مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

مشق آزادگی

خوش آمدید
------
The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran
------
** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.blog.ir و همچنین دامنه اختصاصی rahmanpour.ir در دسترس است.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.

------
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

همیشه همین‌جور بمون سرْکار

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۱۷ ب.ظ

- چند روزی هر صبح کارم این شده بود که برای پیگیری کار یکی از پروژه‌های کسری، پاشم بروم بنیاد نخبگان نیروهای مسلح. کل کاری که باید انجام میشد این بود که در یک قالب آماده نامه، اسم من را بگذارند و چاپش کنند. سربازی که باید کار من را راه می‌انداخت این‌قدر بی‌خیال بود که ترسیدم این وسط نامه را که ندهد هیچ، پرونده‌ام را هم گم بکند! آخر سر هم که بعد از ۴-۵ ساعت سر پا ایستادن، تصمیم گرفت بیاید و نامه را چاپ کند، آن‌قدر دیر شده بود که مسئولی که باید آن را امضا می‌کرد رفته بود. او هم برای اینکه دست پیش را بگیرد گفت اصلا کارت را انجام نمی‌دهم و الخ! اول فکر کردم بلوف می‌زند، اما بعد که دیدم آمد جلوی سرهنگ و همان حرف را تکرار کرد مات و مبهوت ماندم!

- راستش آن روز یکی از بدترین روزهای اخیرم بود، نه بخاطر اینکه کارم راه نیفتاد که دیگر برایمان عادت شده، بلکه برای اینکه می‌دیدم چطور یک نفر که خودش سرباز است، کار یکی دیگر را با شرایط شبیه به خودش لنگ می‌کند! و همه‌اش در ذهنم میامد که «از ماست که بر ماست!» ... اعصابم خرد بود بخاطر اینکه یک سرباز بدون درجه، احتمالا به پشتوانه پارتی، آمد جلوی یک سرهنگ و خیلی راحت حرفش را رد کرد و او هم نتوانست چیزی بگوید، و من به جایش شرمنده شدم! بخاطر اینکه کلی آدم آمده بودند آن‌جا و درباره دوستانشان که الان هر کدام یک گوشه دنیا بودند با هم حرف می‌زدند، و با این برخوردها انتظار بعیدی نبود و نیست اگر بگوییم بزودی کسی خواهد آمد و از مهاجرت این‌ها خاطره می‌گوید! از اینکه کل کار مراجعین را یک یا دو کارمند رسمی می‌توانستند در چند ساعت راه بیندازد، اما سیستم فشل و غیربهینه ما حکم می‌کند که ده تا سرباز را بگذاریم و آخر سر کارها بمانند! (قبلا هم اینجا چند خطی درباره مضرات سیستم کنونی نظام وظیفه نوشته بودم ...)

- آخر سر نامه را گرفتم و رفتم بخش نظام وظیفه ناجا در میدان سپاه؛ در صف مراجعین  مامور جوانی که باید به کارم رسیدگی می‌کرد ایستادم. جواب‌دادن‌ها و دلسوزی‌اش برای تک تک مراجعان جالب و عجیب بود. جواب من را هم با دقت داد و بعد از پیگیری کار از سایر نیروهای مرتبط گفت تا ۴۸ ساعت دیگر اقدام می‌شود. وقتی دو روز گذشت و اتفاقی نیفتاد، مجدد مراجعه کردم. باز با همان دقت پیگیری کرد و آخر سر مرا فرستاد پیش فردی که نامه‌ام دستش بود و خوشبختانه نهایتا کار انجام شد. موقع برگشتن خیلی ذوق داشتم، اما راستش را بگویم بیشتر از انجام کارم، از وجود آن مامور در جامعه حال خوبی داشتم! موقع برگشتن دوست داشتم سر مامور خلوت باشد تا بروم پیشش و بهش بگویم «لطفا همیشه همین‌جور یمون سرکار!». اما متاسفانه سرش شلوغ بود که نشد، و من از دور یک دست تکان دادم و پیش خودم آرزو کردم یک روز بتوانم او را ببینم و بهش یک «دمت گرم» بگم!

  • ۹۵/۰۶/۱۷
  • علی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی