حداقل من ندیدم. و راننده‌ها هم اصولا اعتقادی به ترمز کردن برای عبور عابران نداشتند. یکی از خطرناک‌ترین موقعیت‌های تصادف عمر من در همان چند روز مکه رخ داد و با خودم عهد بستم اگر یادم ماند، به هر کسی راهی است بگویم "وقتی می‌خواهی خیابان را رد کنی به شدت مراقب باش!"
می‌خواهم با خودم فکر کنم این مساله فقط محدود به مکه است، اما آنچه در بزرگراه‌ها دیدیم (و که نقطه اوجش در رانندگان بنگلادشی و دیگر مهاجران بود) ناامیدم می‌کند! و البته خودمان هم وضعمان خیلی بهتر از آن‌ها نیست ... و وقتی رانندگی صحیح را به عنوان یکی از مظاهر فرهنگ یا حداقل تمدن در نظر بگیری، این پیام خوبی ندارد.
راستی، در عکس زیر روی بیلبورد، تصویر یک مرد عرب با نوشته "Stand Out" ایستاده بود؛ الان دقیقا خاطرم نیست تبلیغ چه بود ... اما اینکه آن‌ها هنوز سبک لباس پوشیدنشان را حفظ کرده و به آن افتخار می‌کنند و ما طی 100 سال اخیر این‌قدر تغییر کرده‌ایم خوب است یا بد!؟ شخصا هنوز پاسخ دقیق را نمی‌دانم و خیلی هم درباره‌اش فکر و تحقیق نکرده‌ام، و البته حساسیتی هم روی این جریان تبادل فرهنگی ملل ندارم؛ اما (غالبا) یکطرفه بودن این جریان در سده‌های اخیر از غرب به شرق، قطعا پیام جالبی ندارد ... .

از خیابان‌های ترسناک مکه که بگذریم، باز هم چیز‌های دیگری برای ترسیدن بود؛ یکی‌اش گروه بن‌لادن (از نوع ساختمانی‌اش!) که علامتش را جا به جا می‌دیدی ...

یا دیدن اتوبوسی شبیه این در وسط شهر!

مدرسه ابن زبیر اما بیش از ترس، خنده‌دار است و ذهن را بلافاصله به سمت سریال مختارنامه و بازی زیبای رضا کیانیان می‌برد!


در مکه خدا را شکر کتاب‌فروشی‌های بیشتری در مسیر بود ... و کتابفروشی‌گردی یکی از لذت‌های خوب عالَم است! بخصوص وقتی کتاب‌فروشی‌ها نسبتا خلوت باشند و بتوانی با خیال راحت در آن بچرخی. اتفاقا در عربستان و بدلیل دیدن برخی عناوین کتب - که تصاویرش بعضا در ذیل آمده - این لذت دوچندان شد!

کتاب فضائل علی و اهل بیت (ع) شد سوغات این کتاب‌گردی‌ها ...کتاب شامل احادیث اهل سنت پیرامون مناقب اهل بیت است و برخی احادیثش واقعا جالب به نظر می‌رسید! ان‌ شاء الله فرصتی دست دهد تا هم خودم یک‌بار دقیق‌تر آن را مرور کنم و هم مطلبی جداگانه درباره آن بنویسم ... .

(بدون شرح)

(بدون شرح)

مقدمه کتاب بالا و جمله معروف ابوحنیفه (امام یکی از چهار گروه فقهی اهل سنت) درباره امام صادق (ع): "ما رایت افقه من جعفر بن محمد"

یک کتاب‌فروشی دیگر، بخش خاصی را به کتب ضد شیعه اختصاص داده بود! ذهنم سریع به کتاب‌فروشی جمکران رفت و بخش کتاب‌های ضد وهابیتش ...

کتاب کسروی ملعون هم هنوز پشت شیشه فروشگا‌های آنجاست! ایکاش لااقل می‌دانستند که کسروی مشکلش فقط با تشیع نبود ...

نگاهی به متن یکی از کتب (بدون شرح!)



همان‌طور که گفتم، هر چقدر روز اول مکه آن‌طور که باید و انتظار داشتم دلچسب نبود، روزهای بعد واقعا حس و حال خاص و خوبی پیدا کرد ... حالا مکه برایم شده بود همان حرم امن الهی و هنوز برنگشته دنبال روش‌هایی می‌گشتم که بتوانم در اولین فرصت ممکن دوباره بازگردم! و ایکاش در مسیر، به اندازه آدم‌های دلتنگ جا بود و صف‌های سفر این‌قدر طولانی نمی‌شد ... و البته ایکاش دلار هم چند برابر نشده و هزینه سفر این‌همه بالا نمی‌رفت!
هنوز فکر می‌کنم یکی از بهترین حس و حال‌هایی بود که تاکنون و در طول عمرم تجربه کرده‌ام ... .


معروف است دعایی که در نخستین نگاه به کعبه بر محضر الهی عرضه کنی مستجاب خواهد شد ... . 



طبقاتی که دور کعبه ایجاد کرده‌اند هر چند دید آن را از بالکن‌های مشرف کاملا خراب کرده (مانند تصاویر بالا) اما اگر بتوانی لابلای صندلی چرخ‌دارها بروی آنجا، نمای فوق‌العاده‌ای دارد! (تصویر باکیفیت‌تر ذیل در انتهای این پست آمده است)


منظره‌ای رویایی از کعبه مینیاتوری، پشت شیشه‌های ویترین! 


دورتادور مسجدالحرام هم اسم خلفا را نوشته‌اند ...

مادر که همیشه مخالفِ به قول خودش "ریش‌ بُزی" من بود، اینجا خیالش راحت است که "شبیه خودشان شده‌ام و کاری به کارم ندارند!"

و شب آخر و طواف وداع و روضه اباعدالله در کنار کعبه ...

در مسیر مکه تا جده، از یک‌سو باید آماده بازگشت از سرزمین وحی به خانه و شروع دوباره برنامه‌های قبلی زندگی شویم و اینکه "آیا در بازگشت چیزی با گذشته فرق خواهد کرد!؟" و از سوی دیگر برای صحبت‌های پیرمرد کناردستی سر تکان دهم که هنوز به هوای چند دهه قبل، دوست دارد از خوبی‌های عربستان بگوید ... و اگر در این سفر چیزهای کافی برای گفتن نبود، از خاطرات سفرهای قبلی‌ و یا شنیده‌هایش مایه می‌گذارد! و من در عجب از این تضادهای عجیب و غربیب ما ایرانی‌ها!

و در پایان فکر می‌کنم یکی از مهمترین تجربه‌های این سفر و لباس دنیا را درآوردن و لباس آخرت به تن کردن، تلاش برای "امّی شدن" بود؛ و بازگشت به خود و کنار زدن هر پرده‌ای که حجابی شده تا خود و خدا را نبینی؛ و در مسیر امّی شدن، معرفت - و نه الزاما علم - ابزاری موثر است و احتمالا بر اساس همان رسول‌الله، پیامبر امّی تا مرز "قاب قوسین او ادنی" به حق نزدیک شد؛ و این گنجی است که پس از بازگشت نگه‌داشتنش آسان نیست؛ و اکنون که یک سال گذشته، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم وضع چون من ضعیف‌النفسی، مَثَل همان یخ‌فروش است که می‌بیند سرمایه‌اش ذره‌ذره از دست می‌رود و حسرت است که می‌ماند ... .


در پایان امیدوارم از زمانی که پای این مطلب صرف کردید راضی بوده باشید و ان شاء الله این سفر و سفرهای زیارتی دیگر، در طول عمر بارها و بارها نصیبمان شود. اگر جایی بیش از حد وارد مسایل مذهبی - و شیعه‌بازی‌ درآوردن! - شدم، آن را بگذارید پای حال و هوای خاص اولین سفر ... و دوستانی که من را می‌شناسند می‌دانند چندان اهل این مسایل نیستم! و مگر ما شیعه‌ها چه گلی به سر اسلام زده‌ایم ... و مگر نه اینکه اماممان در غیبت است و ما هفت روز هفته و 12 ماه سال را انگار نه انگار!؟ و با این وضع دیگر چه جایی است برای افتخار!؟
و یکی از نکات مثبت سعودی‌ها را هم در راستای وحدت بگویم و آن حساس نبودنشان به عکاسی با موبایل از اماکن زیارتی بود! که اگر حساس بودند چنین پستی چگونه تهیه می‌شد!؟

اگر بعضی جاها متن آن‌طور که باید از نظر نگارشی و ویرایشی درست نبود هم به بزرگی خودتان ببخشید؛ قرار دادن این حجم تصویر در یک پست و نوشتن متن لابلای آن‌ها از طریق سیستم مدیریت محتوای وبلاگ، انصافا کار آسانی نیست.

تاخیر قابل ملاحظه‌ای که در نگارش این مطلب روی داد، منجر به فراموشی برخی نکات که آن زمان قصد داشته‌ام تا بگویم شده و برخی نوت‌های کوتاهم را هم که مرور می‌کنم، جزئیاتش را به خاطر نمی‌آورم (و چقدر از این دلم می‌سوزد!) همچنین برخی موارد را نیز تعمدا نیاوردم تا حجم پست بیشتر از این نشود ... . مثل ماجرای روحانی کاروان مشهدی‌ها که در اولین دیدار و سر میز غذا خیلی با من گرم گرفت و ماجرای صیغه کردن دختری برای پسرش را تعریف کرد و من هم خیلی سریع طرح دوستی‌اش را با پدرم ریختم! یا کاروان اصفهانی‌ها که با چند روز تاخیر رسیده بودند و کارد می‌زدی خونشان در نمی‌آمد! 

پست‌هایی که طی سفر و در اکانت‌های توئیتر، اینستاگرام و گوگل‌پلاس گذاشته‌ام را می‌توانید با برچسب #AliR_Omreh92 پیدا کنید. البته تعداد این پست‌ها زیاد نیست (در آن زمان تلاشم این بود تا از فرصت حداکثر استفاده را بکنم - هر چند بعید است موفق شده باشم - و این مسایل را به بعد از سفر موکول نمایم.)

و نهایتا همان‌طور که در ابتدا قول داده بودم، چند تصویر ویرایش شده و با رزولوشنی نسبتا بالاتر از آنچه پیش‌تر آمد را تقدیم می‌کنم. ان شاء الله بنده را از دعای خیرتان محروم نکنید و این سفر به صورت مرتب در طول عمر روزی همه‌مان شود ... .

مسجدالنبی

مسجدالنبی

کعبه

کعبه


چند لینک پیشنهادی:
کتاب "شیعه پاسخ می‌دهد" (آیت‌الله مکارم) ("آیین وهابیت" آیت‌الله سبحانی نیز کتاب خوبی است)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی