مشق آزادگی

مشق آزاد من از زندگی ...

 

 

مشق آزادگی

خوش آمدید
------
The blog of Me: A Nosy, Liberal-Fundamentalist, ICT-Lover Creature from Iran
------
** توجه: **
- اگر شله قلمکار بودن این وبلاگ اذیتتان می‌کند، از دسته‌بندی‌هایی که کمی پایین‌تر آمده کمک بگیرید!
- برای اینکه بیشتر درباره وبلاگ و من بدانید، می‌توانید به پیوندهای قرارگرفته در بالای وبلاگ (زیر عنوان) مراجعه کنید.
- این وبلاگ بر روی سرویس بلاگ بیان و با آدرس rahmanpour.ir در دسترس است. متاسفانه بدلیل عملکرد نادرست سامانه بیان، لینک‌های قبلی که با آدرس اولیه rahmanpour.blog.ir بودند، بر روی آدرس جدید فوروارد نشده‌اند. اگر لینکی باز نشد لطفا بخش .blog را از آدرس آن حذف کنید تا باز شود.
- استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و درج پیوند (لینک) به آن بلامانع است.

------
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ...
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست!
(حضرت حافظ)

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوروز» ثبت شده است

#سال_نو برای بیشترمون از بچگی یه بهانه و میعادی بوده برای #تغییر؛ برای حذف عادت‌های بدی که گرفتارشیم، و کسب عادت‌های خوبی که دوستشون داریم.

حالا اون‌قدر این عیدهای شمسی و قمری اومدن و رفتن که دیگه خیلی‌هامون باور کردیم این نو شدن‌ها در بهترین حالت فقط میتونن همون #بهانه باشن و نه یک معجزه؛ که #معجزه برای رخ دادن به این بهانه‌ها نیازی نداره؛ اما با این حال، باز هم ناامید نمیشیم از این امید که این نو شدن‌ها، فرصتی برای نو شدن و تغییر خودمون هم باشه ... .

پانوشت:
- عکس از سفر #راهیان_نور سه سال پیشه، تقریبا همین روزها. مثل اینکه آقای #ایرج_رحمانپور یکی از خوانندگان شناخته شده منطقه جنوب غرب کشور هستن.
- علی‌رغم متنی که نوشتم، این نو شدن‌ها و بطور خاص نوروز، برای خودم چند بار تونسته بهانه خوبی باشه، اون‌قدر که هنوز بهشون امید دارم! #رحمان_پور_جدید #توکل #ان_شاء_الله

https://www.instagram.com/p/BDDCfJEtZWx

  • ۰ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۷
  • علی

برایتان بهاری سبزتر از سبزترین روزهای عمرتان آرزومندم ...

#بهار #نوروز۹۴ #بهار_فاطمی

bahar94


- اینستاگرام من: https://instagram.com/alirahpou

  • ۱ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۰۷
  • علی

فردا صبح تشییع پیکر شهید علی خلیلی است. علاوه بر گوشی موبایل، زنگ ساعت را هم تنظیم می‌کنم و میگذارم کنار دستم، به این امید که فردا خواب نمانم. با شروع تعطیلات عید دوباره برنامه خوابم به هم ریخته، شب‌ها بیدارم و روزها خواب، مثل جغد! (و چه بد است) سرم را که روی بالش می‌گذارم، همه فکرم متوجه علی خلیلی است، و آن شب، و چاقویی که بالا رفت و بر گلوی او پایین آمد. ناخودآگاه کشیده می‌شوم به میدان مقایسه، و این سوال که "اگر تو آنجا بودی چه کار می‌کردی؟" می‌افتد توی سرم. چند بار ماجرا را – تا آن حد که از آن اطلاع دارم – در ذهنم مرور می‌کنم. دو تا دختر، ساعت دوازده شب، چند تا لات و اراذل که مزاحم شده بودند ...، مزاحم شده بودند!؟ ساعت دوازده شب، دو تا دختر!؟ آن موقع شب، آنجا، چه کار ضروری‌ای داشته‌اند؟ ... اصلا شاید سر قیمت به توافق نرسیده بودند!؟ کمی به این حدس فکر می‌کنم و دردناک بودنش. ناگهان به خودم می‌آیم ... که چرا این قدر بدبینم، شاید کار ضروری‌ای پیش آمده بوده، و اصلا مگر امنیت در تهرانی که "ام‌القرای" جهان اسلام می‌نامندش، شب و روز دارد؟ و مگر نباید همیشه حُسن ظن داشت نسبت به دیگران؟ پس باید در آن شرایط کاری کرد ... حتما باید کاری کرد. اما چه کار؟ آیا باید مثل علی خلیلی مستقیما دخالت کرد؟ یا آن‌طور که برخی می‌گویند برداشتن شماره پلاک و اطلاع به پلیس کفایت می‌کرد؟ البته مطمئنم کاری که علی خلیلی کرده اشتباه نبود، اما می‌خواهم بدانم آیا اگر در آن زمان و مکان، تصمیم دیگری می‌گرفت و کار دیگری انجام می‌داد، اشتباه بود؟ ... آخر سر هم به این نتیجه می‌رسم که این‌طور و روی هوا نمی‌شود نظر داد و باید در "آن موقعیت" بود و با توجه به شرایط تصمیم گرفت، ... و علی خلیلی تصمیمش را گرفته بود.

صبح دیر بیدار شدم، ولی نه آن‌قدر که از مراسم جا بمانم. سریع لباس پوشیدم و حرکت کردم. یادم رفت پیراهن مشکی‌ام را بپوشم. در راه دوباره فکرهای دیشب آمد توی سرم. علی خلیلی را نمی‌شناختم، ولی با همان چند خطی که درباره‌اش خواندم و عکسهایی که از او دیدم، دنیایش را شناختم. دنیای علی خلیلی‌ها برایم آشناست، هر چند تا به حال هیچوقت خودم واردش نشده‌ام،‌یا اگر هم شده‌ام نتوانستم دوام بیاورم. سر و کله زدن با بچه‌ها حوصله می‌خواهد و من همیشه سعی کرده‌ام از زیرش شانه خالی کنم ... باز هم به این فکر می‌کنم که آیا آن دو دختر، ارزش این را داشتند که یک نفر از "دنیای علی خلیلی‌ها" کم شود؟ ... راستش بعید می‌دانم. ولی به تقدیر خدا ایمان دارم. مطمئنم او می‌تواند صفحه روزگار را طوری بچیند که همین رفتن علی خلیلی، بیش از یک عمر بودن و کار فرهنگی‌اش موثر باشد. و مگر پیش‌تر شاهد چنین نمونه‌هایی نبوده‌ایم؟ که با رفتن‌شان ماندنی‌تر شده‌اند. و نهایتا به این فکر می‌کنم "که از کجا معلوم علی خلیلی‌ای که دچار آن حادثه تلخ نمی‌شد، تا حالا زنده مانده بود؟ و اینکه مثلا از کجا معلوم سر چهارراه بعدی تصادف نمی‌کرد؟" ... این مدل استدلال‌‌ همیشه برگ برنده من در بحث با مادرم است و پاسخ به نگرانی‌هایش، وقتی می‌خواهم کاری کنم که به نظر او خطرناک است، و معمولا هم جواب می‌دهد و پیروز می‌شوم! و این بار مرهمی شد برای دل خودم ...

Shahid Khalili

خدا را شکر به موقع رسیدم، تقریبا ابتدای مراسم بود. با توجه به تعطیلات عید، انصافا جمعیت خوبی هم برای تشییع آمده بودند. علی خلیلی متولد سال 1371، بیست و یک ساله بوده. با چرتکه انداختن سال و ماه، یعنی حدودا دو سالی از من کوچکتر. و این چرتکه انداختن‌ها به چه درد می‌خورد، وقتی من خودم هنوز شک دارم که در پانزده سالگی بزرگتر بودم یا الان که مسیر بیست و سه به چهار را طی می‌کنم!؟ و الله اعلم.

نماز را که بر پیکر شهید خواندم، دیگر دل و دماغ ایستادن نداشتم، برگشتم. چند قدم پیاده روی، و بعد هم سوار تاکسی شدم. رادیوی ماشین روشن بود. کمی که جلوتر رفتیم، اذان شد. ترافیک خیلی بدی بود. اینجا تقریبا مسیر هر روزه‌ام است و کمتر روزی این طور شلوغ دیده بودمش، چه برسد به صبح یک روز تعطیل نوروزی! دنبال علت بودم که یاد تشییع پیکر شهید افتادم و اینکه برخی خیابان‌ها را به خاطرش بسته بودند. باز همان‌طور بی‌حوصله از پنجره تاکسی به بیرون نگاه می‌کردم. اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد، "اشهد انّ محمّدا رسول الله" ...نزدیک چهارراه که رسیدیم، از صدای پلیس به خودم آمدم که با پرخاش می‌گفت "حرکت کن‌ آقا. وای نسا. حرکت کن ..." جلو را که نگاه کردم، دیدم راه باز است، اما همه سرعتشان را کم کرده‌اند و با چشمانی گرد و چهره‌ای نگران، سمت راست خیابان را نگاه می‌کنند. روی خط کناری خیابان، پارجه‌ای سفید را – که البته حالا بخشی‌اش با خون قرمز شده بود - کشیده بودند روی یک نفر. و اطرافش پر از اسکناس و سکه. و کمی آن‌طرف‌تر، یک موتور درب و داغان افتاده بود روی زمین. خشکم زد. اولین باری نبود که چنین صحنه‌ای می‌دیدم، ولی قطعا متفاوت‌ترینشان بود. حالم خراب‌تر شد. فکر می‌کنم حال راننده هم همین‌طور. جلوتر که رفتیم دیگر ترافیکی نبود. هنوز اذان از رادیوی ماشین پخش می‌شد. موذن "حی علی الصلوه" می‌گفت که راننده دستش را جلو برد و صدای رادیو را بیشتر کرد.

از تاکسی پیاده شدم. تا مسیر خانه که راه می‌رفتم، حس کردم انگار خیلی هم ناراحت نیستم،‌ حداقل نه مثل قبل. چرا باید دلم برای علی خلیلی بسوزد وقتی در راهی جان داده که به آن ایمان داشته؟ چرا باید دلم برای آن موتور سوار بسوزد؟ که ان شاء الله دنبال روزی حلال برای خانواده‌اش بوده و فی سبیل الله به ملاقات خدا می‌رود. البته راستش‌ هنوز هم دلم برای یک نفر می‌سوزد، آن هم جوانی که چاقویش در گردن علی فرود آمده، و انصافا دل سوختن هم دارد. یاد حرف‌های دوستی افتادم که در همان خاک سفید، یعنی جایی که علی چاقو خورد، کار فرهنگی می‌کرد و می‌نالید از اینکه اینجا کودکانی هستند که شناسنامه ندارند،‌ و این یعنی مدرسه نمی‌توانند بروند، یا بهتر بگویم، یعنی که اصلا وجود ندارند! و این نه در یکی از روستا‌های دور افتاده و مرزی – که آن هم جای غم دارد – بلکه در منطقه چهار تهران است، جایی که چند کیلومتر آن طرف‌ترش اجاره‌خانه را به یورو و دلار حساب می‌کنند. نه ... نه! نمی‌خواهم ادای کسانی را در بیاورم که با یک بار دیدن عکس "چه‌گوارا" از لنین سوسیالیست‌تر شده‌اند، یا آن‌هایی که با نیم ساعت BBC‌ دیدن، حس روشن‌فکری حادّ بهشان دست می‌دهد و درباره قصاص و جوانب حقوق بشری‌اش افاضه می‌کنند. من هم معتقدم که باید قانون درباره ضارب علی خلیلی اجرا شود. اما مگر با اجرای قانون آب رفته به جوی بر می‌گردد؟ اصلا آن ضاربی که از معنای زندگی چیزی نفهمیده – که شاید اگر جور دیگری رفتار می‌کردیم، فهمیده بود – هیچ! اگر تنها خسارت این غفلت کردن‌ها از مردمی که در کنارمان زندگی می‌کنند، از دست رفتن جان علی خلیلی‌ (و خدای ناکرده، علی خلیلی‌ها) باشد، آیا نباید دلمان بسوزد؟ و ایکاش در راه رفع فقر اقتصادی و از آن مهمتر، فقر فرهنگی هم رگمان بیرون بزند، مثل مراسم وداع با علی. که علی معلم بود و سرباز جبهه فرهنگ.

و السلام.

Shahid Khalili

  • ۰ نظر
  • ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۲
  • علی